آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

0

چهارشنبه, ۲۵ ژانویه ۲۰۱۷، ۰۱:۴۲ ب.ظ

اینجا، توی فرودگاه دوحه نشستم و احساس میکنم دقیقا بین زمین و آسمون؛ در بی مکانی و بی زمانی مطلق! اینجا، این صندلی، این نقطه، برای من یه دنیای دیگه است، محل اتصال! فرودگاهی که حتی بین گذاشتن پریز برق برای مشتری هایی با ملیت های مختلف تبعیض قائل شده، دوباره قراره شاهد یکی از سخت ترین و سرنوشت سازترین اتفاقات زندگی من باشه. من اینجا نشستم و بی هیچ هوشیاری ای اما با حجم عظیمی از درد، می نویسم چون نمی خوام این شب از یادم بره.

محمد که خبر رو گفت، محمد که گفت سرنوشت و آینده ام ظرف چند ساعت آینده قراره با امضای احمق لمپنی که رییس جمهور آمریکاست تعیین بشه، شروع کردم به گریه کردن! فقط خودم رو می دیدم که غریبه ای ام در بین هزاران غریبه ی بی تفاوت که مثل سیل اشک می ریزم و هق هق می کنم و هیچ جا و آدمی برای پناه بردن بهش ندارم.

از خودم می پرسیدم چرا الان؟ چرا دقیقا الانی که من فقط یک ساعت و نیم با خونه فاصله دارم؟ چرا حالا که کیلومترها با اون یکی خونه ام فاصله دارم؟ چرا جایی این همه دور و این همه نزدیک، چرا وقتی این همه زود و این همه دیر؟ 

توی اون سیل اشک فقط صدایی توی سرم می گفت خدا رو شکر کن سوری نیستی! خدا رو شکر هنوز میشه راهی پیدا کرد...

از خودم می پرسم کی این تعلیق قراره تموم بشه؟ چرا هر چی جلوتر میرم به ابهام و پیچیدگی این ماجرا اضافه میشه؟ چرا...؟ محمد میگه ایران بودن هزینه داره، میگه هر چی خیره پیش میاد. من میگم دیگه نمی دونم چی ممکنه خیر باشه؛ موندن یا با اولین پرواز جمعه برگشتن؟

امشب از اون شباییه که سحر نداره؛ منم و این فرودگاه لعنتی و سردرد و بیخوابی و غمی که هیچ سیل اشکی آرومش نمی کنه...