آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

229

سه شنبه, ۲۹ مارس ۲۰۱۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ

خیلی چیزها بود که می خواستم درباره اشون بنویسم؛ از خرابکاری وحشتناکی که صبح توی اتوبوس کردم و باعث شد همه ی روز حالم گرفته باشه تا اتفاقی آشنا شدن با یکی از استادای بخش انگلیسی دانشگاه که می تونه در بعضی بخش های رساله کمک حالم باشه. اما همه ی اینا چند دقیقه پیش با شنیدن فایل چند ثانیه ای که آناهیتا به مناسبت روز زن برام فرستاده بود بی اهمیت شد! آناهیتا توی اون فایل می گه: «امروز بیش از سه چهار بار اسمت سرکلاس اومد با سعدی؛ جات خیلی سبزه... .»

جواب دادم: زنده شدم!

این پرده های اشک که بی وقفه فرو می ریزن نمی ذارن بنویسم.

ده سال، ده سال از عمرم، بهترین سالهای عمرم، به درس دادن سعدی گذاشت و حالا...حالا بهار هر چی رو که توی این ده سال کاشته بودم داره سبز می کنه

۱۶/۰۳/۲۹