آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

528

جمعه, ۲۷ ژانویه ۲۰۱۷، ۰۴:۵۴ ب.ظ

اینجا، به وقت نیویورک، ساعت ۵ و نیم بعدازظهره. بالاخره دوباره وارد خاک آمریکا شدم! برخلاف تصور من و همه، نه تنها معطل و بازجویی نشدم بلکه با احترام و همدردی راهم دادن! 

افسر پشت گیت ازم پرسید چند وقت ایران بودی و وقتی شنید یک روز، علت رو پرسید. ماجرا رو که براش تعریف کردم و توضیح دادم ابراز همدردی کرد و گفت موضوع خوبی برای شروع گفتگوست اما ما وقت نداریم! پرسید پرواز بعدی ام کیه؛ پاسپورتم رو مهر کرد و گفت: خوش اومدی!

من ساعت سه بعدازظهر وارد خاک آمریکا شدم در حالی که ترامپ قرار بوده ساعت ۴ امروز قانون جدید رو امضا کنه. 

به سختی می تونم بشینم و پاهام ورم داره و هنوز باید دو ساعتی منتظر بمونم تا به نشویل پرواز کنم. احساس می کنم محکم سرم به جایی خورده، گیجم اما دردی که توی قفسه ی سینه اماحساس می کنم بهم میگه که دارم از گیجی در میام.

تو این چند روز فرق بین غم و حسرت رو فهمیدم: غم یعنی گل های نرگسی که خواهرت برات خریده، غم یعنی خواهرت برای آخرین بار موهات رو سشوار بکشه، غم یعنی رفقات یکی یکی از راه دور و نزدیک بیان تا تو رو چند دقیقه ای ببینن و برن، غم یعنی  بابات برای چمدونت قفل جدید بخره، غم یعنی مادرت یک ساعت قبل از رفتن به فرودگاه بهت بگه: ما که با هم اصلا حرف نزدیم!، غم یعنی پشت سرت آب نریزن که بر نگردی، غم یعنی... .

حسرت اما یعنی بدونی دیگه دست کم به این زودیا این آدم ها رو نخواهی دید، کارهایی رو که دو سال منتظر انجامشون بودی رو دیگه انجام نخواهی داد، دیگه شیراز رو نخواهی دید؛ حسرت یعنی غمی که تا همیشه یه جایی توی سینه و گلوت رو می سوزونه... .

خیلی خسته ام، نه، واسه این حالم هیچ توصیفی کامل و کافی نیست. شاید اگه بالاخره بتونم چمدونام رو باز کنم، لباسای سفرم رو توی کمد آویزون کنم، با صدای بلند گریه کنم... اونوقت بهتر بشم. شاید اون موقع این کابوس بالاخره تموم بشه.