آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035

1000

سه شنبه, ۱۹ ژوئن ۲۰۱۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ

طبق محاسبات من، که یقینا بدون خطا نیست، امروز هزارمین روزیه که ما در آمریکا زندگی می کنیم. هزار علاوه بر اینکه یک عدده، نمادی از کثرت هم هست. احتمالش زیاده که همونطور که محمد می گه هزار و چندین روز از اون زمان گذشته باشه اما عدد دقیقش مهم نیست، مهم اینه که زمان زیادی از اون روز گذشته. نمی گم این هزار روز مثل یه چشم به هم زدن گذشت، چون واقعا این طور نبود؛ اما زود گذشت. هنوز باور این عدد برام سخته. هیچ دو روزی اش نبود که مثل هم باشه. لحظاتی رو تجربه کردیم که به خواب هم نمی دیدیم. اتفاقاتی برامون افتاد که قابل تصور هم نبود. امروز که داشتم برمی گشتم خونه پیش خودم فکر می کردم من هزاران بار با اون دختری که هزار روز پیش وارد خاک آمریکا شد، فرق دارم. کی فکرش رو می کردم که یه روزی برسه تنهایی توی جاده رانندگی کنم یا توی یه کشور دیگه از پس یه زندگی جدید بربیام و گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم؟ هر روز این هزار روز من رو به سمت آدم دیگه ای که می خواستم باشم اما امکان این تحول برام نبود، پیش برد. باورش برام سخته که یکی از سخت ترین تجربه هایی رو که آدمی زادی در طول زندگی اش ممکنه داشته باشه، پشت سر گذاشتم و هنوز آروم آروم رو به جلو می رم. مهاجرت ریاضتی بود که پوست و گوشت ما رو ریخت اما برای دویدن چابکمون کرد. هنوز دلم عمیق و بلند برای شیراز می زنه. هنوز وقتی نیست که چیز خوشمزه ای بخورم یا جای زیبایی برم و یاد خانواده ام نیفتم. هنوز مهمونی ای یا دورهمی ای نیست که ته دلم آه نکشم که کاش رفقام هم بودن و شونه به شونه همراهی ام می کردن. نمی دونم توی این هزار روز چند بار حمام کردم اما خدا رو گواه می گیرم که هر باری که آب رو باز کردم و بستم ته دلم دعا کردم خدا خشکسالی رو از سرزمین من دور کنه و بارون رحمتش رو ازمون دریغ نکنه. مهاجرت آدم رو دو پاره که نه، تیکه پاره می کنه اما تحمل زندگی آدم رو بالا می بره، آدم رو با خود واقعی اش و توانایی های اصلی اش آشنا می کنه و بهت یاد می ده باید قدردان چه چیزهایی باشی. بعد از هزار روز، قلبم دیگه فقط توی شیراز و ایران نیست؛ یه تیکه اش توی چین می طپه، یه بخشش توی بوستون، یه تیکه اش توی ژاپن، یه تیکه ی دیگه اش توی ورشو و مادرید... مهاجرت حتی دل آدم رو هم بزرگ می کنه. این هزار روز قدر یک عمر به من گذشت. به معنای واقعی کلمه پیر شدم. سختی هاش با هیچ سختی دیگه ای که در طول عمرم تجربه کرده بودم برابری نمی کنه اما نتیجه ی این هزاره هم با هیچ چیز دیگه ای که توی زندگی ام به دست آوردم برابری نمی کنه. راه طولانی ای در پیشه و فقط خدا می دونه که همه اش سربالایی خواهد بود. فقط باید توکل کرد و زیر لب خوند: صبور باش و تنها و سر به زیر و سخت...

۱۸/۰۶/۱۹
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل