آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035

1104

دوشنبه, ۱ اکتبر ۲۰۱۸، ۱۱:۱۲ ب.ظ

دو هفته ای هست که کلاس های زبان مرکز مهاجرا شروع شده. از اونجایی که من درگیر آماده شدن برای امتحانم، فقط دوشنبه شب ها می تونم بهشون بپیوندم. این ترم معلم یه آقای میانسالی ست به اسم آقای گروم. معلم بازنشسته ی دبستانه. مردم بسیار خوب و دانشمندیه اما هیچ تصوری درباره ی درس دادن به کسانی که زبان انگلیسی نمی دونن، نداره. هفته ی پیش برای نزدیک به بیست نفر آدمی که به سختی می تونستن به انگلیسی اسمشون رو بگن شروع کرد به درس دادن گرامر و مستقیم هم رفت سراغ حروف اضافه! بیچاره دانش آموزا اصلا نمی فهمیدن چی میگه. آخر کلاس از ما پرسید نظرمون چیه؟ منم بی رودربایستی گفتن اطلاعات زیادی و غیر ضروری به بچه ها دادی در حالی که اینا حتی پایه ای ترین چیزها رو در مورد زبان انگلیسی نمی دونن. خودشون بیچاره قبول داشت که گند زده. امیدوارم بودم ظرف یک هفته تغییری در روشش داده باشه اما امروز که رفتم سرکلاس دیدم تقریبا همون آش و همون کاسه است با این تفاوت که به جای اینکه فقط خودش حرف بزنه، به بچه ها تمرین هم می ده که حل کنن. تمام دو ساعت رو داشتم با بچه ها سر و کله می زدیم که اسم و فعل و صفت چیه، در عین حالی که این فرصت پیش نیومد که اندازه ی دو خط با هم انگلیسی حرف بزنن. احساس می کنم آقای گروم اعتقادش بر اینه که اگه گرامر ندونی نمی تونی درست حرف بزنی به خاطر همینه که این همه فشار روی بچه ها گذاشته تا زودتر اصول اساسی رو یاد بگیرن و برسن نوشتن متن. آقای گروم درک نمی کنه که این آدما نیومدن اینجا که مقاله و نامه بنویسن، اومدن که چهار کلام حرف زدن یاد بگیرن که زندگی روزانه اشون راحت تر بشه. خلاصه اینکه فعلا توی این کلاسا در حال مرور گرامر زبان انگلیسی هستم، اونم به گیج کننده ترین شکل ممکن.

دوباره کتابخونه رفتن رو شروع کردم؛ البته نه خیلی منظم. کتابخونه ی دانشگاه نمی رم چون تحمل زنده شدن خاطرات بد روزهای گذشته رو ندارم. در عوض می رم کتابخونه ی عمومی محل امون که نزدیکتره و همیشه هم جای پارک داره. کتابخونه ی بزرگ و قشنگیه. تنها عیبش اینه که سالن مطالعه ی جداگانه نداره و یه ساعاتی در روز درس خوندن مشکل میشه. درس خوندن بین قفسه های کتاب رو خیلی دوست دارم. بهم حس آرامش و آزادی عمل می ده. میزی که من پشتش می شینم و درس می خونم رو به حیاط کتابخونه است. دیوارا سرتاسر شیشه ای هستن واسه همین میشه بیرون رو دید. جالب تر اینکه گاهی پرنده ها رو می بینم که به شیشه نوک می زنن یا اینکه دارن ما رو با کنجکاوی نگاه می کنن. یکی دیگه از چیزای دوست داشتنی کتابخونه های عمومی آمریکا برای من اینه که همه در هر ساعتی می یان به کتابخونه؛ نه فقط برای خوندن کتاب، بلکه برای گذروندن وقت. مثلا خیلیا میان تا با کامپیوترهای کتابخونه ویدئو نگاه کنن. بیشتر از اون، خیلی از آدم های میانسال و پیر میان تا چند ساعتی رو توی کتابخونه بشینن و فقط روزنامه ی اون روز رو بخونن رو برن. اینجا کتابخونه بیشتر محل اجتماعاته، جایی که هر کس به اون شکلی که دوست داره ازش استفاده می کنه و لذت می بره. واسه همینه که خیلی بیشتر از کتابخونه ی دانشگاه که همیشه پر از دانشجوهاییه که با شتاب و استرس دارن درس می خونن، دوستش دارم.

پاییز بالاخره به اینجا هم رسیده. هنوز گرمه اما به نظر می رسه امیدی به تموم شدن گرما هست. رخوت تابستون اما همچنان با منه. با اینکه خیلی گرفتارم و ذهن بی اندازه مشغوله (جدای از خبرهای بدی که از هر طرف بدون توفق می رسن) خیلی کند و بی حوصله ام. تا چشم محمد رو دور می بینم، می گیرم می خوابم. بعضی روزا احساس می کنم نمی دونم کجام یا دارم چیکار می کنم؛ انگار که مغزم روی استندبای باشه. فکر کنم طولانی شدن تابستون و کش اومدن درس خوندن واسه امتحان، تاثیر خودش رو گذاشته. منتظرم فصل در منم عوض بشه. تا اون موقع همچنان به خوابیدن ادامه می دم. شاید این باری که بیدار بشم دیگه واقعا پاییز شده باشه.

۱۸/۱۰/۰۱
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل