آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۴ نوامبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1158
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139
  • ۳۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۱:۲۴ 1134
  • ۲۹ اکتبر ۱۸ ، ۲۰:۵۶ 1132
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072

1139

دوشنبه, ۵ نوامبر ۲۰۱۸، ۰۷:۳۴ ب.ظ

از روز اولی که این ماشین جدید رو خریدیم، چراغ باد تایرش روشن بود. خانم فروشنده، که از قضا ایرانی از آب دراومد، گفته بود که وقت نداشته نگاهی به لاستیک بندازه و فکر نمی کنه ایراد خاصی داشته باشه. در اولین فرصتی که پیش اومد، محمد ماشین رو برد نمایندگی تا هم چکش کنن هم ببینن ایراد تایرها چیه. همون سه چهار ماه پیش گفته بودن که تایر جلو صدمه دیده و درزهایی داره که تعمیرش کرده بود و خوشبختانه نیازی به عوض کردن لاستیک نشد (لازم به ذکره که ارزونتر لاستیک 100 دلار قیمتشه). همه چیز خوب بود تا اینکه از حدود دو ماه پیش، دوباره چراغ مربوطه شروع کرد به روشن شدن. من یا محمد می بردیم و بادش رو تنظیم می کردیم، دو سه هفته خوب بود تا دوباره چراغ روشن می شد و روز از نو و روزی از نو. این اواخر کار به جایی کشیده بود که دو سه روز یه بار، بعد از تنظیم باد، چراغ روشن می شد و لاستیک کم باد! از اونجایی که محمد دو روز در هفته از شهر خارج میشه و توی جاده رانندگی می کنه، قضیه کم کم جدی شد. همه ی این مدت من به روی خودم نیاوردم که می تونم ماشین رو ببرم تعمیرگاه. هی این دست و اون دست کردم بلکه محمد این وظیفه رو به گردن بگیره. اما اینقدر کار پشت کار براش پیش اومد و شرایط حساس شد که بالاخره تسلیم شدم و گفتم خودم می برمش نمایندگی. چرا شرایط حساس شد؟ امروز لاستیک رو باد می کردیم، فردا صبح دوباره بادش کم شده بود! یه جوری بود که مطمئن شده بودیم لاستیک پنچر شده. مشکل دیگه ای هم که داشتیم این بود که روی رینگ ماشین قفل های مخصوصی تعبیه شده بود که فقط نمایندگی که آچار مخصوصش رو داشت می تونست لاستیکا رو عوض کنه و صد البته نمایندگی قیمت همه چی رو گرونتر با آدم حساب می کنه. خلاصه، هفته ی پیش صبح دوشنبه ماشین رو بردم نمایندگی. بماند که ورودی تعمیرگاه رو پیدا نمی کردم و آخرش معلوم شد اتوماتیکه، باید بری پشت در، بوق بزنی تا در رو برات باز کنن! از اونجایی که وقت قبلی نگرفته بودم، آقایی که من رو پذیرش کرد گفت تقریبا دو ساعت معطلی داره. چاره ای نبود. محمد سه شنبه باید می رفت توی جاده و نمی شد این کار رو به تاخیر انداخت. من رفتم توی اتاق انتظار نشستم. با خودم کتاب برده بودم چون انتظار داشتم معطلم کنن. بعد از حدود یک ساعت، طرف برگشت و گفت تعمیرکار ما هر چی می گرده مشکلی پیدا نمی کنه؛ احتمالا بخاطر تغییر دمای هواست که لاستیک کم باد میشه!!! منو می گی؟ شاخم در اومد! هر کاری کردم قانعش کنم، قبول نکرد. گفت نمی خوام مجبور شی بی خود یه لاستیک نو بخری (که حدود 150 دلار قیمتش توی نمایندگی است!) واسه همین یکی دو روز بهش وقت بده. اگه بازم چراغ روشن شد، بادش رو با دستگاه چک کن ببین واقعا دستگاه عدد کمتری رو نشون میده یا فقط کم بادی اثر انقباض و انبساطه. قبول کردم. دیدم من که این همه راه رو اومدم و این همه هم معطل شدم، چراغ اون قفلای لعنتی رو رینگ رو عوض نکنم که دیگه مجبور نشیم واسه عوض کردن لاستیک بیایم اینجا؟! بهش گفتم اگه ممکنه یا آچار مخصوص رو بهم بفروشه یا این قفلا رو برداره. گفت آچار رو ندارن اما می تونن قفلا رو عوض کنن و قفل معمولی بذارن. این شد که 80 دلار بابت عوض کردن قفل رینگ و لاستیک به نمایندگی محترم پرداخت کردیم، بدون اینکه مشکل اصلی رو پیدا یا برطرف کرده باشن. دو روز بعد، چراغ ماشین دوباره روشن شد! ما دو تا دیگه داشتیم دیوانه می شدیم. هر روز محمد مجبور بود باد لاستیکا رو تنظیم کنه و واقعا اثری از انقباض و انبساط نبود. اینجا بود که من خونم به جوش اومد و آستینا رو بالا زدم که هر طور شده قضیه رو حل و فصل کنم. امروز صبح رفتم تعمیرگاهی که تخصصش فقط لاستیکه و ماشین رو تحویل دادم. خیلی خیلی شلوغ بود. بهم گفتن وضعیت لاستیکا خوبه و هیچکدوم نیازی به عوض کردن ندارن. احتمالا باید یکی اشون سوراخ شده باشه که تعمیر پنچری برای مشتری های مغازه مجانیه. خوشحال و شادان برگشتم توی اتاق انتظار که کار رو به دست متخصص سپردم و این بار دیگه حله. با اینکه این بار هم مجهز رفته بودم اما اصلا فکرش رو نمی کردم نیم ساعت انتظار تبدیل بشه به سه ساعت روی صندلی های ناراحت مغازه، کنار در ورودی نشستن و از سرما یخ کردن! ساعت یک و نیم یکی از تعمیرکارها اومد که مشکل ماشین رو حل کردیم و می تونی بری. اعتراف می کنم اینقدر خوشحال شدم که دقیقا نفهمیدم با ماشین چیکار کردن مخصوصا که سر دماغ آقای تعمیرکار گریسی بود و همین باعث میشد بیشتر حواس من پرت بشه! البته توی دستش دو تا واشر بود که بهم گفت اینا رو برداشتم که تایرها نشتی نداشته باشن. صمیمانه و مکرر ازش تشکر کردم و پرواز کردم طرف ماشین. تا ساعت سه و نیم که برگشتم خونه، لاستیکا مشکلی نداشت. باید دید فردا که محمد می خواد ماشین رو ببری چی پیش میاد. روز امتحان واقعی فرداست!

همه ی این ماجراها به کنار، تعمیرگاه رفتن و رسیدگی به کارهای ماشین، برای من معنایی فراتر از راه انداختن کارها و باز کردن گره های زندگی داره. انجام این جور کارها، هر بار، بخش جدیدی از وجودم و توانایی هام رو بهم نشون میده که قبلا ازشون خبر نداشتم. یه زمانی به خواب هم نمی دیدم بتونم اینقدر به زندگی در اینجا مسلط بشم که بتونم کارهایی تا این اندازه «مردونه» رو انجام بدم. علاوه بر اینکه انجام این دسته از کارها منو بیشتر با خود واقعی ام آشنا می کنه، این نکته رو هم بهم یادآوری می کنه که مرزهای که من ازشون می ترسم، خیلی وقتا فقط توی ذهنمن و در دنیای بیرون یا وجود ندارن یا به شکل متفاوتی ظاهر می شن. برای من توی ایران همیشه تعمیرگاه جای مردونه ای بود که کمتر خانومی به جز در حالت اضطرار، بهش سر می زد. اما اینجا کار، کاره؛ باید انجام بشه و زن و مرد هم نداره. اینجا، خوب یا بد، همیشه حق با مشتریه واسه همین جنسیت و نژاد تو در مرتبه ی بعدی قرار می گیره. من دیگه اون دختری نیستم که سه سال و نیم پیش از ایران زدم بیرون، چیزهای زیادی درون و بیرون من تغییر کرده و داره تغییر می کنه؛ فقط باید بیشتر به این تغییرات دقت کنم و دست کمشون نگیرم.

۱۸/۱۱/۰۵
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل