آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

334

يكشنبه, ۱۰ جولای ۲۰۱۶، ۱۰:۰۶ ب.ظ

رسیدیم؛ هرندن، ویرجینیا. دو روز توی راه بودیم. دو روز کامل نه اما به هر حال در سفر بودیم. دیروز تا بیدار شدیم و بار و بندیل رو جا دادیم و راه افتادیم، حدود 12 و نیم بود. بر خلاف چیزی که همیشه توی فیلما از جاده های آمریکا نشون می دن (یه جاده ی دراز توی بیابون بی آب و علف) با جاده ی سرسبز و فوق العاده زیبایی روبرو شدیم که از بین جنگل های و رودخانه های زیادی می گذشت و اصلا هم متروکه نبود؛ هر نیم ساعت یا کمتر، خروجی هایی تعبیه شده بودن برای پمپ بنزین، غذا یا مسافرخونه. من شهری رو برای موندن در بین راه انتخاب کرده بودم که از نظر زمانی و مسافت دقیقا وسط مسیر قرار داشت. اینترنتی هتل رزور کرده بودم و چون اسم هتل ناآشنا بود زیاد امیدی به خوب بودنش نداشتم اما اشتباه می کردم. اتاق بزرگ و تر و تمیزی بهمون دادن و برخلاف اون چیزی که فکر می کردم تا سرم رو گذاشتم خواب برد. صبح زودتر زدیم به راه. تغییر محسوس آب و هوا برامون جالب بود. با اینکه آفتاب همون سوزندگی آفتاب نشویل رو داشت اما هوا به طرز چشمگیری خنک و قابل تنفس شده بود.

یه جایی مسیر رو اشتباه رفتیم و گوگل مپ به جای بزرگراه، مسیر جدید رو از جاده های شهری نشون داد. یکدفعه خودمون رو وسط همون کوه هایی دیدم که با جنگل های انبوه پوشیده شده بودن و بعد روستاهای بسیار شیکی که اصلا بهشون نمی اومد روستا باشن! خلاصه اینکه بعد از کلی رانندگی و خستگی، رسیدیم. تصور من از هرندن یه شهر کوچیک و ساده در حومه ی واشنگتن بود که کارمندها یا کسانی که توی واشنگتن به هر طریقی کار می کنن، شبا بر می گردن و اینجا می خوابن اما کاملا در اشتباه بودم. از همون ورودی شهر، با یک عالمه ساختمون بلند و شیک و خیابون های بزرگ و چند بانده روبرو شدیم که به آدم یادآوری می کردن درسته که شهر کوچیکه اما هر چی نباشه جزی از واشنگتن دی سی محسوب میشه.

موسسه برامون توی اتاق هتل گرفته بود و چون معمولا هر اتاق رو به دو نفر می دن، به ما هم یک اتاق با دو تا تخت جدا دادن! محمد باید هفت و نیم توی جلسه ی معارفه ی توی هتل شرکت می کرد. سریع دوش گرفت و رفت. منم لخ لخ کنان بلند شدم و بعد از کمی مرتب کردن، دوش گرفتم تا کم کم یادم بیاد کجام و چیکار می کنم. اعتراف می کنم که هنوز هیچی نشده دلم خیلی واسه خونه تنگ شده و دوست دارم برگردم اما علاوه بر اینکه این 5 هفته فرصت طلایی ای برای درس خوندن و تمرکز کردنه، فرصتی برای تجربه های تازه، هر چقدر هم سخت و ناخوشایند باشن هم هست.

فردا صبح محمد باید ده موسسه باشه. منم باهاش می زنم بیرون. اگه اجازه دادن از کتابخونه ی اونجا استفاده کنم که هیچ، اگر نه که میرم اولین کتابخونه ی عمومی سر راه و شروع می کنم.