آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

394

سه شنبه, ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۶، ۱۰:۴۹ ب.ظ
به نظر من هیچ چیز به اندازه ی یه پاستای خوشمزه روز آدمیزاد رو بخیر نمی کنه! با بچه ها ساعت 12 و نیم یه رستوران ایتالیایی نزدیک خونه ی ما قرار گذاشته بودیم. قرار امروز خیلی یهویی شد. یونگ جان خبر داد که ناچاره آخر اکتبر برگرده کره. یک سال مرخصی بدون حقوق گرفته بود اما شرکتش توی کره با سال دوم موافقت نکرده و حالا مجبوره شوهر و پسرش رو اینجا تنها بذاره و با دخترش برگرده سئول. یونگ جان یکی از بهترین دوستانیه که در این یک سال داشتم. از بین آسیای شرقی ها، کره ای ها از همه صمیمی تر، مهربون تر، خوشگل تر و خوشیپ تر هستن! خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم توی این تقریبا دو ماهی که به رفتنش مونده بیشتر همدیگه رو ببینیم و اولین قرار هم همون تور ناهار بین المللی بود که دوباره شروع به کار کرد و این بار قرعه به نام رستوران ایتالیایی افتاد.
رستوران توی یه خیابون فرعی بود واسه همین من توی این یک سال متاسفانه ندیده بودمش. ورودی اش بیشتر حالت مغازه داشت که محصولات ایتالیایی و البته شیرینی ها خوشمزه می فروخت و بعد وصل می شد به رستوران. دقیقا بَرِ خیابون بود، نزدیک چهارراه. خوشبختانه وقتی رسیدیم یه جای پارک خالی شده بود و مستقیم از توی خیابون پیچیدم توی جای پارک. ارسولا زودتر رسیده بود و توی اون شلوغی وقت ناهار از گارسون خواسته بود یه میز 5 نفر بهمون بده و اونا هم قبول کرده بودن. ارسولا این تابستون بالاخره تونسته گرین کارتش رو بگیره و وقتی که من برگشتم اونا رفتن مادرید. می گفت دمای هوا توی مادرید 42 درجه ی سانتی گراده طوری که سوختن پوستت رو کنار ساحل احساس می کنی. ارسولا اصالتا اهل پرو ست، اما شوهرش اسپانیایی ست و خوب البته داشتن زبان مشترک فاصله ی بین قاره ای بینشون رو عملا ناپدید کرده.
بچه ها کم کم رسیدن. آنا و آدریان کوچولو در از همون لحظه ی ورود در مرکز توجه بودن. با اینکه آدریان هنوز یک سالش نشده اما ماشاالله حدود 20 پوند (چیزی حدود ده کیلو) هست! بسیار باهوش و خوش اخلاقه به ویژه که ماها رو یادش میاد و پیش ما غریبگی نمی کنه و بسیار بسیار یونگ جان رو دوست داره. همه خیره خیره به این پسرک کنجکاو و تپل نگاه می کردن حتی یکی از خانم های پیشخدمت که مسوول میز ما نبود بدو بدو اومد و گفت با اینکه سه تا نوه داره اما آدریان از همه اش با نمک تره و نتونسته جلوی خودش رو بگیره و نیاد از نزدیک ببیندش.
غذای مورد علاقه ی من چیکن پستو ست؛ مرغ با ریحون به همراه هر نوع پاستا، فرقی نمی کنه چه نوعی. این رستوران ایتالیایی بسیار خوب این غذا رو پخته بود. گفتگوهای ضمن غذا خوردن هم که به لذت ماجرا افزود. تصمیم گرفتیم تا پیش از اینکه یونگ جان بره دو هفته یک بار همدیگه رو ببینیم تا از وقتمون نهایت استفاده رو کرده باشیم.
موقع برگشتن از ارسولا خواستم واسه خارج شدن از پارک بهم فرمون بده. باید صبر می کردیم چراغ قرمز بشه بعد من از پارک بیرون بیام. دردسرتون ندم که دو سه بار مجبور شدم عقب و جلو برم تا بتونم بالاخره از پارک بیام بیرون. حسابی جلوی بچه ها خجالت کشیدم اما ارسولا واقعا صبوری و راهنمایی کرد.
موقع خداحافظی بچه ها بهم گفتن بالاخره بزرگ شدی و رانندگی می کنی! پیش خودم فکر کردم همین مسیر کوتاه رو با ماشین رفتم چقدر باعث صرفه جویی در وقت و اعصابه. خدا رو شکر که بالاخره به این درجه از بلوغ رسیدم؛ گیرم نصف نیمه!

۱۶/۰۹/۱۳