آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

415

چهارشنبه, ۵ اکتبر ۲۰۱۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

خیلی وقته که ننوشتم. اینقدر سرگرم رساله و حواشی اش هستم که کمتر وقت یا حوصله ی نوشتن پیش میاد. شب هایی هم که وقت اضافی دارم ترجیح می دم با محمد بگذرونمش و با هم فیلمی چیزی ببینیم، گیرم فقط یک قسمت سریال باشه. احساس می کنم این روزها اینقدر هر دو سرگرم درسیم که کمتر باهم وقت می گذرونیم واسه همین هر فرصت کوچیک با هم بودنی خودش غنیمته. دلم نمی خواد اینقدر از هم دور بشیم که دیگه هیچ چیز مشترکی ما رو با هم نخندونه.

عینک جدیدم رو گرفتم. قیافه اش خیلی با قبلی فرق نمی کنه اما یه کم سنگین تره و مرتب سُر می خورده میاد پایین. دوباره از امروز استخر رفتن رو شروع کردم هر چند شروع دوباره اش درواقع جمعه ی هفته ی پیش بود با این تفاوت که من با وقار رفتم توی رختکن و لباس عوض کردم و دوش گرفتم اما... استخر بسته بود! هیچی دیگه بدون هیچ وقار و متانتی فقط با حال گرفته برگشتم خودم رو خشک کردم و اومدم بیرون نشستم تا محمد بیاد دنبالم. وقتی پرسیدم چرا استخر بدون اطلاع قبلی تعطیل شده گفتن صبح یک نفر حالش بد شده و مجبور شدن واسه تمیز کاری و بقیه ی مسائل امنیتی یه چند ساعتی ببندنش. خلاصه اینکه دوباره به مجامع ورزشی برگشتم تا ببینم چی پیش میاد و تا کی می تونم جبهه رو حفظ کنم.

صبح ها با محمد از خونه می زنم بیرون؛ من میرم کتابخونه اون میره سرکلاس. جدیدا توی طبقه ی هشتم، با راهنمایی محمد، یه سالن مطالعه ی بسیار باصفا و نورگیر با صندلی های راحت و استاندار پیدا کردم که خیلی هم ساکت نیست و آدم خوابش نمی گیره. تا ظهر کار می کنم و وسطش هم می رم توی محوطه ی دانشگاه یه چرخی می زنم تا خستگی ام در بره و از هوای خوب این روزها حالم بهتر بشه. ظهر ماشین رو برمیدارم و بر می گردم خونه و عصر دوباره شروع به کار کردن می کنم.

قاعدتا امشب باید می رفتم کتابخونه دنبال محمد اما دو هفته است که اشکان شب های چهارشنبه دانشگاهه و محمد رو برمی گردونه خونه. عجیبه اما دلم واسه تنهایی توی شب رانندگی کردن تنگ شده با اینکه یه جورایی برام ترسناک بود و هست.

این روزها بیشتر خسته و نگرانم اما در بین همین روزها هم اتفاقای هیجان انگیز و انرژی زا می افته. شنبه ی هفته ی پیش خونه ی پن و آلموند شام دعوت بودیم و علاوه بر اینکه دیدار دوستان باعث بهتر شدن روحیه ام شد میانه ام هم کم کم داره با بعضی غذاهای چینی بهتر میشه.

دوشنبه شب خونه ی یکی از استادای جوان بخش محمد اینا که هندی است شام دعوت بودیم. در واقع مهمونی به مناسبت حضور خانم دکتری بود که از دانشگاه دیگه ای برای سخنرانی اومده بود نشویل و لطف کرده بودن ما رو هم دعوت کرده بودن. برخلاف بقیه ی مهمونی های شلوغ آمریکایی که جز سردرد و سرسام چیزی به آدم اضافه نمی کنه، این مهمونی کوچیک و جمع فرهیخته ای که دعوت بودن کلی ایجاد انگیزه و صمیمت در من کرد. سارا، همان خانم دکتر مدعو، اهل تونس بود و نزدیک به 20 سال می شد که آمریکا زندگی می کرد. خانم محجبه و سن و سال داری بود اما انگلیسی رو بسیار فصیح حرف می زد و قرار بود در مورد موجودات غیرانسانی در قرآن روز سه شنبه در دانشگاه سخنرانی کنه. خیلی صمیمی و ساده با هم از هر دری حرف زدیم و در مورد نگرانی های ذهنی ام خیلی راهنمایی های خوبی کرد. در مورد شرایط زنان بعد از انقلاب در تونس پرسیدم و بهم گفت از بعضی جهات فرق چندانی نکرده اما میزان مشارکت سیاسی و اجتماعی زنان به میزان چشمگیری افزایش پیدا کرده طوری که در انتخابات اخیر مجلس چیزی حدود بیست درصد نمایندگان زن بودن!

چیزی که در مورد مهمونی های آمریکایی برام جالب و اندکی گیج کننده است اینه که تو هیچ وقت نمی تونی بفهمی باید چی بپوشی! وقتی ایران بودم همیشه توی مهمونی ها اونی که لباس و آرایشش ساده تر از همه به نظر می رسید من بودم تا جایی که گاهی به نظر می رسید اصلا به این موضوع که به مهمونی دعوت شدم دقت نکردم و سرسری اومدم. اما اینجا با اینکه من در رویه ی لباس پوشیدن و آرایشم تغییری ایجاد نکردم اما همون تیپ و آرایش در حد آرایش مراسم عروسی به نظر می رسه! تو هر چقدر هم ساده و بی آرایش بری همیشه یه عده ی دیگه ای هستن که ساده تر اومدن. وقتی خود صاحبخونه یه تاپ ساده پوشیده بدون اینکه حتی یک خط چشم بکشه، تو هر کاری بکنی بازم به چشم میای. خلاصه اینکه هنوز خیلی مونده تا این بخش از فرهنگ و زندگی آمریکایی برام جا بیفته.

امشب محمد نیست و منم حوصله ی کار کردن ندارم واسه همین فرصت نوشتن پیش اومد. امیدوارم زود به زود برای نوشتن فرصت پیدا کنم.

۱۶/۱۰/۰۵