آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

423

پنجشنبه, ۱۳ اکتبر ۲۰۱۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ

امشب دعوت بودیم به مراسم هری پاتر خوانی! محمد یه استاد ایتالیایی داره که خانم بسیار بسیار باسواد و زبان شناس و زبان دانی است. ایشون بخاطر صمیمت و مهربانی ای که دارن خیلی بین دانشجوهاشون محبوبن. هر سال به مناسبت های مختلف توی خونه اش مهمونی و دروهمی برگزار می کنه و تا حالا هم چند بار به محمد گفته بود که بیاد و من رو هم با خودش بیاره که هیچ وقت نشده بود بریم تا امشب! تصمیم گرفته بودن جلسه ای بذارن و در مورد کتاب جدید هری پاتر بحث کنن .در نهایت دیروز بچه ها توافق کرده بودن جلسه باشه امروز عصر ساعت 6. پرفسور آتزونی گفته بود که میخواد شام پاستا درست کنه و همه مهمونش هستن.

محمد هری پاتر خوان نیست اما بخاطر من مجبور شد بیاد. خونه ی خوشگل و دنجی بود پر از شمع و مجسمه و نقاشی و دیوارآویز؛ یه جا نقاشی دالی به دیوار بود، یه جا پوستری از آدری هیپورن در صبحانه در تیفانی و روی در یخچال هم پر بود از آهن رباهایی پر نقاش و نگار. قسمت بامزه ی ماجرا این بود که چون هالووین نزدیکه و همه جا فعلا پر از کدو تنبل شده، پاستای و سوپ کدو تنبل درست کرده بود! تقریبا مزه ی هیچی خاصی می داد ولی به عنوان یه تجربه ی تازه بامزه بود.

حدود ده نفر بودیم که بعد از خوردن شام دور هم نشستیم و تازه معلوم شد جلسه ی نقد و بحث درباره ی کتاب نیست، جلسه ی دور هم خوانی کتابه! از اونجایی که محمد تنها کسی بود که تقریبا کلا از هری پاتر بی خبر بود، مایکل شروع کرد به خلاصه ای از کتاب ها گفتن و همین باعث شد بحث ها شروع بشن. در این مرحله بود که فهمیدم یکی از دخترها، سِرِنا، از اون طرفدارای دو آتیشه ی هری پاتره و حتی توی خونه یه اتاق رو به وسایل هری پاتری اختصاص داده و ژاکتی که پوشیده بود علامت گریفندور داشت و گردنبندش زمان برگردون هرمیون بود که مدام می چرخوندش؛ مجبور شدم بهش تذکر بدم اینقدر با اون گردنبند ورنره چون اصلا دلم نمی خواست به عقب برگردیم!

خلاصه اینکه بعد از بحث های اولیه رفتیم سر خوندن کتاب و از اونجایی که فرزند نفرین شده نمایشنامه است، هر کدوم به ترتیب یه نقش رو می خوندیم تا همه مشارکت کرده باشن. بسیار هیجان انگیز و جالب بود ولی متاسفانه باعث شد به دام کتاب بیفتم و مجبور بشم توی این همه کار که سرم ریخته بشینم و بخونمش. قرار بر این شد که کتاب رو بخونیم و در جلسه ی بعد درباره اش حرف بزنیم.

تجربه ی خیلی هیجان انگیز و جالبی بود. من سالهای نوجوانیم کتاب ها رو بلعیده بودم و اون موقع فقط به خوندن و لذت بردن ازشون فکر می کردم اما امروز حرف های انتقادی ای که بچه ها در مورد ساختار و قصه ی کتاب زدن بنظرم بسیار منطقی و اساسی اومد و باعث شد پیش خودم فکر کنم باید در اولین فرصت ممکن دوباره کتاب ها رو مرور کنم.

۱۶/۱۰/۱۳