آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

425

شنبه, ۱۵ اکتبر ۲۰۱۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

فردا آخرین روز تعطیلات پاییزه است. نهایت تلاشمون رو کردیم که از این فرصت اندک حداکثر استفاده رو ببریم. حتی منم که عملا دیگه تعطیلات این روزها برام معنا نداره کمی بیشتر استراحت کردم و سعی کردم انرژی بیندوزم برای روزهای پر کار پیش رو.

دیروز تصمیم گرفتیم پوریا و شقایق رو ببریم یه کم شهر رو بگردن. از قضا هوا هم خیلی بهتر شده بود و ابری بود. با اتوبوس رفتیم چون جای پارک پیدا کردن تقریبا اونجا غیرممکنه. کلی توی مغازه های کلاه و چکمه فروشی دیونه بازی درآوردیم و عکس گرفتیم. بعد هم رفتیم لب رودخونه که از شانس خوب ما کشتی ملکه ی می سی سی پی که یه کشتی تفریحی بزرگ سه چهارطبقه است همونجا پهلو گرفته بود. خلاصه اینکه روی پل و کنار رودخونه توی هوای ابری و ملس نشویل حال خوبی به آدم می ده.

موقع برگشتن نم نم بارون شروع شده بود و ما هم که چتر نبرده بودیم همگی ژاکت هامون رو روی سرمون کشیده بودیم و داشتیم بدو بدو می رفتیم که دیدیم روی پل، زیر بارون، یه عروس و داماد زیر چتر وایسادن و یه کشیش داره عقدشون می کنه! فقط خودشون دو تا بودن، همین. حال خیلی خوبی داشتن و حال منم خوب کردن. دلم می خواست وایسم و نگاهشون کنم اما می ترسیدم حریم خصوصی اشون رو بهم بزنم. قیافه های شاد و هیجان زده اشون از جلوی چشمم کنار نمیره.

امروز اما شقایق برامون یه برنامه ی ویژه داشت: مراسم کله پاچه خوران! من از کله پاچه متنفرم، جالب اینجاست که شقایق هم نمی خوره اما اینقدر پسرا هر بار که دور هم جمع شدیم واسه کله پاچه له له زدن که بالاخره تصمیم گرفته بود این بار عظیم رو به دوش بکشه. خلاصه اینکه همه ساعت 5 بعدازظهر خونه اشون دعوت بودیم. من که از صبح مشغول تمیزکاری و پخت و پز بودم و محمد هم به شدت سرگرم درس و دیگه جوونی برامون باقی نمونده بود اما وقتی قیافه ای شقایق رو دیدم فهمیدم که ما داریم ناز می کنیم! بیچاره از ساعت 6 صبح دور درست کردن غذا بود و چون بار اولش بود میخواست کله باربذاره، مجبور شده بودن با اسکایپ و به شکل رودرو از مامان هاشون مشاوره و راهنمایی بگیرن که چطور کله رو باز کنن و... خلاصه اینکه هلاک بود. برای خودم و خودش استانبولی پلو درسته کرده بود که بسیار خوشمزه شده بود و کله پاچه خوران هم گفتن کله پاچه اش هم حرف نداشته.بعد از اینکه اون بساط جمع شد، نگار و احمد بهمون یاد دادن که چطور کُردی برقصیم و به واقع دهن همسایه پایینی رو با پا کوبیدن  سرویس کردیم.

خوبی مهمونیایی که زود شروع میشن اینه که زود هم تموم میشن به همین خاطر ما ده خونه بودیم و من وقت جمع و جور کردن فکرام و نوشتن رو پیدا کردم. برای من امروز آخرین روز تعطیلات بود و از فردا هفته ی پر کارم شروع میشه.


۱۶/۱۰/۱۵