آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

452

پنجشنبه, ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶، ۰۵:۴۹ ب.ظ

همه می پرسن: چطوری؟ در چه حالی؟ حالا چی میشه؟... و من به همه جواب می دم: نمی دونم! 

دیروز با اون حال زار و نزار رفتم کلاس زبان پیش کارول که کمی با یه آمریکایی درددل و همدردی کنم اما همون بیرون در بهم گفت به ترامپ رای داده!!! یخ کردم. باورش سخت و دردناک بود. استدلالش این بود که درسته که ترامپ یه احمقه اما کلینتون یکی از خطرناک ترین زنان عالمه و... . ازم پرسید من چرا اینقدر نگران و ناراحتم؛ براش توضیح دادم که من یه زن مهاجر مسلمان ایرانی هستم و همه ی ویژگی هایی رو که ترامپ برای دشمنانش ترسیم کرده رو یکجا دارم، با خونسردی جواب داد که اشتباه می کنم! برام واقعا تعجب آور بود که کارولی که داره کار عام المنفعه اونم برای مهاجرا انجام میده چطور ممکنه به ترامپ رای داده باشه؛ اما بعد دیدم این کار رو فقط به عنوان یک کار خیر انجام میده والا احتمالا ماها براش ارزشی نداریم. احساس کردم حالا در این شرایط، همه ی اون رفتارها و سوالهاش که به نظرم یه کمی نگاه از بالا می اومد، برام معنا دار شده.

هوا بی نهایت سرد بود اما رفتم استخر بلکه کمی این انرژی منفی رو با دست و پا زدن تخلیه کنم. همه اش احساس می کردم همه دارن بهم نگاه می کنن، الانه که یکی بیاد جلو و ازم بپرسه: اینجا چه غلطی می کنی؟!...

شب که محمد اومد خونه گفت دانشگاه شده بوده عین قبرستون! همه غمگین و مغموم و افسرده در سکوت و بغض می رفتن و می اومدن. مایکل، یکی از همکلاسی های عشق هری پاترش، برام پیغام فرستاده بود که به آزاده بگو ولدمورت رئیس جمهور شد؛ خودش می فهمه! 

دایانا، همون استادی که شب انتخابات یه جلسه ی دورهمی توی دانشگاه گرفته بود تا زنده اخبار رو دنبال کنن، سال آینده داره می ره آفریقای جنوبی ساکن بشه. محمد گفت آخر کلاس از شدت استیصال و ناراحتی تقریبا زده زیر گریه و گفته آفریقا همیشه خونه ی دوم من بوده، نمی تونم تحمل کنم از این به بعد با آفریقایی ها یا هر اقلیتی بد رفتار بشه.

محمد میگه توی دانشگاه دیروز چندین جلسه توجیهی به شکل همزمان در نقاط مختلف برگزار میشده تا با بچه ها صبحت کنن و شرایط رو براشون آرام و مساعد کنن. رئیس دفتر دانشجوهای بین الملل امثال یه آقای ایرانی ست، به همه ی دانشجوهای بین الملل ایمیل داده و یه تعداد راهنمایی های مراقبتی کلی کرده از جمله اینکه شب تنها رفت و آمد نکنید، با غریبه ها بحث سیاسی نکنید، توی بار و رستوران بحث سیاسی نکنید و... . بعد هم گفته هر کس به صحبت کردن و راهنمایی احتیاج داره ما اینجا همه ی امکانات رو براش فراهم می کنیم و اگر کسی به هر طریقی شما رو مورد آزار و اذیت قرار داد، سریع با ما تماس بگیرید.

اما بیرون از دانشگاه، همه چیز ساکت و آرومه. همون آدم های مهربون و خوش برخورد با خونسردی دارن میرن و میان و زندگی می کنن اما من از همه اشون می ترسم. می ترسم وقتی که یکی اشون خنجرش رو از زیر پوستش در میاره، من اونجا باشم... .

شدیم دوباره اون آدم هایی که از صبح خروس خوان تا بوق سگ از سیاست و بایدها و نبایدها و احتمالات و امکانات حرف می زنن. انگار دوباره برگشتیم به اون روزهای سیاه، اون روزهای ابری و سنگین سیاست زده، اون روزهای کثافت و تاریک لعنتی؛ هشت سال پیش... .

روزی ده بار از محمد می پرسم: حالا چی میشه؟ حالا باید چیکار کنیم؟ و محمد جواب می ده: نمی دونم!


۱۶/۱۱/۱۰