آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

458

چهارشنبه, ۱۶ نوامبر ۲۰۱۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

دیدن دوستان و معاشرت بیشتر باهاشون در طول این هفته، کمک کرد کمی بتونم ذهنم رو جمع و جور کنم و آرومتر بشم؛ هر چند تنها ثمره ی مهمونی جشن تولد آرامش نبود بلکه برای من بیچاره مسمومیت غذایی هم بود که تا همین امروز دست از سرم برنمی داشت و خونه نشین و بی حوصله ام کرده بود. حال و روز من و درس خوندن شده مثل اَسِتون (لاک پاک کن)! کافی یه دقیقه ازش غافل بشم تا به کل بپره!

امروز صبح رفتم کلاس زبان. خوشبختانه اصلا بحث انتخابات پیش نیومد و کارول هم خوش اخلاق تر بود. موضوعی که این هفته قرار بود در موردش صحبت کنیم کتابی بود به اسم سلطان و ملکه که درباره ی رابطه ی ملکه الیزابت کبیر با دولت عثمانی و مسلموناست. توی این کتاب در مورد علت اینکه الیزابت تصمیم می گیره با مسلمونا وارد معامله و مراوده بشه بررسی شده و از تاثیرات متقابل اسلام و روابط فرهنگی با مسلمونا بر انگلستان صحبت شده. مثلا یکی از موارد که نویسنده بهش اشاره می کنه اینه که احتمالا شکسپیر اتللو رو از زندگی یکی از سفرای ترک در دربار انگلیس الهام گرفته. من که فرصت خوندن کتاب رو هنوز پیدا نکردم اما ما قرار بود در مورد نقد و معرفی ای که بر کتاب نوشته شده بود حرف بزنیم. همین موضوع بحث برانگیز باعث شد تا کمی به خط های قرمز نزدیک بشیم اما من از این فرصت به نفع خودم استفاده کردم و کمی در مورد تصویر غلطی که رسانه ها از ایران و مسلمونا مخابره می کنن حرف زدم و البته تاکید کردم که همین رسانه ها مردم آمریکا رو وحشی معرفی می کنن!

کارول خوشحال بود چون هفته ی دیگه دخترش و نوه هاش برای تعطیلات شکرگذاری دارن میان نشویل و قراره با خودشون سگ جدیدی رو که براش خریدن بیارن. حدود یک ماه پیش کارول سگش رو که مدتها گم شده بوده مریض پیدا میکنه و معلوم میشه کلیه ی سگ بیچاره از کار افتاده. دکتر میگه می تونن پیوند کلیه انجام بدن اما سگ پیرتر از این بوده که بتونه عمل یا به جای اون دیالیز رو تاب بیاره واسه همین کارول مجبور میشه بهشون بگه سگ بیچاره رو خلاص کنن تا از درد نجات پیدا کنه. حالا دخترش یه سگ کوچولوی بامزه براش خریده و عکسا رو هم فرستاده. کارول بی طاقته که زودتر سگه رو ببینه. اولش بهم گفت هفته ی دیگه عکسش رو میارم ببینی، بعد که داشتم می رفتم سوار ماشین بشم دیدم با ماشین داره دنبالم میاد چون موبایلش رو توی ماشینش پیدا کرده بود و می خواست عکسای رفیق جدیدش رو بهم نشون بده. می تونم حدس بزنم حالش خیلی خیلی بهتر خواهد شد.

بعد از کلاس حوصله ی استخر رفتن نداشتم و حس تو خونه موندن و ادای درس خوندن در آوردن هم نبود. محمد هم باید می رفت دانشگاه. رفتم رسوندمش دانشگاه و خودم رفتم پیش شقایق. نشستیم از هر دری حرف زدیم و غیبت کردیم و بعد هم برام دو تا ساندویچ خوشمزه درست کرد و حالم بهتر شد. یادم رفته بود خونه ی دوست رفتن و با یه دوست هی از هر دری حرف زدن یعنی چی. آدمیزاد تا وقتی دور و برش خالیه نمی فهمه تنهایی اش چقدر عمیقه.

خلاصه که الان دارم سعی می کنم تمرکز کنم و دوباره شروع به درس خوندن کنم. محمد تا سه چهار ساعت دیگه خونه نمیاد و باید نهایت تلاشم رو بکنم باقی مونده ی این معجون فَرّار رو توی شیشه نگه دارم.

۱۶/۱۱/۱۶