آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

470

دوشنبه, ۲۸ نوامبر ۲۰۱۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

بالاخره داره بارون میاد! گفتن این جمله در توصیف وضعیت نشویل خیلی خیلی عجیبه اما متاسفانه واقعیت دردناکیه که نمیشه ازش فرار کرد: خشکسالی کم کم داره به این ور دنیا هم سرایت می کنه. این پاییز حتی ده روز واقعا بارونی هم توی نشویل نداشتیم تا بالاخره امروز که از صبح شروع به باریدن کرده و همچنان داره میباره. صداش حالم رو بهتر می کنه، خوابم رو عمیق تر می کنه و شاید گفتنش عجیب و غیرطبیعی باشه اما واقعا استرسم رو حتی کمتر می کنه!

هفته ی پیش تعطیلات عید شکرگذاری بود. قرار بود هفته ی پربار و پر درسی باشه اما مثل همه ی ایام تعطیلات دیگه بیشتر به بی حوصلگی و بطالت گذاشت. البته روزهای خیلی طلایی ای هم داشت: یه روز ناهار رفتیم خونه ی شقایق و پوریا، اونجا با یه پسر ایرانی دیگه به اسم کیانوش آشنا شدیم که اونم تازه امسال اومده نشویل. پسر بسیار خجالتی و بی سر و صدا اما خوبی بود. بعداز ناهار که ما یه کم کسل شده بودیم، پیشنهاد فیلم دیدن مطرح شد و کاشف به عمل اومد کیانوش ویدئو پروژکتور داره! پسرها سریع پریدن تو ماشین و رفتن دستگاهش رو آوردن و بعد از کلی بحث و مجادله بر سر اینکه چه فیلمی ببینیم، تصمیم بر این شد که آپارتمان بیلی وایدر رو ببینیم. خونه ی شقایق اینا حتی از سینما هم تاریک تر شد! خلاصه اینکه بعدازظهر خوب و بامزه ای برامون رقم خورد.

روز عید شکرگذاری هم برای صبحانه با بچه ها رفتیم پارک مرکزی نشویل. من که مثل همیشه پنکیک موز درست کرده بودم و شقایق هم سوسیس و تخم مرغ و خلاصه هر کس یه چیزی آورده بود. هوا بسیار عالی بود، نه سرد و نه گرم. برای اینکه به آن روز عزیز هم ادای دینی کرده باشیم، کالباس بوقلمون خوردیم که بسیار خوشمزه بود و روزمون رو ساخت. 

امسال برای اولین بار در مراسم پرشکوه روز جمعه ی سیاه هم شرکت کردیم. امسال مراکز خرید به جای 6 صبح روز جمعه از 6 عصر روز پنج شنبه باز شدن تا مردم فرصت خرید بیشتری داشته باشن اما از اونجایی که شب عید شکرگذاری همیشه مهمترین مسابقه ی فوتبال آمریکایی برگزار میشه، تیرشون به سنگ خورد! من و محمد عصر جمعه رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه امون. از اون صف های طولانی ای که همیشه صدا و سیمای ایران نشون میده خبری نبود اما به سختی جای پارک پیدا میشد. کسی واسه خریدن چیزی کس دیگه ای رو کتک نمی زد اما بسیار شلوغ بود. یکی از تکنیک های خرید در این روز اینه که قبلش اومده باشی توی مغازه ی مورد نظر و قیمت ها رو چک کرده باشی والا ممکنه تنها به اسم اینکه جمعه ی سیاهه و همه چی تخفیف خورده یه چیزی بکنن تو پاچه ات!

ما فقط به یک مغازه سر زدیم، مغازه ی مورد علاقه ی من: نیویورک اند کامپانی. این مغازه یکی از مارک های نه چندان مشهور آمریکایی ست که فقط لباس و وسایل زنانه تولید می کنه اما طرح ها و رنگهای مورد استفاده اش فوق العاده است. خوشبختانه تخفیف های خیلی خوبی نصیبمون شد که باعث شد از بجا آوردن این سنت حسنه به شکل حساب شده لذت ببریم. 

اما بزرگترین دستآورد این ده روز اخیر برای من این بود که بالاخره فصل اول رساله رو تمام و برای استادانم ارسال کردم. ماه ها بود که داشتم می نوشتم، بیش از یک سال بود که فیش برمی داشتم اما دلم رضا نمی داد بالاخره جمع و جورش کنم و بفرستم چون هر کتاب به کتاب یا مقاله ی دیگه ای ارجاع می داد که نمی شد نگاهی بهش نندازم و سراغش نرم اما به قول محمد یه جایی آدم باید دست نگه داره و بگه بسه! امکان نداره بتونی همه ی کتابا و مقالات موجود رو ببینی پس باید فقط سراغ مهمترین ها بری و مطالعه ی بیشتر رو به بعد موکول کنی. این شد که بالاخره نقطه ی پایان رو گذاشتم و فرستادمش. حالا که یه بخشی از کار که به عقیده ی من سخت ترین بخشش بود رو تمام کردم و فرستادم، احساس میکنم همه چیز خیلی جدی تر از قبل شده. الان واقعا دارم رساله نوشتن رو به شکل کاملش درک می کنم. تا اینجا که بازخوردها مثبت بوده، باید دید چی پیش خواهد اومد.

هر چند این روزها تنها کاری که دلم می خواد انجام بدم خوابیدنه اما راهی طولانی در پیشه، باید بیدار و هوشیار موند.

۱۶/۱۱/۲۸