آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

483

يكشنبه, ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

قرار بود هفته ای که گذشت هفته ی خوب و پرکاری باشه، کارها نتیجه بدن و پیش برن؛ قرار نبود پر از کسالت و حال گرفتگی باشه و از همه مهمتر قرار نبود آخر هفته با سرماخوردگی همراه باشه اما... اون چیزایی که منتظرش بودم پیش نیومد و قرار بر بی قراری شد!از بس آبلیمو و عسل خوردم می ترسم شوک قندی بشم اما بیشتر از اون، می ترسم فردا هم همچنان مریض باشم و نتونم شروع به کار کردن کنم.

هفته ای که گذشت یه نقطه های روشنی هم برام داشت: خانمی توی پمپ بنزین بهم کمک کرد. هر کاری می کردم تا در باک بنزین رو باز کنم نمی شد. سر چرخوندم تا مسوول پمپ بنزین رو برای کمک صدا بزنم، سرش شلوغ بود و دست تکون داد که یه دقیقه ی دیگه میاد. هر چی زور می زدم باز نمی شد. دور و برم رو نگاه کردم تا از کسی کمک بگیرم اما فقط یه خانوم بود که داشت بنزین می زد و من با خودم فکر کردم زور اونم نمی رسه در باک رو باز کنه، واسه همین بی خیالش شدم! الان که به اون روز و لحظه بر می گردم واقعا از اینکه ناخودآگاه کلیشه های جنسیتی رفتارم رو کنترل کردن تعجب می کنم؛ اونم برای منی که خیر سرم هر روز دارم درباره ی این موضوع می خونم و می نویسم! به هر تقدیر؛ در حین استیصال من، خانومی که ماشینش پشت ماشین من بود و منتظر بود بنزین بزنه، وقتی سرگشتگی من رو دید، پیاده شد و بهم گفت نمی تونم در باک رو باز کنم چون دارم اشتباه می چرخونمش! در رو برام باز کرد و بهم شعری رو یاد داد تا همیشه یادم بمونه از کدوم سمت بپیچونم تا باز بشه. بعد هم کمک کرد تا بنزین بزنم. توی همین فاصله آقای مسوول پمپ بنزین هم با یه قیافه ی حق به جانب و سرزنش بار سر رسید تا مثلا به پیشرفت امور نظارت کنه که دیگه دست کم برای من دیر شده بود. درس خوبی گرفتم که بیشتر مواظب رفتار و افکارم باشم و کمی هوشیارانه تر عمل کنم. بالاخره باید یه روز و یه جا از اون همه مطلبی که توی کله ام انبار کردم استفاده کنم!

نکته ی دیگه ای که هفته ی گذشته رو از سیاهی به سمت خاکستری سوق میده، اومدن دوباره ی ماگدا به نشویله! ماه می ماگدا برگشت ورشو و من واقعا نمی دونستم ممکنه کی و کجا دوباره همدیگه رو ببینیم. با اینکه مدت کوتاهی فقط همدیگه رو می شناختیم اما از اون موقع تا حالا مرتب با هم در تماس بودیم و ماگدا گاهی حتی در مورد تصمیمات مهم زندگیش یا مشکلاتش باهام مشورت می کرد. تا اینکه یک ماه پیش گفت دوست پسرش دوباره برای کار برگشته نشویل و اون احتمالا برای دیدنش به آمریکا برخواهد گشت. دیروز صبح رسیده نشویل و احتمالا چهارشنبه همدیگه رو خواهیم دید. حسی قشنگ تر از این نیست که بدونی و ببینی هیچ چیز در دنیا نمی تونه مانع دیدن یک دوست بشه.

توی هفته ای که گذشت نشویل دوباره روی بارونیش رو بهمون نشون داد و دمای هوا تا منفی 7 درجه هم رسید. تعطیلات آخر ترم شروع شده، هر چند که توی خونه ی ما حالا حالاها خبری از تعطیلات نیست.

۱۶/۱۲/۱۱