آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

487

پنجشنبه, ۱۵ دسامبر ۲۰۱۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ

امروز سردترین روز زندگی ام رو تجربه کردم! دمای واقعی هوا به منفی 16 درجه ی سانتی گراد هم رسید و در گرمترین ساعات روز بیشتر از منفی یک درجه نشد. من واقعا تا به حال همچین درکی از سرما نداشتم. پارسال هوا خیلی سرد شد، برف اومد اما یادم نمیاد تا این اندازه دمای هوا کاهش پیدا کرده باشه.

قرار بود امروز برم ماگدا رو ببینم. با هم توی رستورانی ساعت یک بعدازظهر قرار گذاشته بودیم. خوشحال بودم که ظهر قرار داریم چون هم صبح وقت برای کار کردن دارم و هم کمی از سوز سرما کم شده اما اشتباه می کردم. محمد منو برد رسوند و خودش رفت کتابخونه ی دانشگاه و بهم گفت کارم که تموم شد زنگ بزنم بیاد دنبالم.

دیدن ماگدا خیلی خوب بود. اصلا احساس نکردم شش ماه دور بوده، انگار از هم جدا نشده بودیم. ماگدا به مشکلات جدی ای توی زندگی خصوصی اش برخورده و نمی تونه تصمیم نهایی رو بگیره. ماه هاست که داریم با هم سر مشکلاتش بحث می کنیم و به نتیجه نمی رسیم. امروز هم ادامه ی همون حرف ها بود؛ این بار مفصل تر و شفاهی. بعد از دو ساعت حرف زدن، بهم گفت گاهی که جوابی رو که برای پیامش نوشته بودم می خونده، پیش خودش می گفته این دختر انگار تو کله ی منه، انگار واقعا روانشناسه. بعد از مدتها احساس مفید بودن کردم. احساس کردم یه چیز گمشده ای پیدا شده. بعد از مدتها با یه دوست ساعت ها حرف زدیم بدون اینکه نگران چیزی باشیم و از همه ی اینا عجیب تر و لذت بخش تر برام اینه که هر دو با یه زبون واسطه به این خوبی با هم ارتباط برقرار کردیم! این جور مواقع پیش خودم فکر می کنم چیزی فراتر از حروف و کلمات باید در کار باشن؛ حرف زدن نباید به واژه ها و اصوات و ملیت و قومیت ربط داشته باشه، چیزیه فراتر از همه ی اینا.

ساعت سه زدیم بیرون. ماگدا میخواست بره برای کریسمس خرید کنه و منم پیش خودم گفتم مدتهاست این مسیر رو پیاده تا دانشگاه نرفتم، هوا هم که سرد و خوبه، بیا پیاده بریم... که اشتباه بزرگی کردم. به محضی که با ماگدا خداحافظی کردم و به سمت خیابون سرچرخوندم احساس کردم دستهام و گوش هام به طرز وحشتناک و عجیبی می سوزن. به خودم گفتم من کمتر از یک دقیقه است که از رستوران اومدم بیرون، چطور ممکنه به این سرعت یخ زده باشم؟ محل ندادم و راه افتادم. سرما اینقدر شدید شده بود که گوشم شروع کرد به درد کردن و زنگ زدن. برای اولین بار در زندگی ام فهمیدم وقتی کسی میگه سینوسام یخ کردن یا درد می کنن یعنی چی؟! نمی دونستم با دستهام باید چیکار کنم؟! پاهام بی حس شده بود، صورتم یخ زده بود و به سختی نفس می کشیدم. باورم نمی شد! هرگز همچین سرمایی رو تجربه نکرده بودم. نه تنها از پیاده روی هیچ لذتی نبردم بلکه درد گوش و سیاتیکم هم برگشت. به هر بدبختی ای بود و خودم رو رسوندم کتابخونه و محمد رو پیدا کردم. منو برد بوفه ی دانشگاه و برام یه سوپ خیلی خوشمزه خرید که باعث شد از نوک زبونم تا خود معده ام بسوزه اما بی نهایت لذت بخش بود. بعد هم خودش تو این سرما رفت ماشین رو آورد دم کتابخونه تا من مجبور نشم دوباره این زجر رو تحمل کنم. درد گوش و پاهام از بین رفته اما روی صورتم دو تا لکه ی بزرگ قرمز هست که داغی از سرماست.

امروز روز خوبی بود. حس هایی برگشتن که بهم یادآوری کردن هنوز زنده ام و هنوز وجودم می تونه گاهی کمک حال دیگران باشه. یخ زدن از سرما هم نشانی از جریان داشتن خون گرم زندگیه!

۱۶/۱۲/۱۵