آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

488

جمعه, ۱۶ دسامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

امروز مهمونی آخر سال فرانک بود. امسال ما به مهمونی دوستان و دانش آموزان قدیمی دعوت شده بودیم و مهمونی دانش آموزای جدید فردا شبه. باورش برام سخته که این دومین سالیه که ما در کنار هم توی خونه ی فرانک کریسمس رو جشن می گیریم.

پارسال من شله زرد پخته بودم و امسال تصمیم گرفتم چیزی بپزم که اقبال بیشتری داشته باشه و راحت تر هم باشه به همین خاطر رای نهایی بر عدس پلو قرار گرفت. من هیچ وقت طرفدار جدی عدس پلو نبودم واسه همین تا حالا درست نکرده بودم اما فکر کردم غذای کم خطری است برای همچین مهمونی ای.

بعد از مشاوره گرفتن از مامان و شقایق و تهیه ی نصف نیمه ی مواد، امروز صبح با وجود همه ی دلمشغولی ها و فکر و خیال ها، اول غذا رو درست کردم و بعد رفتم سراغ بقیه ی کارهام. مهمونی ساعت 6 عصر بود. برنج رو کشیدم توی ظرف آلمینیومی یکبار مصرف و روش رو هم با گوشت و کشمش تزیین کردم. من عادت به چشیدن غذا ندارم، یعنی بدم میاد غذا رو موقع پخت بچشم واسه همین هر غذا، حتی اگه بار صدم باشه که می پزمش، برام یه ماجراجوییه جدیده چه برسه به اینکه اولین بار باشه درستش می کنم. علاوه بر این عادت مذکور، اصلا بلد نیستم غذا رو خوشگل سازی کنم واسه همین چشمم دراومد تا تونستم رو برنج رو با گوشت و کشمش به شکل مرتب و منظم بپوشونم!

محمد منو رسوند و خودش برگشت خونه سر درس و مشقش. مثل همیشه فرانک و آدری به گرمی ازم استقبال کردن و جویای حال و احوال ما شدن. متاسفانه خیلی از رفقای من تصمیم گرفته بودن فردا شب بیان واسه همین اونایی رو که به نیت دیدنشون رفته بودم ندیدم اما به هر حال دیدار دوستان و آدم های جدید هم خالی از لطف نبود. به خانم بود که بار اول بودم می دیدمش، یه کلاه عجیب گنده سرش گذاشته بود، یه کراوات سبز پر زرق و برق بسته بود و زیر ژاکت پر نقش و نگارش یه عالم چراغ رنگی رنگی روشن و خاموش می شدن! لباسش با وجود مسخره بودن به نظر من خیلی قشنگ بود. گفت قبل از اومدن به مهمونی فرانک به مهمونی زشت ترین لباس دعوت بوده واسه همین اینجوری پوشیده.

امروز سه تا بچه توی مهمونی بودن: گونزالو که پارسال وقتی 6 ماهش بود دیده بودمش و بسیار پسر بانمک و آقایی بود؛ امروز هم خیلی باشخصیت لباس پوشیده بود و یک لحظه از دویدن باز نمی ایستاد؛ کیم که مادرش چینی و پدرش آمریکایی است حدود یک سال سن داشت و موجود خنگِ گردِ موکجکیِِ بامزه ای بود و سرش به باز کردن کشوها و بهم ریختن خونه گرم بود و کوچکترین مهمون امروز که شش ماه پیش دنیا اومده n بود!!! که چون تلفظ چینی اسمش سخته به بقیه می گن اینطوری صداش کنن؛ اونم دختر ساکت با چشمهای بسیار باهوشی بود که یه جوری به آدم نگاه می کرد که یعنی گریه زاری و اینجور بچه بازیا خیلی خزه!

با دیدن بچه هاست که من متوجه بالا رفتن سنم می شم. اینکه گونزالو یک سال و نیم پیش پسرک کوچولویی بود که فقط خیره می شد اما امروز جلیقه و شلوار پوشیده بود و دور خونه می چرخید، برای من مثل عقربه ی ساعته که بی وقفه جلو می ره اما من متوجه اش نیستم! امروز محمد فرزانه یه فایل صوتی رو تلگرام برام فرستاده که توش میگه: سلام آزاده! کارات خوب میشه، نگران نباش، کارات خوب میشه! و من فکر می کنم مگه چند دقیقه، چند ساعت، چند روز و سال گذشته که محمد می تونه با اون صدای بامزه اش یه جمله رو کامل و قشنگ بگه و منو وادار کنه هزار بار همین چند ثانیه صدا رو گوش کنم؟ در درون من زمان منجمد شده اما انگار بیرون از من یک قرن گذشته...!

هر چند مهمونی به اون خوبی و شادی که من انتظار داشتم نبود و پیش نرفت اما به هر حال باعث آسودگی خاطر بود. مثل بقیه ی مهمونی هایی که توی خونه ی فرانک برگزار میشه قبل از شام همگی دست هم رو گرفتیم و دور خونه چرخیدیم و بعد توی هال حلقه زدیم تا دعا کنیم. این کار همیشه حال منو خوب و قلبم رو گرم میکنه چون احساس می کنم تنها نیستم، بخشی از مجموعه ی بزرگتری ام که حمایتم می کنه، دوستم داره و درهای مهربانی اش به روم بازه. 

مثل همیشه بچه ها غذاهای خوشمزه ای آورده بودن از جمله بوقلمونی که هر سال آدری درست می کنه و لازم به ذکر که عدس پلوی من هم به شکل شگفت آوری خوشمزه شده بود و به شدت مورد استقبال قرار گرفت.

خداحافظی سخت بود چون نمیدونم قبل از رفتن می تونم دوباره فرانک و آدری رو ببینم یا نه اما این رو می دونم که یادشون همیشه دلم رو گرم و سرشار از محبت می کنه.

۱۶/۱۲/۱۶