آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

493

چهارشنبه, ۲۱ دسامبر ۲۰۱۶، ۱۰:۰۸ ب.ظ

بالاخره مشقا و امتحانای محمد تمام شد! دوشنبه عصر تحویلشون داد و هر دو خلاص شدیم. هر چند حس نامحسوسی از غبطه در عمق وجودم نسبت به آزادی ای که نصیبش شده دارم اما به هر حال برداشته شدن یه فشار و استرس مضاعف رو از روی شونه هام احساس می کنم.

شقایق ما رو واسه شب یلدا خونه اشون دعوت گرفته بود. تصمیم گرفتیم قبلش بریم باهام سینما. مدت ها بود که منتظر اکران فیلم La La Land بودم و خبرها رو دنبال می کردم تا بالاخره به سینماهای نشویل هم رسید. سالن سینما برای وسط هفته و ساعت چهار و نیم بعدازظهر خیلی شلوغ بود واسه همین مجبور شدیم بریم اون بالای بالا ته سینما بشینم که اتفاقا دید خیلی بهتری هم داشت. 

فیلم بسیار خوبی بود، یه موزیکال شاد عاشقانه با مضمون دنبال کردن آرزوها و تسلیم نشدن و تبلیغ همیشگی هالیوودی رویای آمریکایی که بالاخره محقق میشه اما کاملا مناسب و متناسب با حال من که به این دست امیدهای رنگارنگ و شاد احتیاج دارم. موسیقی اش حالمون رو حسابی خوب کرد.

از اونجا مستقیم رفتیم خونه ی بچه ها. همه منتظر ما بودن و بلافاصله شام رو آوردن. شقایق یک عالمه پیتزا درست کرده بود که خیلی خوشمزه شده بود و نگار هم یه جور شیرینی خامه ای که خیلی چسبید. شقایق انار دون کرده بود و هندونه قاچ زده بود که سفره ی یلدا رو رنگین کرد. دور هم بودیم تا ساعت یازده شب که کم کم متفرق شدیم. محمد باید صبح زود می رفت کتابخونه و نمی شد بیش از این بیدار موند.

شب خوبی بود، اولین یلدا در آمریکا. پارسال برای یلدا هیچ کاری نکردیم و فقط یادآوری با هم بودن های سال های گذشته در خاطرم بود اما خوشحالم که امسال یلدا رنگ شادتری داشت.

فیس بوک امروز بهم یادآوری کرد که 6 سال پیش شب یلدا در حال نوشتن پایان نامه ی ارشدم بودم و حالم تقریبا به زار و نزاری الان بوده. باورم نمیشه 6 سال از اون موقع گذشته. این یادآوری امیدواری بزرگی بود برام که این روزهای پر استرس هم به هر حال دیر یا زود خواهند گذشت و خاطره خواهند شد و فقط خدا می دونه که چقدر، با تک تک سلول هام، لحظه شماری می کنم که بگذرن و خاطره بشن!

هوا این روزها حال دیوانه ای داره؛ دو روز پیش منفی ده درجه بود و امروز مثبت ده درجه. دیشب ماشین چنان یخ زده بود که در صندوق عقب باز نمی شد و امروز حتی اینقدر سرد نبود که بخوایم بخاری روشن کنیم. بعید می دونم برای کریسمس برفی در کار باشه اما امیدوارم حسابی بارون بیاد. امسال احساس می کنم به اندازه ی پارسال چراغ ها و تزیینات کریسمس در سطح شهر نیست. چند روز دیگه بیشتر باقی نمونده و همه جا خیلی تاریک و سوت و کوره.