آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

508

پنجشنبه, ۵ ژانویه ۲۰۱۷، ۱۱:۴۸ ب.ظ

این دو هفته اینقدر شلوغ و سریع گذشت که خودش می تونست به تنهایی یه تحویل سال محسوب بشه! اعتراف می کنم که خاطرات مبهمی از این ده روز دارم و بیشترشون اینقدر در مهی از اضطراب و فشار غوطه ور هستن که به سختی به یادشون می یارم.

شب سال نو با پوریا و شقایق و مهمانانشون رفتیم اُپری لند تا چراغ های کریسمس رو ببینیم. به طرز عجیبی از میزان چراغ ها کاسته شده بود اما همچنان بسیار زیبا بودن و در چیدن و انتخاب تزئینات واقعا سلیقه به خرج داده بودن. بعد از این گردش کوتاه، برگشتیم خونه ی بچه ها چون مهمانانشون برامون غذای ترکی درست کرده بودن و نمی شد به همچین پیشنهاد سخاوتمندانه ای نه گفت. یه جور کباب مرغ بود که توی شیر و خامه و ادویه خوابانده بودنش و بعد هم گذاشته بودنش توی فر. بعد از شام شقایق پیشنهاد داد بریم آتیش بازی شب سال نو رو ببینیم. مثل سیل از آسمون بارون می بارید و هوا هم سرد بود. من که فکر می کردم احتمالا آتیش بازی با این هوا کنسل باشه و زیاد هم دل و دماغش رو نداشتم اما به همت شقایق ساعت یازده و ربع زدیم بیرون. بارون قطع شده بود. فکر می کردم توی ترافیک شدیدی گیر کنیم و جای پارک گیرمون نیاد اما خوشبختانه از ترافیک خبری نبود و هر چند به سادگی جای پارک گیر نیاوردیم اما اونقدرها هم سخت نبود.

برعکس هر سال که این مراسم توی مرکز شهر و لب رودخونه برگذار میشه، امسال توی پارکی نزدیک مرکز شهر بود. ورودی پارک به شکل مختصری بازرسی بدنی کردن و رفتیم داخل. جمعیت زیادی اومده بودن اما خلوت تر از اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم. ما که از استیج خیلی فاصله داشتیم اما مانیتورهای بزرگ روی صحنه رو نشون می دادن. برنامه از ساعت 4 بعدازظهر شروع شده بود و یک ربع به 12، وقتی که ما رسیدیم، به اوج خودش رسیده بود. یادی کردن از خواننده هایی که سال 2016 مرده بودن و از هر کدوم یه بخشی از آهنگشون رو نواختن که مردم هم در خوندنش همراهی کردن. چند دقیقه مونده بود به سال نو، یه نت موسیقی آروم از جایی که نصب شده بود رو به پایین حرکت کرد و شروع کردن همه با هم شمارش معکوس رو گفتن. ساعت 12 که شد آتیش بازی هم شروع شد. جالب بود که بارون تقریبا قطع شده بود و گاهی نم نم ریزی می بارید واسه همین با اینکه آتیش بازی فرصت خودنمایی آنچنانی توی آسمون پیدا نکرد اما به هر حال مجال بروز پیدا کرد.

اینکه سالی عوض شده بود، اینکه ما اونجا بودیم اما هیچکدوم از این اتفاقات دقیقا به ما ربطی نداشت و ما اونجا بودیم و نبودیم، حال عجیبی بود. هیچ وقت این تجربه رو قبلا نداشتم که اون ساعت شب توی خیابون با یه عالمه آدم، منتظر رخ دادن اتفاقی باشم اما یه چیزی مرتب توی ذهنم تکرار می شد: امسال این تنها لحظه ی تحویل سال نویی ست که من در کنار محمدم؛ اهمیتی نداره که این اتفاق در دنیایی به موازات ما داره اتفاق می افته، مهم اینه که ما، در اون لحظه، اونجا، باهمیم!

واکنش آدمای دور و برمون جالب بود. هر کس سرش به کار خودش گرم بود و کاری به کار بقیه نداشت. یه عده که بلافاصله بعد از تحویل سال رفتن، یه عده بی خیال می خندیدن و بالا و پایین می پریدن یا عکس می گرفتن اما... اما یه چند نفری هم بودن که اون لحظه رو واقعا به لحظه ای در زندگی خودشون تبدیل کرده بودن: زوج میانسالی که بارونی بلند پوشیده بودن و بی خیال اما آروم و خوشحال با هم می رقصیدن، دختر و پسر جوونی که همدیگه رو می بوسیدن و با هم سلفی می گرفتن اما از نگاهشون پیدا بود نه صدایی می شنون و نه حضور کس دیگه ای رو به غیر از خودشون دو تا احساس می کنن و پسر جوانی که با مادربزرگش به مراسم اومده بود؛ پیرزن به سختی راه می رفت، محکم خودش رو توی کاپشنش پیچیده بود اما نوه ی جوان و سرحالش، بازروش رو گرفت بود، دستش رو دورش حلقه کرد بود و با هم به آتیش بازی نگاه می کردن. من هیچی عکسی نگرفتم. محمد شروع کرد به عکس و فیلم گرفتن اما بهش گفتم ولش کنه، گفتم بی خیال این همه عکس و فیلمی که هرگز برنمی گردیم دوباره مرورشون کنیم، بیا این لحظه رو واقعا احساس کنیم! اون شب خیلی ها اومده بودن اونجا اما به نظرم آدم های کمی بودن که اون شب رو به یه شب خاطره انگیز و منحصر به فرد توی زندگیشون تبدیل کردن.

بعد برگشتیم خونه، در سکوت و خاموشی شهری که عمیقا معتقدم امسال خیلی کمتر از پارسال خوشحال و روشن بود و... و راستش از بعدش چیز زیادی یادم نمیاد چون از فردای اون شب کار بود و کار بود و کار و وقتی هم که کار نبود، فکر و استرس کار بود تا... تا سه شنبه که بالاخره با همراهی و همکاری محمد تصحیح مقاله تمام شد و فرستادمش. به این ترتیب تنها روزی که در این ده روز می تونم بگم به معنای واقعی کلمه برای من روز تعطیلی و استراحت محسوب میشه، چهارشنبه است!

ظهر ناهار خونه ی استاد محمد دعوت بودیم. یه پسر کوچولوی دو ساله داره که مطلقا ما رو تحویل نمی گرفت اما بالاخره تونستم مقاومتش رو در هم بشکنم و در پایان مهمونی ما بسیار با هم دوست شده بودیم تا اونجا که خیلی بی رودربایستی اومد و روی پام نشست تا کارتون ببینه! چشمای مامانش گرد شده بود. می گفت معمولا 24 ساعت طول می کشه تا با کسی صمیمی بشه.شب هم به مناسبت تولد پوریا، خونه اشون دعوت بودیم که با غذاهای خوشمزه ی ایرانی و ترکی دلمون رو از عزای ناهار گیاهخواری درآوردیم!

22 روز دیگه باقی مونده. زمان کم کم داره معناش رو برام از دست می ده...

۱۷/۰۱/۰۵