آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

511

يكشنبه, ۸ ژانویه ۲۰۱۷، ۰۶:۰۷ ب.ظ
دقیق یادم نمیاد اما تقریبا سه سال پیش بود. روزهایی بود که ناامیدی و گسستگی ام از دنیا به حداکثر خودش رسیده بود و با افسردگی شدید و دردناکی در سکوت دست و پنجه نرم می کردم که با اینکه علاقه و اعتقادی به داوطلبانه مردن نداشتم اما اینقدر در اون روزهای سیاه به دنبال روزنه روشنی و نور بودم که گاهی آرزو می کردم حتی مرگ غافلگیرم کنه بلکه نجات پیدا کنم. همون روزها، درست وقتی که انتظارش رو نداشتم، ورق برگشت و سر و کله ی محمد توی زندگی ام پیدا شد و من شروع کردم به آینده خوش بین شدن. یادم میاد کمی بعد از شروع ماجرای من و محمد، یه شب با تکون های زلزله از خواب بیدار شدم. اولین چیزی که به محض باز کردن چشمم از ذهنم گذشت این بود: خدایا! الان نه! الان که زندگی اون روش رو به من نشون داده، نه؛ خواهش می کنم...!
امروز از صبح که خبر رو شنیدم پیش خودم فکر می کنم درست وقتی که فکرش رو نمی کنی، انتظارش رو نداری، درست وقتی که فکر می کنی از همیشه آماده تری، مهره هات رو دقیق چیدی، رفتار رقیب رو پیش بینی کردی، چونه هات رو زدی و... مرگ از راه می رسه! پیش خودم فکر می کنم دیشب که مرگ سراغ عالیجناب رفته، اونم درست وقتی که داشته خودش رو برای یه بازی جدید آماده می کرده، احتمالا اولین چیزی که از ذهنش گذشته این بوده: خدایا! الان نه! اما مرگ تنها صحنه ای در زندگیه که با هیچ سیاستی نمیشه دورش زد...