آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

522

پنجشنبه, ۱۹ ژانویه ۲۰۱۷، ۰۹:۵۲ ب.ظ

این روزها، اگر خبرهای ناگوار و تمام نشدنی بذارن، سعی می کنم تا جایی که ممکنه خودم رو آروم و سرگرم نگه دارم. دارم همه ی تلاشم رو می کنم تا بخش بیشتری از رساله رو تا اینجام بنویسم چون می دونم پام اون ور برسه همه چی شتاب می گیره و دیگه وقتم دست خودم نیست. از الان کلی نگران انتظارات و کاراهایی هستم که اونجا دارم اما نمیشه کاریش کرد.

توی هفته ای که گذشت یه مهمونی مفصل برای استاد محمد و خانمش و ترین گرفتم که با اینکه لازانیای اسفناج نشست کرده بود و مرغم هم کمی شور شده بود اما در کل مهمانان عزیز راضی از سر میز بلند شدند هر چند بعد از اینکه رفتن، من به معنای واقعی کلمه، بعد از دو روز سر پا بودن و تدارک دیدن، از پا افتادم و افقی شدم. به هر حال این یه قانون کلیه که کمر درد همیشه باید وقتی که به سرپا موندن زیاد احتیاج داری خودش رو نشون بده!

روز سه شنبه هم با گروه کوچیکی از دوستان نزدیکتر برای ناهار بیرون رفتیم. بچه ها یه رستوران مشهور مکزیکی رو پیشنهاد داده بودن که من و محمد بارها از جلوش که همیشه هم شلوغ بود رد شده بودیم اما هیچ وقت توش نرفته بودیم. نکته ی جالب توجه در مورد غذای این رستوران این بود که یه جور پیش غذا برامون آوردن که توی پوست ذرت پخته شده بود! ارسولا برامون توضیح داد که این غذا، که اسمش رو یادم نمیاد، توی آمریکای جنوبی طرفدارای زیادی داره اما هر کشور به سبک خودش آماده اش می کنه. توی خمیر آرد ذرت رو با قارچ و ذرت و پیاز داغ پر کرده بودن و توی پوست ذرت پیچیده و پخته بودن. مزه اش واقعا عالی بود. یه جور حس متفاوت و بدوی خوبی داشت؛ خود خود جنس بود، آمریکایی نشده بود، واقعا یه غذای سنتی بود که میشد بوی زندگی رو ازش شنید.

به جز این دو اتفاق خوب، بقیه ی هفته رو سعی کردم کمی کار کنم. خیلی فوق العاده نبوده اما به هر حال کمی کارام پیش رفته که همین موضوع خوشحالم می کنه.

از فردا مارتن انجام کارهای آخر هفته شروع میشه که با کارهای روزهای آغازین سفر برگشت همزمان شده و این یعنی دهنم سرویسه.

یه حس عجیبی دارم؛ نه خوشحالم نه ناراحت! البته که خوشحالم چون دارم بعد از یک سال و نیم برمی گردم شهرم پیش خانواده و دوستام و البته که ناراحتم چون دارم محمد رو پشت سرم برای 4 ماه جا میذارم اما میدونم این تنها راهیه که دارم پس چاره ای جز انجامش نیست و اینکه تا توی دل ماجرا نرم و تجربه اش نکنم ازش نجات پیدا نخواهم کرد. تجربه ی این سی سال زندگی اگر فقط یک چیز بهم یاد داده باشه اونم اینه که تنها راه خلاصی از ترس، روبرو شدن باهاشه.

از چی می ترسم؟ نگران چی هستم؟ این سوالیه که روزی هزار بار از خودم می پرسم و صدها بار بقیه در روز ازم می پرسن! از حجم کار و فشاری که رو دوشمه، از آدم هایی که پاره های تن منن، اما همه اشون الان برام غریبه ان و منم به غریبه ای تبدیل شدم که داره از اون سر آب ها برمی گرده خونه؛ نه برای یک روز و دو روز و یک هفته و یک ماه، برای چهار ماه. از فرسوده شدن بین کارها و آدم ها می ترسم و البته بیشتر از همه از خودم در شرایط بحران. خوب می دونم که خیلی از این ترس ها و نگرانی ها وقتی در موقعیت قرار بگیرم محو می شن یا راه کنترلشون رو پیدا خواهم کرد اما تا اون موقع، تا لحظه ی مواجه شدن با ترس هام، جز نگران بودن و سعی بر آروم کردن خودم کاری نمی تونم بکنم.

۱۷/۰۱/۱۹