آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

529

شنبه, ۲۸ ژانویه ۲۰۱۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

اینجا دوباره ساعت به وقته نشویله. امروز صبح وقتی چشمام رو باز کردم باورم نمی شد توی خونه ی خودم توی رختخواب خوابیده ام. از روز سه شنبه که زده بودم بیرون تا دیشب، توی رختخواب نخوابیده بودم؛ فقط دو ساعت صبح روزی که رسیده بودم ایران. اینکه چشمام رو باز کنم و ببینم توی هیچ فرودگاه یا هواپیمایی نیستم، ترس جا موندن و آواره شدن ندارم و قرار نیست هیچ تصمیم سرنوشت سازی بگیرم، برام عجیب بود.

بالاخره این کابوس تمام شد. هنوز دقیقا نمی دونم چی شده و بهم چی گذشته اما کم کم دارم متوجه می شم که چه شانسی آوردم دو سه ساعت قبل از امضای اون قانون لعنتی وارد خاک آمریکا شدم والا معلوم نبود چه بلایی سرم میاد. خبرهای خوب می گن فعلا دیوان عالی آمریکا این قانون رو زیر سوال برده و دستور داده اجازه ندن کسانی که ویزا یا گرین کارت دارن رو بازداشت کنن و 7 ایرانی ای که توی فرودگاه دالاس گیر افتاده بودن آزاد شدن. این اتفاق خودش قدم بزرگیه که ممکنه به لغو این قانون احمقانه منتهی بشه.

امروز ظهر از چند تا شبکه های خبری نشویل و یکی از روزنامه های تنسی باهامون تماس گرفتن که بیان در مورد اتفاقاتی که افتاده مصاحبه کنن. یکی یکی از ساعت چهار بعدازظهر اینجا بودن. ما حرف هامون رو زدیم و درد دل هامون رو کردیم. حتی خانمی که باهامون مصاحبه می کرد یه جای حرف ها به گریه افتاد. این حداقل کاری بود که می تونستیم بکنیم، که به بقیه نشون بدیم وقتی احمقی برای خودنمایی کاغذی رو به اسم قانون امضا می کنه، اون امضا روی زندگی آدم های واقعی تاثیر می ذاره.

حالا که کم کم دور و برم داره ساکت می شه، حالا که کم کم دارم به زندگی معمولی ام بر می گردم، پیش خودم فکر می کنم که چه ها بر من گذشت و چطور گذشت؟ مثل یه فیلم سینمایی بود؛ فیلمی که این بار من شخصیت اصلی اش بودم.

توی این یک سال و نیمی که دور از ایران بودم همیشه نسبت به خانواده و گذشته ام احساس نگرانی شدیدی داشتم؛ اینکه همه چیز رو یک مرتبه پشت سرم رها کردم و رفتم. امید داشتم این سفر بخشی از این حس رو از بین ببره اما به جاش نه تنها حسرت و غمی همیشگی رو بهم اضافه کرد بلکه ناراحتی اینکه عزیزانم رو مشوش کردم و به نگرانی هاشون افزودم هم به قبلیا اضافه شد. فهمیدم بیش از اونی که فکر می کردم دلتنگ همه چیز بودم؛ تا وقتی اون آدم ها و شهرم رو ندیده بودم نهفمیده بودم که چقدر تک تک سلول های بدنم صداشون می زنه و بهشون احتیاج داره. من در تاریکی وارد شیراز شدم و در تاریکی ترکش کردم، بدون اینکه چیزی از شهرم رو ببینم. حسرت فرصتی که از دست رفت، شاید تنها فرصتم، بزرگتر از اونیه که توی سینه ام جا بشه.

این روزها از اون روزهاییه که واقعا نمی دونم آینده قراره با خودش برامون چی بیاره؟! هیچ تصوری ازش ندارم اما امیدوارم اتفاقات بهتری در پیش باشن هر چند ما به چند خبر خوب هم قانع ایم!

کمی که حالم بهتر بشه، کمی که دور و برم رو مرتب کنم، از سفر کوتاهم با جزئیات بیشتری خواهم نوشت اما الان... الان فقط به استراحت احتیاج دارم.

بعد از همه ی این اتفاقات، بعد از اون 72 ساعت جهنمی، فقط یک چیزه که منو هنوز سر پا نگه داشته: محمد خوشحاله، واقعا خوشحاله!

۱۷/۰۱/۲۸