آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

530

يكشنبه, ۲۹ ژانویه ۲۰۱۷، ۱۱:۴۰ ق.ظ

از دیشب مصاحبه هامون آنلاین شده و امروز صبح هم گزارش مفصلی ازمون توی مشهورترین روزنامه ی تنسی چاپ شد. دوستان زیادی زحمت کشیدن و مطلب رو هم رسانی کردن و حمایتشون رو نشون دادن. هر چند عده ی زیادی هم فحش رو به جوون ما کشیده بودن و گفته بودن اگه ناراحتید برگردید مملکت خودتون که این اتفاقات برای ما اهمیتی نداره. جدای از این آدم ها، عده ی زیادی امروز جلوی دفتر سناتور ایالت توی نشویل جمع شده ان و تظاهرات کردن. گویا وقتی داشتن از یه چهارراه رد می شدن یه ماشین با سرعت رد شده که زیرشون بگیره و چند نفر رو هم زخمی کرده البته خوشبختانه کسی آسیب جدی ای ندیده و پلیس هم اون یارو رو دستگیر کرده.

این جور وقتا آدم تازه متوجه میشه داره کجا زندگی میکنه و کیا دور و برشن. دوستان و آشنایان زیادی ظرف همین یکی دو روز به هر طریقی که می تونستن محبتشون رو بهمون نشون دادن. فرانک و آدری ما رو به شام دعوت کردن، استادا و دوستای محمد برام پیام های دلگرم کننده فرستادن حتی رئیس بخششون گفته اگر اجازه بدید من پول بلیط برگشت آزاده رو پرداخت کنم و اگر به وکیل نیاز داشتید فقط به ما خبر بدید و البته خانم همسایه که فقط باهاش سلام و علیک داریم امروز ما رو دم در دید و گفت دیشب گزارشمون رو توی تلویزیون دیده و به شوهرش گفته اینا همسایه های ما هستن! بعد هم گفت نگران نباشید، خدا اون بالا همه چیز رو کنترل می کنه. خانم همسایه ما رو بغل کرد تا بهمون ثابت بشه هنوز نقطه های روشنی همین نزدیکی ها هست.

حالا که هیجان ماجرا خوابیده، کم کم تنم داره سرد میشه و اون حال بد خودش رو یواش یواش نشون میده. بدجوری گیج و خالی ام، دلم میخواد از اینجا هم برم، برم یه جای امن که از چیزی یا کسی نترسم یا نگران نباشم اما... اما انگار همچین جایی وجود نداره. انگار باید قبول کنم که تا همیشه همینطور خواهد بود فقط من باید دست از فرار کردن بردارم و یک جا ساکن بشم، باید بپذیرم که جایی رو به عنوان خونه انتخاب کنم شاید به آرامش برسم.

هر قدمی که امروز برمی داشتم، هر جا که می رفتیم، این واقعیت مثل تیری دو شاخه به سمتم برمی گشت که من دیگه نمی تونم برگردم پیش خانواده ام. عجیبه که تا قبل از این این موضوع تا این اندازه اذیتم نمی کرد؛ فقط واقعیتی بود که پذیرفته بودمش اما الان روحم رو داره می سابه و خرد می کنه. احساس می کنم یکی از دلایلش اینه که قبلا انتخاب کرده بودم نرم اما الان مجبورم کردن. البته این رو هم نمیشه انکار کرد که همون سفر کوتاه هم تاثیرات منفی اش رو روم گذاشته.

حالم خوب نیست و جالب اینه که می دونم چرا خوب نیست و اینو هم می دونم که نیاز به زمان دارم تا دوباره بتونم از جام بلند شم. انگار هم زمان دارم از بالا به خودم نگاه می کنم. فقط این بار باید به خودم اجازه بدم تا فرو بریزم، کامل خراب بشم، بلکه از این خرابه های چیز تازه ای در بیاد.

۱۷/۰۱/۲۹