آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

539

چهارشنبه, ۸ فوریه ۲۰۱۷، ۱۰:۴۰ ب.ظ

برای من که دو هفته ی گذشته رو به ندرت از خونه بیرون اومدم، اونم با شرایط خاص، امروز روز شلوغ و خسته کننده ای بود.

چون جلسه ای که درباره ی این قانون جدید علیه مهاجران بود، ساعت 11 و نیم شروع می شد ترجیح دادم صبح با محمد برم کتابخونه که در واقع از وقتم استفاده کرده باشم و توفیق اجباری ای هم باشه برای از سر گرفتن دوباره ی کار کردن.

صبح زود زدیم بیرون و رفتیم کتابخونه. انصافا خیلی نتونستم کار کنم و فقط حدود چند صفحه به انگلیسی خوندم و بعد یه چرت کوچولو زدم، بعد خوراکی خوردیم، یه کم دن کاملیو خوندم و بالاخره ساعت یازده شد و زدیم بیرون. فکر می کردم قراره توی یه کلاس کوچولو با دانشجوها باشیم اما در عوض با یه سالن کنفرانس نسبتا کوچیک روبرو شدم که علاوه بر دانشجوها چندتا از استادایی که می شناختم هم بودن. همگی با گرمی ازم استقبال کردن و ابراز خوشحالی اش از برگشتنم واقعا دلگرم کننده بود.

اول یه وکیل و استاد تاریخ در مورد این قانون و اثرات و عملکردش حرف زدن و بعد نوبت ما شد. خیلی مضطرب بودم. مدتها بود توی همچین جمعی حرف نزده بودم و هرگز در همه ی زندگی ام به زبونی غیر از فارسی در چنین شرایطی سخنرانی نکرده بودم. خیلی کند حرف زدم اما در نهایت احساس می کنم منظورم رو به خوبی رسوندم. گفتم که وقتی در اخبار ما درباره ی مهاجران می شنویم تصویری که ازشون در ذهنمون میاد آدم هایی هستن معمولا بدبخت و بی خانمان و بیچاره که خیلی دور از ما زندگی می کنن و به ما مربوط نمی شن. رسانه ها با ارائه ی این تصویر این آدم ها رو به اخبار تقلیل می دن و چهره ی انسانی رو از اونا می گیرن. بعد گفتم من و همسرم هم یکی از این آدم ها هستیم، مهاجریم اما آدمیم که امید و آرزو و خانواده داریم. خلاصه ای از آنچه بر ما رفته بود رو گفتم و در نهایت هم اضافه کردم این حرفا رو نمی زنم که دلسوزی شما رو برانگیخته کنم چون همونطور که نیچه می گه چیزی که تو رو نکشه قوی ترت می کنه. من قوی ترم و یکی از دلایل این حس قدرت شماها هستین که از ما حمایت می کنین.

محمد در مورد تاثیر این قانون روی زندگی دانشجوها و بررسی علمی و انتقادی اسلام و دین حرف زد و عصام، یکی از استادای سوری دانشگاه که از دوستان مهربان و صمیمی ماست، به این نکته ی فوق العاده اشاره کرد که این محدودیتی که دولت وضع کرده علیه مهاجران نیست و به ضرر اونا تموم نمی شه بلکه بازنده ی این قانون اول و آخرش آمریکاست که خودش رو از وجود چنین آدم هایی محروم می کنه و البته بقیه ی دنیا هم در حال تحریم علمی و آموزشی آمریکا هستن.

بعد از ما گروهی از فعالان حقوق بشر دانشگاه و شرح از خودشون و کارهایی که کردن و می خوان بکنن حرف زدن و برای همکاری درخواست کمک کردن. خلاصه اینکه جلسه ی بسیار خوبی بود و بهم کلی امید داد.

شب خونه ی یکی از دوستای محمد شام دعوت بودیم واسه همین من سریع برگشتم خونه تا یه کم کارام رو انجام بدم و بعد عصر رفتم دنبال محمد و رفتیم خونه ی ویلیام و همسرش. دو تا فینگلی بسیار بانمک داشتن؛ سه ساله و 6 ماهه، جوزفین و لیام. لیام یکی از صمیمی ترین و خوش اخلاق ترین نی نی هایی بود که تا حالا دیده بودم و جوزفین هم با وجود بانمک بودنش به سختی می تونستیم بفهمیم چی میگه!

برام جالب بود که پدر ویلیام مبلغ مذهبی در فیلیپین بوده و ویلیام تا 18 سالگی اونجا زندگی می کرده. می گفت فیلیپین غربی ترین کشور در آسیاست. گویا زندگی در شهرهای بزرگش عین زندگی در یکی از شهرهای آمریکا یا اروپاست و از اون عجیب تر اینکه به علت اینکه از قرن 16 به این ور فیلیپین مستعمره ی اسپانیا بوده مردم معمولی کاملا سنت هایی مشابه مردم آمریکای لاتین دارن و به سختی میشه ردی از فیلیپین واقعی و اصیل اونجا پیدا کرد. عجیب و دردناک بود که کشوری در قلب آسیای شرقی هست که من هیچ چیز در موردش نمی دونم در حالی که اینقدر اتفاقای مهم درش افتاده.

به هر حال شب خوبی با آدم های خوبی رو پشت سرگذاشتیم و تازه رسیدیم خونه. واقعا نیاز به استراحت دارم. کم کم دارم پیر میشم.

۱۷/۰۲/۰۸