آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

560

چهارشنبه, ۱ مارس ۲۰۱۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

امروز بعد از مدتها چند کار مفید انجام دادم: کتاب خوندم و یه فیلم مستند خوب دیدم.

محمد این ترم دستیار استادی است در دانشگاه که درس با عنوان فلسفه ی سرخپوستان یا چیزی مشابه به این رو درس می ده. درس جالبیه و کلا بخشی از کار کلاسی دانشجوها به دیدن فیلم یا خوندن قصه و رمان می گذره. یکی از کتاب هایی که استاد تعیین کرده تا بچه ها بخونن و سرکلاس در موردش حرف بزنن اسمش هست: Fight نوشته ی شرمن الکسی. الکسی یکی از نویسندگان مشهور و با استعداد سرخپوسته که تا جایی که من یادم میاد فقط یک داستان کوتاه و یک رمان به اسم خاطرات صد درصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت، ازش به فارسی ترجمه شده. خاطرات یک سرخپوست... کتاب بسیار خوبیه و ترجمه ی خوبی هم داره اما بعید می دونم کتابی که گفتم به فارسی ترجمه شده باشه. این کتاب مثل کتاب قبلی از زبان یه نوجوان سرخپوست روایت میشه و به نوعی سفر در زمان در ذهن این نوجوانه که به این ترتیب تاریخ سرخپوست ها در آمریکا و وضعیتش در دنیای معاصر مرور میشه. کتاب بسیار دردناکیه اما بی نهایت خوندنی. نمی دونم آخرین باری که با این شوق و ذوق مشغول خوندن کتابی برای تموم کردنش شدم کی بوده. امروز با اینکه کمی عجله داشتم تا کتاب رو تموم نکردم نتونستم بلند شم برم ناهار خورم و به کارام برسم. داستان کتاب چند روزه که ذهن منو به شدت به خودش مشغول کرده و صحنه هایی که نویسنده توصیف می کنه از پیش چشمم کنار نمیره. دردی در سطر سطر کتاب هست که بیش از اندازه واقعی و قابل درکه.

از اون طرف، سینمای دانشگاه، مطابق بقیه ی چهارشنبه ها فیلمی برای نمایش داشت که این بار به مناسبت ماه مارچ که ماه زنان نامیده میشه درباره ی مفهوم زیبایی بود با نام : Embrace.  فیلم مستندی بود که خانمی عکاس ساخته بود درباره ی بدن، زیبایی، تصویری که زن ها از بدنشون دارن و احساشون نسبت بهش. این خانم با توجه به تجربه ی شخصی اش متوجه شده بود که اکثر زن ها از بدنشون متنفرن و همین جرقه ای شده بود برای ساختن این فیلم. سفر کرده بود به آمریکا و اروپا و با فعالان این حوزه، زنانی که علیه تصویر اغراق شده و غلط رسانه ها از زن شروع به فعالیت کردن، زنانی که معلول یا بیمار یا به نوعی غیر طبیعی هستن اما خودشون و زیبایی اشون رو پذیرفتن و به آرامش رسیدن، مصاحبه کرده بود. فیلم بسیار تامل برانگیز و البته صد چندان ناراحت کننده ای بود. یکی بخش های عجیب فیلم اونجایی بود که این خانم برای مصاحبه با دکتری که جراح پلاستیک در لس آنجلس بود به آمریکا رفته بود و در کمال تعجب، آقای دکتر ایرانی بود!!! شاید هیچکس توی اون سالن به اسم دکتر یا ملیتش توجه نکرد و البته هیچکس متوجه نشد که چقدر ایرانی بودنش منو تکون داد و ناراحت کرد و خاطرات وحشتناکی رو در ذهنم زنده کرد.

برخلاف تصورم عده ی قابل ملاحظه ای برای دیدن فیلم اومده بودن و بعد از تموم شدنش هم قرار بود در مورد فیلم و مباحثش بحث آزاد بشه که چون دیروقت شب بود و محمد توی کتابخونه منتظر من بود، من بلند شدم. با تمام وجودم آرزو می کردم کاش می شد این فیلم رو در مکان های عمومی تر نمایش داد، کاش مخاطبان عام تر هم برای دیدن این فیلم می اومدن چون عمده ی کسانی که برای دیدن چنین فیلمی میرن معمولا خودشون عقایدی انتقادی در همین سمت و سو دارن و دیدن چنین فیلم هایی چندان تحول انقلابی ای براشون ایجاد نمی کنه اما پیش خودم فکر می کردم اگر مثلا اجازه داده میشه این فیلم رو توی دبیرستان ها پخش کنن یا توی یه سینما در سطح شهر اکران عمومی می شد، چی می شد؟ آرزو می کردم کاش می شد این فیلم رو توی ایران هم نمایش بدن، درس بدن، دست کم یه بخش هاییش رو، شاید از درد و رنج تعدادی از آدم ها کاسته بشه اما می دونم که نمیشه. فکر اینکه تو می دونی بقیه درد می کشن و می فهمی که برای چیزهای بی خودی دارن زجر می کشن اما کاری از دستت برنمیاد مثل جهنم می مونه.

خلاصه اینکه امروز خیلی کارای مفیدی کردم اما دوباره سنگین شدم، دوباره همه ی اون فکر و خیال ها برگشتن و منو پایین کشیدن. کاش راهی برای دوباره بالا رفتن پیدا می شد... .

۱۷/۰۳/۰۱