آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

561

پنجشنبه, ۲ مارس ۲۰۱۷، ۱۰:۵۰ ب.ظ

از وقتی که برگشتم پنج شنبه صبح ها با کارول کلاس دارم. کمی دو دل بودم که دوباره باهاش کلاس بردارم یا نه، به خاطر رای دادنش به ترامپ و باقی قضایا، اما بعدا تصمیم گرفتم یه شانس دوباره بهش بدم و الان خوشحالم که این کار رو کردم. اصلا در مورد سیاست حرف نمی زنیم و چون فعلا قضیه ی رساله ام مسکوت مونده این موضوع هم از دستور کارمون حذف شده؛ به جاش در مورد سینما، هنر، ادبیات و زندگی حرف می زنیم و می خونیم که برای من هم فرصت خوبی برای بالا بردن توانم در بحث و گفتگوست و هم زمانی برای حرف زدن از چیزهایی که دوست دارم. به کارول گفته بودم دوشنبه تولدمه واسه همین امروز بعد از کلاس بهم گفت تا دم ماشینش باهاش برم و بعد یه گلدون گل رز که یک عالم غنچه ی رز صورتی کوچولو داشت از ماشین درآوردم بهم گفت این هدیه ی تولدته، من بلد نیستم کیک درست کنم! خیلی خیلی خوشحال شدم. اصلا انتظارش رو نداشتم. مدت ها بود که دلم می خواست یه گلدون تازه به خونه اضافه کنیم اما چیزی که چشمم رو بگیره پیدا نمی کردم تا اینکه این گلدون از آسمون رسید! فوری رفتم و برای زیرش یه بشقاب خریدم. الان کنار بقیه ی گلدون ها آروم گرفته. وقتی غنچه هاش باز بشن باید هزار برابر قشنگ تر از اینی بشه که الان هست.

آخر هفته ی گذشته فرانک به محمد ایمیل داده بود که پنج شنبه شب، یعنی امشب، جلسه ای هست به نام فرزندان ابراهیم که معمولا سالی یک بار در نشویل برگزار میشه. توی این جمع معتقدان به سه ادیان ابراهیمی دور هم جمع میشن و معمولا سخنرانی دارن که در مورد مسائل مطرح روز صحبت می کنه. سال پیش توی مرکز مسلمونای نشویل برگزار شده بود و یک رابای رو از بوستون برای سخنرانی دعوت کرده بودن که فرانک بی نهایت تعریفش رو می کرد. امسال توی یکی از کنیسه های یهودی با سخنرانی یکی از بنیان گذاران مسلمون این نشست ها و انجمن قرار بود برگزار بشه. فرانک پرسیده بود که آیا ما دوست داریم باهاشون بریم یا نه؟ محمد که خودش باید در جلسه ی دیگه ای شرکت می کرد و نمی تونست بیاد اما من به احترام فرانک تصمیم گرفتم که برم و قرار شد ساعت  6 عصر بیان دنبالم.

دو سه دقیقه قبل از 6 اینجا بودن و ما شش و پنج دقیقه توی پارکینگ کنیسه پارک کردیم در حالی که جلسه شش و نیم شروع می شد! من هیچ وقت توی یه کنیسه نبودم. خیلی معمولی بود، و سالن ورودی و راهروها مثل هر ساختمون دیگه ای بود. میزی وسط گذاشته بودن که روش شیرینی و شکلات بود و میز دیگه ای که روش آب و قهوه بود. معلوم شد که خانمی که به همه خوش آمد میگه و مسوول برگزاری برنامه است کلی دوست یزدی داره و جالب تر اینکه بیشتر شیرینی های روی میز ایرانی بودن: مثل باقلوا، نون کشمشی، باسلوق و شیرینی نخودچی. از اونجایی که به نظر می رسید شیرینی ها خونگی باشن، پیش خودم فکر کردم لابد یه ایرانی، به مناسبت عید، نشسته و توی خونه این شیرینی ها رو برای مراسم درست کرده! کلی حس خوبی بهم دست داد. عجیب تر اینکه روی میز نوشیدنی ها شربت ویمتو هم پیدا کردم که منو برد به سال های بچگی ام و شیشه های بلند و سنگینی که مایع داخلشون قرمز پررنگ بود و مزه ی عجیبی می داد.

بامزه اینکه تا فرانک من رو معرفی می کرد همه من رو از روی خبر روزنامه و اخبار تلویزیون می شناختن و شاید اگه موهام رو کوتاه نکرده بودم اصلا نیاز به معرفی هم نبود. آدم های بسیار خوب و مهربانی بودن و همگی ابراز خوشحالی کردن که من با موفقیت برگشتم و نگران آینده ام بودن.

وارد سالن اصلی شدیم. سالنی بود به شکل نیم دایره که میز و صندلی ها همه چوبی بودن و دیوارها همه با روکش چوبی یک دست و زیبایی پوشیده شده بودن. به سبک کلیساها پنجره های بزرگ داشت و همه جا اون شمعدان پنج شاخه دیده می شد. خیلی ساده تر از ساده ترین کلیساهایی بود که من دیده بودم و بیشتر شکل یه سالن کنفرانس بود؛ حتی رابای هم لباس مخصوصی نپوشیده بود و اصلا اگه نمی گفتن که رابای هست من نمی فهمیدم. یکی از علتاش می تونه این باشه که این گروه از یهودی ها که میزبان برنامه بودن درواقع به روز و مدرن شده ی یهودیت هستن و خیلی از سنت هایی که ما انتظار داریم دیگه رعایت نمی کنن.

به هر حال نوبت به سخنرانی آقای دکتر شد. ایشون با آیه ای از قرآن شروع کردن و بحث رو سعی کردن ببرن به این سمت که باید نفرت رو با عشق جواب داد و یهودیت و مسیحیت و اسلام همیشه با هم در ارتباط بودن و این رابطه باید به شکل حسنه در بیاد. ایشون خیلی پراکنده و طولانی و مبهم حرف زد و بیشتر کارش تبلیغ اسلام و همین جمعیت فرزندان ابراهیم بود. سخنرانی اش که تمام شد فرانک از من پرسید فهمیدی چی گفت؟ منم با اعتماد به نفس گفتم آره! فرانک جواب دادم اما من نفهمیدم! آدری هم گفت منم تو فهمیدن حرفاش مشکل داشتم. علاوه بر اینکه سخنانش مبهم و غیر مرتبط بود، لهجه ی هندی آقای دکتر هم بر عدم وضوح و مبهم تر شدن حرفاش افزوده بود و این شد که متاسفانه سخنرانی اش اون تاثیری رو که باید می ذاشت نذاشت. بعدش یه خانم جوانی از طرف موسسه ای که مهاجران رو حمایت میکنه در مورد مفهوم امنیت ملی و حفاظت ملی، مبهم بودن و دوپهلو بودن این کلمه و سواستفاده ای که ازش میشه علیه مهاجران و پناهنده ها صحبت کرد که با اینکه خیلی کوتاه بود اما لب مطلب ادا شد و تاثیرگذار بود. چند نفر سوال داشتن که مجری از هر دو سخنران خواست جواب بدن. سوال اول این بود که چطور میشه نفرت رو با عشق جواب داد اما خود آقای دکتر که مطرح کننده ی این مبحث بود نتونست به سوال جواب بده اما اون خانم جوان به زیبایی و بسیار منطقی پاسخ گفت و همه براش دست زدن. خلاصه اینکه جلسه تمام شد و فرانک همین سوال رو از من پرسید و من جواب دادم واقعا نمی دونم!

جمع خوبی بودن هر چند دلم می خواست به جای اینکه یه آدم کله گنده ی اداری رو برای سخنرانی از طرف مسلمان ها در چنین شرایط حساسی دعوت کنن، یه آدم تاثیرگذار با بیان و دانش بیشتر رو دعوت می کردن که این جلسه جذاب تر و مفیدتر باشه.

به هر حال فرانک من رو برگردوندن خونه و از ماشین پیاده شد و منتظر شد تا من برم توی خونه بعد رفتن. آدری برام یه کارت به مناسبت تولدم پست کرده بود که متاسفانه برگشت خورده بود و بجاش کارت رو خودش دستی بهم داد. محبت این زن و مرد واقعا منو زنده می کنه. تجربه ی جالبی بود هر چند احساس می کنم تجربه ی قبلی فرانک در مورد این نشست رو به کلی خراب کرد و متاسفانه دیگه چیزی نداره که به مدت یک سال برامون تعریف کنه!

۱۷/۰۳/۰۲