آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

570

شنبه, ۱۱ مارس ۲۰۱۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ

از سفر کوتاهمون در حین سفر چیزی ننوشتم به یک دلیل ساده: نداشتن آنتن و اینترنت!

روز پنج شنبه بعدازظهر در حالی که هوا اینقدری گرم شده بود که مجبور شدیم تابستونه بپوشیم و توی ماشین کولر روشن کنیم، به سمت سوانی حرکت کردیم. سوانی (Sewanee) یه شهر بسیار بسیار کوچیک در یک ساعت و نیمی نشویله که در واقع اسم شهر از اسم دانشگاه بزرگی که اونجا هست اومده. کنفرانس قرار بود روز جمعه و شنبه باشه و محمد جمعه ارائه داشت اما از اونجایی که ارائه اش ساعت 8 صبح بود ترجیح دادیم یه روز قبلش بریم و یه شب اونجا بمونیم تا همایش رو از دست ندیم.

وقتی که به هتل رسیدیم، اولین چیز عجیب این بود که آنتن موبایلمون رفت و ساعت هامون یک ساعت جلو کشیده شد. حدس زدیم که این منطقه باید در منطقه ی زمانی شرقی باشه واسه همین ساعتا تغییر کرده اما عجیب تر اینکه به محضی که با اینترنت ضعیف هتل وصل شدیم دوباره ساعاتا یه ساعت به عقب برگشت! نمی دونستیم قضیه از چه قراره اما به هر حال وسایل رو توی هتل گذاشتیم و رفتیم سمت دانشگاه. با آنتن ضعیف و اینترنتی که قطع و وصل می شد، تونستیم دانشگاه رو که وسط جنگل بود پیدا کنیم.

ویلیام، دوست محمد، بهمون گفته بود دانشگاه سوانی رو مثل کمبریج ساختن؛ یه دانشگاه بزرگ و اشرافی وسط جنگل. همین طور بود. دانشگاه ساختمونای قدیمی با برج و بارو و البته یه کلیسای بسیار بزرگ و مفصل وسط دانشگاه. معلوم شد تنها جاذبه ی گردشگری شهر همین دانشگاه و مسیر پیاده روی اطرافش و البته صلیب بسیار بزرگیه که در محوطه ی دانشگاه بالای کوه نصب کردن. از اونجایی که هوا خوب بود و روشن کمی قدم زدیم و رفتیم رو هم دیدیم. بسیار زیبا و باشکوه بود و یک نفر هم داشت ارگ می زد با اینکه کلیسا خالی بود. صدای ارگ توی اون سقف بلند می پیچید و به سمت آدم برمی گشت و اون همه شیشه های زیبا که با داستان های انجیل طراحی و رنگ آمیزی شده بودن هوش از سر آدم می برد. همه چیز دانشگاه سوانی ما رو یاد قلعه های قدیمی قرون وسطی می انداخت. از اونجایی که تعطیلات بهاره هم بود، تعداد دانشجوهایی که اونجا بودن خیلی کم بود و دانشگاه، وسط جنگل، خیلی ترسناک و ساکت به نظر می رسید.

بعد تصمیم گرفتیم بریم و اون صلیب بزرگ رو ببینیم. یه راه باریک از بین جنگل می رفت به سمت کوه و آخر مسیر یه صلیب خیلی بزرگ روی کوه نصب کرده بودن که منظره ی زیبایی رو به دشت وسیع زیر پاش داشت. واقعا زیبا بود. مه سنگینی روی کوه و دشت نشسته بود و به جز صدای پرنده ها و باد، هیچ صدایی نمی اومد.

وقتی برگشتیم هتل، مسوول هتل گفت که علت اینکه ساعتامون قاطی کرده اینه که یک ور خیابون منطقه ی زمانی شرقی محسوب میشه و طرف دیگه منطقه زمانی مرکزی! اینه که با جابجا شدن توی خیابون ساعتا هم عوض می شد. از اونجایی که تنها شرکت تلفنی ای که توی سوانی وجود داشت at &t بود، هر کس که سیم کارت این شرکت رو نداشت، از جمله ما، نه آنتن داشت و نه اینترنت و به این ترتیب از همه ی امکانات ارتباطی  و عالم متمدن هم محروم بود! خوشبختانه اینترنت هتل سرعت مناسبی داشت و برای ما که ساعت 4 رسیده بودیم و ساعت 6 همه جای شهر رو گشته بودیم و برگشته بودیم، نعمت بزرگی بود.

شب بارون خیلی خیلی شدیدی اومد و منم مثل همیشه بسیار بدخوابیدم و وقتی ساعت شش و نیم ساعت زنگ زد، به محمد گفتم تو برو، بعد که ارائه دادی برگرد و منو بردار. محمد که از در رفت بیرون، من به خودم گفتم: چه احمقی هستی تو؟! این همه راه رو اومدی که ارائه اش رو توی کنفرانس ببینی، اونوقت می خوای توی این هتل دور افتاده تنها بمونی و بخوابی؟ بلافاصله بلند شدم تا بهش زنگ بزنم قبل از بیرون رفتن از هتل بیاد و منو هم برداره اما آنتن موبایلی وجود نداشت و هر چی به اسکایپ و ایمو و واتساپ زنگ می زدم، جواب نمی داد. ساعت هفت و بیست دقیقه بود و ناامید رفته بودم توی رختخواب که دیدم در باز شد و محمد اومد تو! گفت یادش رفته بوده برام آب معدنی بذاره و واسه همین برگشته. پریدم بیرون و گفتم صبر کنه تا من حاضر بشم. ظرف ده دقیقه لباس پوشیدم و وسایل رو ریختیم تو ماشین و رفتیم تا تسویه حساب کنیم. همه جا رو مه گرفته بود. مثل فیلمای ترسناک شده بود: یه جنگل بی برگ و بار که با مه پوشانده شده! چشم چشم رو نمی دید. با احتیاط توی جاده پیش می رفتیم و دنبال مسیر می گشتیم؛ طبعا از آنتن و اینترنت و گوگل مپ هم خبری نبود. یه ربع به هشت رسیدیم و به سختی جای پارک پیدا کردیم. محمد سریع ثبت نام کرد و برگه ها رو گرفت و رفتیم توی سالنی که برای پذیرایی آماده کرده بودن. کمی اونجا معطل شدیم و بعد هم کلی سرگردون شدیم تا اتاقی رو که محمد اونجا ارائه داره پیدا کنیم و خلاصه اینکه هشت و ده دقیقه ویلیام ما رو پیدا کرد و برد توی جلسه. همه منتظر ما بودن! اون پنل فقط شامل دو تا مقاله می شد که محمد دومی اش بود. نفر اول در مورد سلمان فارسی ارائه مقاله داد و بعد نوبت محمد بود که در مورد مفهوم «الکتاب» در قرآن مقاله نوشته بود. ارائه محمد خیلی خوب بود و همه بسیار از نتایج مقاله اش هیجان زده شدن. از یه چیزی مطمئنم اونم اینه که اگر این دوستان محمد رو به خاطر مقاله اش سال های بعد به یاد نیار، به خاطر دختر خواب آلودی که پولیور گلبهی پوشیده بود و موهای کوتاه شرابی اش روی کله اش به طرز وحشتناکی پف کرده بودن، به یاد خواهند آورد!

خلاصه اینکه بعد از تموم شدن پنل، محمد گفت از اونجایی که ویلیام واسه ارائه اش اومده، ما هم باید واسه ارائه ی اون بریم. این شد که مجبور شدم یک ساعت و نیم با سر ورم کرده توی یه پنل دیگه بشینم تا بالاخره تموم بشه و بتونیم بریم واسه ناهار. از اونجایی که محمد واسه ناهار ثبت نام نکرده بود، رفتیم تا چند تا از رستورانای مشهور منطقه رو امتحان کنیم. مشهورترینشون که به مذاق ما خوش نیومد و مثل همیشه سر از یه رستوران ایتالیایی سردرآوردیم که غذاش بد نبود و ما رو به هر حال سیر کرد. اشکان ساعت دو ارائه داشت. برگشتیم دانشگاه و بعد از ارائه اشکان، برگشتیم سمت نشویل و خونه.

منطقه ی بسیار زیبایی بود. با اینکه هنوز بهار پاش به اونجا نرسیده بود اما چیزی از شکوه و زیبایی اش حتی با وجود خشکی و سرما، کم نشده بود اما سوانی به معنای واقعی کلمه یه دهات بود! یه خیابون دراز با چند تا رستوران هتل که به دانشگاه می رسید. یه منطقه ی اشرافی ایزوله برای دانشجوها و اساتید که به خاطر اون ها همین چند تا رستوران هم ساخته شده بود. به نظر من که خیلی کسل کننده است زندگی کردن توی همچین جایی، چه در مقام استاد و چه در جایگاه دانشجو. نکته ی جالب این بود که ما هیچ دانشجوی سیاه یا خارجی ای ندیدیم و به نظر می رسید دانشگاه فقط مخصوص سفیدهاست. وقتی که توی یکی از سالن ها منتظر شروع پنل بودیم، محمد به نکته ی خوبی اشاره کرد. عکس زنان افتخار آفرین دانشگاه رو به در و دیوار زده بودن و کنارشون بخشی از آثارشون رو گذاشته بودن اما به قول محمد هیچ اثر یا نامی از اون ها در سالن افتخارات کلیسا نبود. زن ها همیشه صداهای غایبن، حتی وقتی نمیشه حضور تاثیرگذارشون رو انکار کرد.

تجربه ی خوبی بود. هر دو به این سفر و این تغییر احتیاج داشتیم اما همه ی اتفاقات این دو سه روز در این ماجراها خلاصه نمیشه. امروز ظهر ایمیلی بهم رسید که توش نامه ای بود که می گفت دانشگاه موافقت کرده من از طریق اسکایپ از رساله ام دفاع کنم!!! باورم نمی شد. به خواب هم نمی دیدیم در کمتر از یک ماه با این موضوع موافقت کنن. احساسات عجیبی یک دفعه بهم هجوم آوردن: خوشحالی، رهایی و در کنارش هجوم دوباره ی استرس. نمی دونم اما انگار دلم نمی خواست به این زودی این نامه ی موافقت صادر بشه. دلم می خواست هی عقب و عقب تر بیفته تا من فرصت بیشتری برای برنگشتن به کار اصلی ام، برای برگشتن روی پاهام، داشته باشم اما این بار هم همه چیز برخلاف انتظارم پیش رفت هر چند به قول شازده کوچولو همیشه یه پای قضیه لنگه! حالا که من اجازه رو دارم، مقاله ام سرنوشتش مشخص نیست و... خلاصه اینکه همیشه یه جای کار جور نیست.

به هر حال بالاخره انگیزه ای برای دوباره شروع به کار کردن پیدا شد. انگار دیگه واقعا وقت بیدار شدنه!

۱۷/۰۳/۱۱