آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

575

پنجشنبه, ۱۶ مارس ۲۰۱۷، ۱۰:۵۱ ب.ظ

حال و هوای دم عید به اینجا هم رسیده! دو روزه دارم واسه مهیا کردن هفت سین و مهمونی روز عید خرید می کنم. ا زاونجایی که لحظه ی سال تحویل میشه ساعت 5 صبح روز دوشنبه به وقت ما، سر سفره خودمون دوتا فقط هستیم اما بچه ها قراره دوشنبه شب شام بیان خونه ی ما و منم تصمیم دارم حسابی همه چیز نوروزی باشه.

پارسال زیاد برام مهم نبود. همونطور که کریسمس مال من نبود، سال نو هم یه جورایی مال من نبود؛ یه جایی بودم بین هردوتاش که هیچ کدومش برام معنای خاصی نداشت اما امسال همه چیز فرق کرده. برای این عید پیش بینی های دیگه ای کرده بودم که هیچ کدوم درست از آب در نیومدم واسه همین می خوام هر کاری رو که فکر می کردم قراره بکنم و نشد، انجام بدم با این تفاوت که آدمایی که قراره منو همراهی کنن وجایی که هستم کاملا عوض شده.

پارسال توی یه ظرف کوچولو یه هفت سین کوچولو فقط جهت خالی نبودن عریضه چیدم اما امسال رفتم و ظرف خریدم و به شیوه ی خودم گل گلی تزئینشون کردم و حالا توی کابینت منتظر رونمایی هستن. از اونجایی که عید ایستر معمولا با نوروز همپوشانی داره مشکلی با پیدا کردن تخم مرغ رنگی نداریم و همه جا میشه همه جور تخم مرغ در طرح ها و رنگ های متفاوت پیدا کرد. نه بلدم نه دوست دارم که سبزه سبز کنم و فکر می کنم اگر قرار به بودن برکت و سبزی سر سفره است، گلدونای قشنگم که باهاشون اتمام حجت کردم تا روز موعد روی فرم بیان، کفایت خواهند کرد. از ماهی گلی هم سال های ساله که توی خونه ی ما خبری نیست؛ چه اونوقتی که ایران بودم و چه حالا. یادمه دو سال پیش که محمد و خانواده اش برام روزه بعله برون که پنج شنبه ی آخر سال هم بود، سفره ی هفت سین آوردن، یه ماهی فایتر هم توی تنگ آوردن که ماهی بیچاره دو روز بعدش به دلایل نامعلومی مرد! این اولین و آخرین ماهی ای بود که طی این سال ها سر سفره ی هفت سین ما بود. سنبل هام هم امسال سر از خاک در نیاوردن که البته با این اختلالات آب و هوایی حق هم داشتن. همین، تموم شد دیگه؛ هفت سینم کامله!

همه ی اونایی که منو می شناسن می دونن که از ماهی متنفرم اما تصمیم گرفتم امسال برای مهمونی روز عید برای ماهی خواران عزیز ماهی بپزم، باشد که رستگار شویم!

امروز با رفقا بعد از مدتها ناهار رفتیم بیرون. برعکس هفته ی گذشته این هفته هوا به طرز وحشتناکی سرد شده، حتی یک بار برف هم اومد و نشست اما سریع آب شد. صبح که داشتم می رفتم کلاس زبان دیدم آبی که توی قمقمه توی ماشین مونده بود یخ بسته! آخرین باری که با بچه های رفته بودیم ناهار بیرون، مهمونی خداحافظی من بود. حالا که فکرش رو می کنم انگار یه قرن از اون روزها گذشته هر چند لحظه به لحظه اش هر روز و هر ساعت از جلوی چشمم رد میشه... . خلاصه اینکه در این سرمای طاقت فرسا ناهار خوبی خوردیم و گپ دوستانه ی خوبی زدیم و بعد از سه چهار روز موندن توی خونه، امروز اولین روزی بود که از صبح که زدم بیرون تا هفت شب بیرون بودم.

کارول بهم می گفت به نظر می رسه حالت بهتر شده، خیلی آرومتر به نظر میای. خودمم همین فکر رو می کنم. شاید با تموم شدن این سال خیلی چیزا هم تموم بشه.

۱۷/۰۳/۱۶