آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

591

شنبه, ۱ آوریل ۲۰۱۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ

تعطیلات واقعا داره تموم میشه! درسته که ما اینجا چیزی به اسم تعطیلات عید نداریم اما من یه جورایی به خودم استراحت مطلق داده بودم؛ هم به این خاطر که کمی ذهنم آزادتر بشه و هم به این دلیل که کمی بیشتر خودم رو در فضای ایران و حال و هوای این روزهاش تصور کنم.

به هر حال فردا قراره کار هرگز نکرده رو انجام بدیم: بریم سیزده به در! تا جایی که یادم میاد ما توی خونه امون هیچ وقت به معنای واقعی سیزده به در نداشتیم. مامانم فقط 5 روز مرخصی داشت و ترجیح خودش و همه امون به این بود که هفته ی اول عید رو خونه باشه و موقع سال تحویل پیشمون باشه واسه همین معمولا سیزده به درها سرکار بود یا اینقدر خسته بود که دیگه جوونی برای بیرون رفتن نبود. این سال های آخر که کمی از ترافیک کاریش کم شده بود و ما هم از آب و گل دراومده بودیم، سیزده به درها می رفتیم از خونه بیرون؛ حافظیه، سعدی، باغ ملی... .جز یکی دو تا سیزده به در که به سال های خیلی خیلی دور بر می گردن، یادم نمیاد ما هم مثل بقیه خودمون رو به آب و آتیش زده باشیم که بزنیم به کوه و دشت و صحرا. اما امسال که الحمدلله دوستان خوب و پایه ای داریم، تصمیم گرفتیم که این سنت حسنه رو به جا بیاریم.

شقایق و پوریا مادر خرج شدن و مسوولیت خریدن و مزه دار کردن جوجه رو به عهده گرفتن. نگار اینا قراره برنج و مخلفات تهیه ی آتیش رو بیارن، من هم سالاد مفصلی درست کردم و مافین های شکلاتی ام از روی میز بدجوری دلبری می کنن. ایشالا قراره فردا صبح زود بزنیم بیرون و بریم پارک جنگلی نزدیک خونه ی ما. ایرانی ها و کردها و لرهای مقیم نشویل معمولا چهارشنبه سوری ها و سیزده به درها پارکی حوالی  همین پارکی که ما میخوایم بریم جمع میشن واسه همین احتمال اینکه جا توی اون منطقه گیرمون نیاد زیاده. اینجا نمیشه روی چمن نشست و بساط پهن کرد. حتما باید بری و آلونک پیدا کنی یا اینترنتی رزرو کنی که در اون صورت باید 50 دلار پول بدی! خلاصه اینکه ما داریم تلاش می کنیم سحرخیز باشیم تا بلکه رستگار بشیم.

وقتی مافین ها رو از فر درآوردم و گذاشتم روی میز تا سرد بشن پیش خودم فکر کردم چه خوبه آدم از روی یه دستورالعمل مشخص کاری رو انجام بده با ضمانت اینکه نتیجه اش خوب و رضایت بخش خواهد بود؛ بدون استرس و نگرانی و امید به خوشحال شدن و خوشحال کردن بقیه. فکر کردم چه خوبه اگه برم شیرینی پز بشم؛ از صبح تا شب کارم سر و کله زدن با خوشمزه ترین چیزهای عالم باشه که برای شادی ها و خوشحالی ها آماده میشن و روح مردم رو آروم می کنن. وقتی به محمد گفتم جواب داد دو تا کار در دنیا تو رو خوشحال می کنه، خوندن و نوشتن و شیرینی پختن. گفتم مدتهاست که دیگه خوندن و نوشتن خوشحالم نمی کنه، میخوام ولش کنم و برم شیرینی بپزم! در جواب فقط نگام کرد و خندید.

اینکه در سی سالگی دارم فکر می کنم که واقعا چه چیزی خوشحالم می کنه و میخوام چیکاره بشم، برام عجیبه. حسن اینجا زندگی کردن در اینه که هر زمانی که تصمیم بگیری شغلت، زندگی ات و یا خودت رو عوض کنی راه برات بازه. تا وقتی که بخوای زندگی کنی هیچ کس مانعت نمیشه. شایدم باید به یه «من» جدید فکر کنم، به یه زندگی جدید، شغل جدید با خوشحالی های جدید.

۱۷/۰۴/۰۱