آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

592

يكشنبه, ۲ آوریل ۲۰۱۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

در پاسخ به این سوال رایج که سیزده به در خود را چگونه گذراندید؟ باید بگم: بسیار متنوع!

صبح که برخلاف تصورمون همه به موقع و سرساعت حاضر بودن و زودتر از اون چیزی که انتظار داشتیم از خونه زدیم بیرون و تقریبا یه ربع به نه به پارک رسیده و مستقر شده بودیم. هوا هم برخلاف انتظارمون بیش از اندازه سرد بود مخصوصا توی سایه. آتیش روشن کردیم اما چون چوب ها خیس بودن و هوا هم خیلی سرد، گرمای قابل توجه ای تولید نمی شد. من و محمد رفتیم و با هم قدم زدیم تا از طبیعت زیبا و فرصتی که بعد از مدتها برای پیاده روی دو نفره دست داده استفاده کنیم و در ضمنش کمی هم هیزم برای آتیش جمع کردیم.

نگار اینا حدود یازده اومدن و با رسیدنشون همه چی یکدفعه ای شتاب گرفت. نگار سکان هدایت آماده سازی ناهار رو به عهده گرفت و هر کس مشغول کاری شد. جوجه هایی که شقایق و پوریا مزه دار کرده بودن بسیار عالی شده بود و ما رو تا مرز ترکیدن رسوند.

قرار بود ساعت سه بعدازظهر به بعد گروهی از ایرانی هایی که توی نشویل و دور و برش دانشجو بودن توی پارک کناری برای سیزده به در جمع بشن. از اونجایی که ما می دونستیم اون ور جا برای نشستن گیر نمیاد، خبرشون کردیم که به ما ملحق بشن و این شد که دور دوم سیزده به در ما از ساعت دو بعدازظهر به بعد شروع شد.

کم کم به تعداد حاضران اضافه شد و کلی آدم های هم سن و سال دیدیم که همه ایرانی بودن و ما از وجودشون بی خبر بودیم. دوستان سریع بساط تخمه و قلیون رو برپا کردن و یکی از بچه ها هم با استریوی ماشینش آهنگ های مزخرف مخصوص این جور جمع ها رو در فضا منتشر کرد. خلاصه اینکه پیش خودم فکر می کردم آدم هایی که از کنار ما رد می شن و همه هم برای پیاده روی و استفاده از طبیعت به سمت پارک سرازیر شدن، با دیدن ما و شنیدن موسیقی ای که بی خیالانه با صدای بلند پخش می شد، چه فکری می کنن؟!

طرفای عصر، هجوم پشه ها من رو مجبور به عقب نشینی کرد و حدود بیست دقیقه ناچار شدم تنها توی ماشین بشینم و نظاره گر بچه ها باشم که دارن پانتومیم بازی می کنن اما هوا که کمی خنک تر و تاریک تر شد از تعداد پشه ها هم کاسته شد و تونستم بیام بیرون کمی در بازی شرکت کنم.

روز خیلی خوبی بود. هوای عالی هم به کمکمون اومد. برام جالب و البته کمی نگران کننده بود که زیاد علاقه ای به حضور در این جمع تازه نداشتم و کلا تلاشی برای قاطی شدن یا حتی باز کردن سر حرف باهاشون نمی کردم. هنوز خودمم نمی دونم چرا اما این رفتار خیلی با اون تصویری که از خودم سراغ داشتم متفاوته.

تعطیلات نوروز هم تمام شد. امیدوارم هر چه زودتر حس و حال کار کردن به من برگرده و به معنای واقعی کلمه به تعطیلات طولانی مدتم خاتمه بده!