آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

594

سه شنبه, ۴ آوریل ۲۰۱۷، ۰۹:۳۵ ب.ظ

هوای بهار، به قول مادربزرگم، دیوانه است و من رو هم داره دیوونه می کنه! یه روز اینقدر سرده که دست و پات رو گم می کنی و یه روز دیگه اینقدر گرمه که نمی دونی چطور خودت رو باید نجات بدی. چیزی که این شرایط رو طاقت فرساتر می کنه اینه که سیستم گرمایش و سرمایش ما هم دیوانه شده و ما نه هوای گرم داریم و نه هوای سرد! حداکثر کاری که می تونیم واسه تنظیم دما بکنیم توی این شرایط باز یا بستن در بالکن و پنجره است.

امروز ظهر قرار بود برم شقایق رو بردارم و با هم بریم برای تابستون صندل و لباس بخریم. بعد از مدتها صبح زودتر بیدار شدم و سعی کردم کمی تمرکز کنم تا درس بخونم و بعد هم یازده و نیم زدم بیرون. امروز یک روز مهم در تاریخ آمریکا هم به شمار می آید؛ در واقع تنها تاریخ مهم در تقویم آمریکا برای من این روزه: روز بستنی مجانی شرکت بن و جری!!! هر سال توی آوریل این بستنی فروشی مشهور یک اسکوپ بستنی مجانی میده و تو هر چند بار هم که بخوای می تونی بری توی صف و بستنی بگیری. محبوب ترین مارک بستنی اینجا برای من مارک بن و جری است و محبوب ترین طعم بستنی هم بستنی شکلاتی با براونی! خلاصه اینکه ساعت 12 خونه ی شقایق اینا بودم. مغازه بستنی فروشی روبروی دانشکده ی محمد ایناست اما چون اونجا جای پارک گیر نمیاد ماشین رو توی پارکینگ خونه ی بچه ها پارک کردم و با اتوبوس رفتیم و دم مغازه پیاده شدیم. با اینکه فقط یک ربع از شروع فستیوال گذشته بود اما صف طولانی ای جلوی مغازه تشکیل شده بود که نسبت به پارسال همین موقع یه کم غیرمنتظره بود. ما از صف نترسیدیم و این شد که بعد از بیست دقیقه رفتیم توی مغازه و خوشحال و خندان با بستنی هامون اومدیم بیرون. ایراد ماجرا اونجاست که قبل از اینکه ما پامون رو از در مغازه بذاریم بیرون، یک اسکوپ بستنی من تموم شده بود!هییییییییییی.... کاریش نمی شد کرد.

پوریا اومد دنبالمون و ما رو بگردوندن خونه. از اونجا زدیم بیرون و رفتیم یه مرکز خرید نزدیک خونه ی بچه ها و تقریبا سه ساعت اونجاها چرخیدیم و بالاخره موفق شدیم اجناس مورد نظرمون رو تهیه کنیم. وقتی برگشتیم ساعت حدود چهار و نیم بود اما گرما چنان فشاری به من آورده بود که سردرد محترم بعد از مدت ها برگشتن و منو زمین زدن. همیشه و هرسال، اول شروع فصل گرما، من این سردردهای طولانی و عذاب آور رو تحمل می کنم تا اینکه بدنم کم کم به این شدت گرما عادت می کنه و فقط هر از گاهی که تحمل و طاقتش تموم میشه سردردها برمی گردن. فعلا که هیچی نشده دو روزه که پشت سر هم سردرد دارم و امیدوارم خنکی وعده داده شده در چند روز آینده به دادم برسه.

شقایق ماکارونی خوشمزه ای برامون درست کرد با یک عالم ذرت آبپز که به طرز عجیبی مزه اش با ذرت های ایران فرق می کرد. گپ دوستانه ی بعد از شام هم که بر لذت غذا افزود. حیف که باید برمی گشتیم سر درس و مشقمون.

الان در بالکن و پنجره رو باز گذاشتم و هوای خنکی داخل خونه سرک می کشه. خسته و گیجم اما امیدوار به بهتر شدن همه چیز. شاید فردا روز بهتری باشه.

۱۷/۰۴/۰۴