آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

600

دوشنبه, ۱۰ آوریل ۲۰۱۷، ۱۰:۴۸ ب.ظ

نوشتن از این چند روز مهمونداری و اشک ها و لبخندهاش کار ساده ای نیست. این چند روز به آشپزی و گفتن و شنیدن و درددل کردن گذشت. کم بیرون رفتیم و بیشتر خونه بودیم. محمد که از صبح می رفت توی اتاق به درس خوندن و مقاله نوشتن، ما دو تا می موندیم تنها به حرف زدن. فیلم دیدیم، کلی شقایق در مورد شاخ های اینستاگرام اطلاعات منو به روز کرد، خرید رفتیم و البته یه قورمه سبزی و لازانیای خیلی خوشمزه هم خوردیم.

اما در این چند روز یک اتفاق خاص و منحصر به فرد افتاد که نوشتنش لازمه. شنبه شب من و شقایق داشتیم فیلم می دیدیم که یک دفعه مسنجر فیس بوک شقایق شروع کرد به زنگ زدن. نگار بود. خیلی تعجب کردیم که چرا داره با مسنجر زنگ می زنه نه با تلفن. شقایق جواب داد و بعد از یه احوالپرسی ساده یکدفعه لحن و صدای شقایق تغییر کرد. از اون طرف محمد هم یکدفعه از اتاق بیرون پرید که من دارم میرم دنبال نگار و بچه ها. معلوم شد چند دقیقه پیش بیرون خونه ی نگار اینا تیراندازی شده در حالی نگار و بچه ها خونه تنها بودن. به پلیس زنگ زده بودن اما هنوز خبری ازشون نبود. توی اتاق پشتی پناه گرفته بودن اما واضح بود که داشتن قالب تهی می کردن. نگار به پوریا زنگ زده بود که برن خونه ی اونا اما بعد که فهمیده بود پوریا نشویل نیست به شقایق زنگ زده بود. از اون طرف پوریا هم به محمد پیام داده بود که به داد نگار برس. محمد گوشی رو از شقایق گرفت و به نگار گفت الان با اشکان میان و برشون می دارن. خیلی ترسیده بودیم. بزرگترین ترسم این بود که این دو تا برن اونجا و اون فرد مسلح هنوز توی محله باشه و بهشون شلیک کنه. یه جورایی در عین ترس عصبانی هم بودم که حالا محمد باید جوونش رو به خطر بندازه هر چند می دونستم عصبانی اتون احمقانه و خودخواهانه است.

به محمد اصرار کردیم نره یا صبر کنه و دیرتر بره گوش نداد. اصرار کردیم ما رو هم با خودشون ببرن که بازم توجهی نکردن. هر دو به سرعت زدن بیرون و ما دو تا تنها موندیم با یک دنیا نگرانی. بعد از حدود ربع ساعت محمد زنگ زد که دارن نگار و بچه ها رو برمی دارن و میارن خونه ی ما و اینکه توی محله هیچ خبری نیست و حتی سگ هم پرسه نمی زنه. احمد بیچاره سر کار بود و فقط تلفنی از حال خانواده اش با خبر می شد.

نیم ساعت بعد رسیدن. پرسیدم چرا اینقدر دیر کردین، محمد گفت نگار خواسته با ماشین خودشون بیاد و اونا هم داشتن دنبالش می اومدن اما چند جا اشتباه پیچیده و این شده که طول کشیده برسن. داغون بودن. اشکان و محمد رفتن پایین خونه ی اشکان تا یه کم به ما فضا بدن. تا رفتن نگار زد زیر گریه. هیچ وقت گریه اش رو ندیده بودم. گفت توی عمرش هرگز این همه نترسیده بوده. گفت انگار دقیقا پشت در خونه اشون تیراندازی می کردن،اینقدر که صدا از فاصله ی نزدیکی به گوش می رسیده. از بد روزگار تلفنش هم هنگ کرده بوده و مجبور شده با آی پد به پلیس زنگ بزنه اما با اینکه دو بار زنگ زده بودن خبری از پلیس نشده بوده. نگار می خواسته بچه ها رو برداره و سریع با ماشین فرار کنن اما ژیوان گفته هیچ جا نمیاد. نگار گفت ژیوان گفته توی مدرسه بهشون آموزش می دن که اگه کسی با اسلحه وارد مدرسه شد و بهشون حمله کرد چطور پناه بگیرن و خودشون رو نجات بدن! از ته دل خدا رو به خاطر این آموزش به موقع و صحیح که جوون این خانواده رو نجات داده بود شکر کردم.

برای نگار چایی و نبات آوردم تا حالش بهتر بشه. ژیوان ساکت و افسرده روی مبل دراز کشیده بود. معلوم بود که شوکه ست. ناریا اما چیزی نفهمیده بود خوشبختانه و مشغول بازی کردن با بادکنکای من بود. خیلی زود هر دو از خستگی و هیجان خوابشون برد. نگار هم کمی آروم شد هر چند همه متعجب و عصبانی بودیم از اینکه چرا خبری از پلیس نشده. نگار می گفت یک ماه پیش به در ورودی خونه ی همسایه ی بغلی اشون تیر خورده. متاسفانه محله اشون محله ی خوبی نیست و این بار دیگه کار رو به آخر رسونده بودن.

هر چی اصرار کردم که شب بمونن، نگار قبول نکرد. گفت باید یازده بره دنبال احمد و از سرکار بیاردش و برن خونه چون فردا باید بره سر کار و لباساش خونه ست. از طرفی این استدلال درست و منطقی رو داشت که بذار بچه ها فردا صبح توی خونه ی خودمون بیدار بشن تا احساس کنه همه چیز عادیه و قضیه براشون حالت بحران روحی پیدا نکنه. واقعا به خاطر این طرز فکر و ایستادگی تحسینش می کنم. خلاصه اینکه ساعت یازده محمد و اشکان کمک کردن و بچه ها رو بردن گذاشتن توی ماشین و نگار رفت.

نمی دونم چرا خبری از پلیس نشده بود. چند تا احتمال وجود داره: یکی اینکه چون توی اون محله این اتفاقات بدیهی و محتمل به نظر می رسه پلیس تصمیم گرفته بی خیالش بشه یا وارد درگیری سیاه ها نشه که بسیار ظالمانه و نژادپرستانه است. احتمال دیگه ای که اشکان مطرح می کنه اینه که شاید اون کسی که تیراندازی کرده خود پلیس بوده که در تعقیب عده ای بوده به همین خاطر به منطقه نیرو نفرستادن و احتمالا پای تلفن هم به نگار این رو گفتن اما چون نگار استرس داشته متوجه نشده.

به هر حال ماجرا هر چی که بود به خیر گذشت و یک بار دیگه ما رو در این بهت و حیرت باقی گذاشت که زندگی در آمریکا زوایای پنهان زیادی داره که به این راحتی ها و در زمان اندک نمیشه به همه اشون پی برد.

۱۷/۰۴/۱۰