آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

606

يكشنبه, ۱۶ آوریل ۲۰۱۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

هفته ای که گذشت برای من هفته ی شروع های دوباره بود. شروع به از خود بیرون اومدن، شروع به نوشتن کردن.

کارلا چند ماهیه که توی موزه ی پارک مرکزی نشویل به شکل داوطلب کار می کنه. در واقع دو روز در هفته رو می ره و به عنوان مشاور طرح های موزه و نمایشگاه های پیش رو باهاشون همکاری می کنه. از اونجایی که کارلا و لوریس آخر آگوست به بوستون منتقل می شن چون لوریس توی یکی از دانشگاه های ماساچوست استخدام شده، کارلا بهم پیشنهاد داد منو رو به جای خودش به مسوول موزه معرفی کنه مخصوصا که نمایشگاه پیش رو قراره بخشی از آثار عکاسی شادی قدیری باشه و به شدت به یک زن ایرانی برای مشاوره نیاز دارن. منم از خدا خواسته قبول کردم.

روز چهارشنبه بعدازظهر ساعت 2 موزه بودم و کارلا من رو پیش سوزان برد. سوزان خانم مسنی بود که پارکینسون داشت و همین موضوع فهمیدن حرفش رو برام مشکل می کرد. برام جالب بود که بیماری اش خونه نشینش نکرده و از اون جالب تر اینکه از کار به خاطر بیماری اخراجش نکردن! سوزان دفتر کوچیک و شلوغی داشت که پر از اشیا غیرمرتبط و عجیب غریب بود و رنگ بنفش دیوارها هم فضا رو وهم آلودتر می کرد.

اولش کمی در مورد مسائل عمومی و سیاست حرف زدیم بعد بهم گفت تا صندلی ام رو برگردوندم و به عکسای روی دیوار نگاهی بندازم و بگم چی دستگیرم میشه. تعجب کردم چطور متوجه وجود عکسا روی دیوار نشده بودم. چند تا از آثار قدیری به دیوار چسبونده شده بود و حالا کارلا و سوزان منتظر بودن من براشون در مورد دریافتم و فضا و پیش زمینه های متن توضیح بدم. اول از همه باید بگم واقعا کارهای قدیری رو تحسین می کنم. عکس ها بسیار هوشمندانه گرفته شده بودن و تصویر سمبلیک و هنرمندانه ای از زن ایرانی به نمایش می ذاشتن. من حرف زدم و توضیح دادم، پیشینه ی تاریخی و سیاسی و مذهبی و گفتم و به صدها سوالی که سوزان توی ذهنش بود جواب دادم. در نهایت گفت که بسیار خوشحاله از اینکه منو پیدا کردن و من کمک بزرگی برای فهمیدن بهتر این آثار بودم.

پروژه ای که کارلا داره روش کار می کنه مربوط به وضعیت زنان در یونان باستان و پیدا کردن مشابهت ها و تفاوت های تاریخیه. من به روشن تر شدن بعضی از مباحث کتاب زنان سبیلو و مردان بدون ریش افسانه نجم آبادی رو بهشون معرفی کردم و بعد از کلی بحث و گفتگو سوزان گفت می خواد موزه رو بهم نشون بده. در مورد تک تک نقاشی ها کلی حرف داشت که از شنیدنشون بسیار لذت بردم و بعد هم رفتیم طبقه ی دوم موزه که یک مجسمه ی چندین متری از یه زن یونانی- رومی- مصری اونجا گذاشته بودن که سرتا پا طلایی بود. راستش عظمت مجسمه به کنار، به نظر من خیلی مجسمه ی زشت و بسیار زرقی برقی ای بود! به هر تقدیر ساعات بسیار خوشی بر من گذشت و یاد روزگارانی  افتادم که چیزی بیشتر از یه خانم خونه دار پشت رساله ی دکتری مونده، بودم! قرار شد باز هم با هم دیدار داشته باشیم و صحبت کنیم.

خیلی سریع زدم بیرون چون باید ساعت 5 برای جلسه ای دانشگاه می بودیم و باید می رفتم شقایق رو هم برمی داشتم. دفتر دانشجوهای بین الملل یک وکیل و یک مشاور حقوقی رو دعوت کرده بود تا برای دانشجوهایی که از 7 کشور تحریم شده هستند و خانواده هاشون صحبت کنن و به سوال ها و ابهاماتشون جواب بدن. فرصت خوبی بود تا ایرانی ها دانشگاه رو هم ببینیم و البته علی، مسوول دفتر، شام خوبی هم از یکی از رستوران های کردی سفارش داده بود. جلسه ی بدی نبود. شرایط رو توضیح دادن و توصیه کردن تا جایی که امکان داره سفر نکنیم یا قبل از سفر حتما با یکی از وکلا مشورت کنیم و برای بازجویی در فرودگاه آماده باشیم. به جز این حرف های تکراری از سر محبت و توجه، شام خوشمزه ای بود مخصوصا که بعد از دو سال شیرینی نخودچی خوردم و می تونم به جرات بگم بیش از 60 درصد شیرینی ها توسط شخص بنده بلعیده شد.

به جز اتفاقات خوب روز چهارشنبه، دوباره همکاری ام رو با دوچرخه شروع کردم. اون موقع که داشتم با سرعت برق و باد رساله رو جمع می کردم و درگیر سفر به ایران و آمادگی قبلش بودم، ایمیل دادم و اجازه خواستم چند ماهی مرخصی باشم. آقای حسن زاده لطف کرد و پذیرفت. اون موقع قرار بود از بهمن ماه دوباره شروع به کار کنم که اون ماجراها پیش اومد. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی بشم و ازشون بخوام بهم اجازه ی دوباره کار کردن رو بدن. راستش فکر می کردم دلیلی نداره به آدمی که این همه مدت بی خبر غیبت می کنه دوباره اعتماد کنن اما دوچرخه مثل همیشه با من مهربون بود. آقای حسن زاده بدون هیچ پرسشی قبول کردن تا من دوباره ماهی یک معرفی کتاب بنویسم و براشون بفرستم. قدمی بزرگی برای من بود! این که دوباره جدی مشغول خوندن و نوشتن بشم، اینکه هدف مشخصی داشته باشم و به سمتش حرکت کنم، خیلی برام اهمیت داشت. امروز اولین مطلبم رو نوشتم و فرستادم. اولین قدم برای دوباره سرپا ایستادن. از صمیم قلب آرزو می کنم این قدم ها اینقدر محکم باشن تا بتونن منو هر چه زودتر بلند کنن.

۱۷/۰۴/۱۶