آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

614

دوشنبه, ۲۴ آوریل ۲۰۱۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

هفته ای که گذشت هفته ی شلوغ و پر از بدو بدو و تصمیم ها و فکرهای تازه بود. همین شد که هر شب اینقدر خسته بودم که تنبلی ام می اومد بنویسم! 

اول از همه اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم خونه امون رو عوض کنیم. این تصمیم برای ما خیلی مهم و بزرگه چون اولین باریه که قراره در طول زندگی مشترکمون دنبال خونه بگردیم و البته با توجه به بودجه ی ما و قیمت های خونه که هر روز داره توی نشویل بالا و بالاتر میره این تصمیم می تونه خیلی سرنوشت ساز باشه. دو سال پیش وقتی اومدیم اینجا، اشکان خونه رو واسه ما اجاره کرده بود و ما فقط وسایل رو خریدیم و منتقل کردیم. راستش تا همین اواخر هم خیلی مصمم نبودیم اما اینقدر زمستان امسال بخاطر نداشتن بخاری و آب گرم اذیت شدیم که بالاخره کفه ی رفتن سنگین تر شد. هر چند همین الان هم باهاشون شرط کردیم که اگر تا آخر می نتونستیم خونه ای پیدا کنیم قراردادمون رو تمدید کنیم ولی به هر حال هنوز بیش از یک ماه وقت هست. واسه همین این چند روز اخیر توی ماراتن گشتن و گشتن و گشتن بودیم.

اینجا معمول ترین راه برای پیدا کردن خونه از طریق سایت های اینترنتیه. تو شرایط مورد نظر و حداکثر مبلغی رو که می تونی پرداخت کنی به سایت می دی و اون فهرست خونه های مورد نظر و در مناطق مختلف شهر نشونت می ده. ترجیح ما به اینه که حالا که داریم جامون رو عوض می کنیم، بریم یه کم نزدیک به دانشگاه خونه پیدا کنیم اما ظرف همین یک هفته فهمیدم با درآمد ما این موضوع تقریبا غیرممکن به نظر می رسه. از طرفی یکی از شرایط ما اینه که حتما ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه باشه تا اگر لازم شد و ماشین نبود بتونیم رفت و آمد کنیم که این موضوع با توجه به سیستم داغون حمل و نقل عمومی نشویل، کار ما رو مشکل تر کرده.

با وجود همه ی نگرانی های و مشغولیت های فکری ای که خونه پیدا کردن با خودش برامون آورده، اعتراف می کنم این کار خالی از لطف هم برامون نبوده. شهر رو دنبال خونه گشتن بهمون بعد از مدتها این امکان رو داده که وقت بیشتری رو با هم صرف کنیم و جاهایی بریم و آدم هایی رو ببینیم که تا الان ازشون بی خبر بودیم. مثلا امروز رفتیم یه خونه دیدیم که وسط جنگل و بالای کوه بود! همه ی خونه های این مجتمع نمای چوبی داشتن جوری که به قول محمد انگار توی جاده چالوس داری دنبال خونه می گردی. خانمی که قرار بود خونه رو بهمون نشون بده گفت سوار ماشین اتون بشید و دنبال من بیاید چون خونه بالای تپه است! خلاصه اینکه از وسط جنگل همینطور دایره ای رفتیم بالا و بالا و بالاتر تا اینکه به خونه ی مورد نظر رسیدیم. باورش برام سخت بود که کسی حاضره اونجا زندگی کنه. بدون ماشین اصلا امکان رفت و آمد وجود نداشت و تازه توی زمستون هم اگه برف بیاد رسما اون بالا حبس می شی تا بهار آینده! البته خونه با اینکه یک خوابه بود بسیار بزرگ و قشنگ بود و یه حیاط کوچولو هم داشت. راستش ما خونه رو پسندیدیم، البته نه اونی که سر کوه بود، نه، یکی دیگه رو که پایین بود اما هنوز خیلی فکر و حساب کتاب مونده تا تصمیم نهایی رو بگیریم. 

جدای از این فکرها و کار اضافه، زندگی همیشگی ام هم این هفته کمی شلوغ تر بود. هفته ای که گذشت آخرین هفته ی دانشگاه و کلاس ها بود. روز دوشنبه با محمد رفتم سرکلاسی که با استادش در تدریس همکاری می کنه چون قرار بود در مورد کتاب شرمن الکسی حرف بزنن. محمد اصلا وقت نکرده بود کتاب رو بخونه و من مجبور شدم با جزئیات براش ماجرا رو تعریف کنم. بعد از اینکه استاد مقدمات رو گفت، کلاس رو به دو گروه تقسیم کرد برای بحث، گروه اول با محمد رفتن یه کلاس دیگه و من موندم و کمتر از ده نفر از بچه ها و استاد. دانشجوهای بسیار باهوش و با ادبی بودن. بحث های عالی ای در گرفت و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و به یادآوردم چه چیزهای مهمی رو به مرور فراموش کرده بودم. کلاس که تموم شد محمد بهم گفت خدا بهش رحم کرده من با این دقت کتاب رو خونده بودم و براش خلاصه کرده بودم چون بچه ها سوال های خیلی جزئی ای پرسیده بودن و خلاصه اینکه به عنوان جایزه منو برد یکی از رستوران های مورد علاقه امون و بعد از مدت ها با هم یه پیتزای عالی خوردیم.

روز پنج شنبه با گروهی از بچه های امسال کلاس فرانک که دوستای شقایق هستن رفتیم پیک نیک. دخترای خیلی خوبی ان و بسیار خوش گذشت و کلی هم غذای خوشمزه آورده بودن بعلاوه ی ساندویچی که من درست کرده بودم و بسیار طرفدار پیدا کرد. نکته ی جالب این بود که بالاخره بعد از یک سال گفتگو و دعوت و رد دعوت و... اون دختر ایرانی ای رو که پارسال همین موقع ها توی کلاس زبان دیده بودم و بهش شماره داده بودم، دیدم! خیلی کم توی جمع های اینطوری شرکت می کنه و تا حالا چندین بار دعوت ما رو برای به خونه هامون اومدن رد کرده ام این بار بالاخره رویت شد. دختر خیلی ساکتیه. احتمالا بعدا ازش خواهم نوشت.

جمعه با رفقای خودم واسه صبحانه به یکی از رستوران های مشهور نشویل رفتیم. صف درازی جلوی رستوران بسته بودن که بسیار ترسناک بود و حدود نیم ساعت معطل شدیم تا رسیدیم جلوی در ورودی. پسری که مسوول کنترل صف بود ازمون پرسید اهل کجایی ایم و وقتی فهمیدم هفت دوست از هفت کشور متفاوت هستیم سر از پا نمی شناخت! رستوران وحشتناک شلوغ بود و ما برای فرار از سر و صدا توی حیاط پشتی نشستیم و صبحانه ی فوق العاده ای خوردیم.

روز شنبه تولد ژیوان، پسر نگار بود. هر چند پیش بینی ها از هفته ها قبل حاکی از سیل و بارون و طوفان بود اما نگار به هیچکدوم از این مسائل پیش پا افتاده محل نداد و تصمیم قاطع گرفت که توی پارک جنگلی مهمونی تولد بگیره و امیدش به خدا باشه! ما هم در سیل و طوفان با کمی تاخیر در محل حاضر شدیم و ناهار سالاد الویه و ساندویچ و فلافل خوردیم و به چشم شاهد بودیم که بچه ها توی بارون چه آتیشی سوزوندن و هیچ چیز نتونست مانع از خوشحالی اشون بشه. از اونجایی که هوا هر لحظه سرد و سردتر و خیس و خیس تر می شد، زود برگشتیم اما فهمیدیم اگر روز بارونی مجهز بیای بیرون، پارک جنگلی بهترین جا برای قدم زدنه.

حتی نوشتن این همه ماجرا هم منو خسته می کنه حالا فکر کنید همه ی این اتفاقا رو واقعا در طول هفته ی گذشته پشت سر گذاشتم و امروز هم از صبح مشغول خونه دیدین بودیم. اگر خدا بخواد فردا رو قراره خونه بمونم و کمی استراحت و کار کنم. امیدوارم بتونم تنبلی رو کنار بذارم و بیشتر بنویسم.

۱۷/۰۴/۲۴