آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

630

چهارشنبه, ۱۰ می ۲۰۱۷، ۱۱:۴۴ ب.ظ

امروز بالاخره رفتیم بانک و کارت های اعتباری موقت گرفتیم. از اون چیزی که فکر می کردم خیلی راحت تر و سریع تر انجام شد. محمد دیشب با موبایل کارت ها رو سوزوند و یه وقت از بانک واسه ساعت یک و نیم بعدازظهر گرفت. سر ساعت یکی از کارمندهای بانک که خانم بسیار بسیار بسیار خوش اخلاقی بود، منتظرم بود و ما رو به دفترش راهنمایی کرد. مشخصات و مدارکمون رو چک کرد، با حوصله به سوال هامون جواب داد و در ضمن انجام فرایند با هم در مورد زندگی در نشویل اختلاط کرد و در نهایت هم برای محمد کارت موقت صادر کرد و گفت ظرف دو تا سه روز آینده کارت اعتباری جدید به دستمون خواهد رسید. کل ماجرا نیم ساعت بیشتر طول نکشید و خلاص.

از طرف دیگه، محمد دیشب از طریق اینترنت روی سایت راهنمایی و رانندگی اعلام مفقودی کارت کرد. 28 دلار پرداخت و قراره گواهینامه ی جدید با پست ظرف یک هفته تا ده روز بیاد در خونه! به جای اینکه مجبور بشیم از صبح از این سر شهر به اون سر شهر رانندگی کنیم و گرما بکشیم و وقتمون تلف بشه، همه ی این کارها در کمتر از یک ساعت انجام شدن!

اما گل سر سبد خرابکاری های این هفته تا امروز که چهارشنبه باشه، تعلق داره به خرابکاری بنده دیشب توی خونه ی فرانک. آخرین باشگاه کتاب امسال دیشب برگزار شد و فقط هم من و جیل بودیم. اکثر بچه ها یا برگشتن یا مسافرتن واسه همین خیلی خلوت بود. گفتگوی چهار نفره ی بسیار خوبی با فرانک و آدری داشتیم. از اونجایی که جیل به تازگی تونسته امتحان شهروندی رو قبول بشه و جمعه ی آینده هم قراره مراسم رسمی سوگند خوردنش باشه، آدری یه کیک کوچولوی قرمز که روش پرچم آمریکا گذاشته بود، خریده بود تا به این مناسبت این واقعه ی فرخنده را جشن بگیریم. خلاصه اینکه حدود ساعت ده شب خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. همه جا خیلی ساکت و تاریک بود و من انصافا ترسیده بودم. پریدم توی ماشین و عقب عقب اومدم که ماشین رو از پارکینگ در بیارم که احساس کردم ماشین به چیزی خورد. فکر کردم لبه ی پارکینگ باید باشه اما وقتی سر ماشین چرخید، گفتم بذار یه چکی بکنم. بعله! زده بودم گلدون یک منی صاحب خونه رو شکونده بودم. نمی دونستم باید چیکار کنم. از اونجایی که فقط دیشب من و جیل بودیم، خیلی راحت می شد فهمید خرابکاری کار کی بوده و نمی شد از زیرش در رفت! خلاصه اینکه سراسیمه رفتم و در زدم. فرانک با لبخند در رو باز کرد اما من نمی دونستم چطور توضیح بدم ماجرا از چه قراره به خصوص که نمی دونستم گلدون به انگلیسی چی میشه؟! به هر بدبختی ای بود بهش فهموندم که چه گندی زدم. با محبت همیشگی اش آرومم کرد و گفت اصلا مساله ای نیست و پرسید ماشینم طوری شده یا نه؟! از خجالت آب شدم. به هر حال برگشتم خونه و امروز هم یه ایمیل عذرخواهی براش فرستادم که با همون مهربانی و دریادلی همیشگی جوابم رو داد. مخلص کلام اینکه حدود ربع ساعت دیگه روز چهارشنبه تمام خواهد شد. خداوند دو روز باقی مونده ی هفته رو به خیر کنه و مردم رو از شر ما محفوظ بداره!

۱۷/۰۵/۱۰