آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

636

سه شنبه, ۱۶ می ۲۰۱۷، ۱۱:۵۴ ب.ظ

کم این روزها از انتخابات و خبرهاش استرس می کشیم چه برسه به اینکه هیجانات روزانه هم مزید بر علت می شن! بیلی و خانواده اش فردا دارن بر می گردن مغولستان واسه همین یه تعدادی از وسایلش رو برای فروش گذاشته بود. یه جاروبرقی خیلی خوب با یه قیمت عالی هم داشت که با هم قرار گذاشته بودیم من برای شقایق اینا برش دارم. امروز ظهر قرار بود برم شقایق رو بردارم و بین ساعت دو تا سه بعدازظهر خونه ی بیلی باشیم تا جارو رو تحویل بگیریم.

من پنج دقیقه به دو از خونه اومدم بیرون که کیسه ی آشغالا رو بیرون بذارم. دیدم درست کنار ماشینمون، همسایه ماشینش رو که یه ون خیلی گنده است درآورده و داره باهاش ور می ره و راه رو بند آورده. سریع برگشتم بالا و درها رو قفل کردم و رفتم سراغشون. به زحمت انگلیسی حرف می زدن و کاملا می فهمیدن قضیه از چه قراره. ماشین رو کنار کشیدن و منم با هزار زحمت از اون گوشه ای که گیر افتاده بودم بیرون اومدم و زدم به راه. یه کمی که رفتم یک دفعه یادم اومد که موبایلم رو خونه جا گذاشتم. ساعت دو و ربع بود. اول خواستم بی خیالش بشم بعد یادم اومد که آدرس خونه ی بیلی توی گوشیمه! مجبور شدم برگردم و موبایل رو بردارم. دوباره که سوار ماشین شدم دیدم ای وای! بنزین نداریم! مجبور بودم برم بنزین بزنم. پمپ بنزین خیلی شلوغ بود و بعد از چند بار دور زدن و بالاخره توی صف جا پیدا کردن، معلوم شد خانم جلویی، نه بدتر از من، بلد نیست بنزین بزنه و احتیاج به کمک داره. خلاصه مجبور شدم ازش سبقت بگیرم و برم پمپ جلوییش که کلی باید ماشین رو عقب و جلو می کردم تا صاف و درست و نزدیک پمپ باشه. ساعت دو و سی و پنج دقیقه بود که من از پمپ بنزین زدم بیرون. بماند که چقدر پشت چراغ قرمز و توی ترافیک گیر کردم تا رسیدم به شقایق. از خونه شقایق اینا تا خونه ی بیلی شش دقیقه بیشتر راه نبود. ده دقیقه به سه راه افتادیم. گوگل مپ داشت مسیر رو نشون می داد و هی بیلی پیام روی پیام که کجایین؟ من باید سه و نیم بانک باشم و اگه نمی تونی بیای، چهار به بعد بیا. پیچیدیم توی خیابونشون و از شانس ما تازه مدرسه در حال تعطیل شدن بود و ماموران حفظ سلامت دانش آموزان جا به جا با علامت ایست وایساده بودن تا بچه ها رو از خیابون رد کنن. ساعت سه رسیدیم به مجتمع ولی هر چی گشتیم واحد بیلی اینا رو پیدا نکردیم. خلاصه اینکه خودش اومد سر خیابون و معلوم شد مجتمع بغل دستی بوده. ساعت حدود سه و پنج دقیقه بود. کلی شرمنده شدم و عذرخواهی کردم. مثل چی عرق می ریختم و آدرنالین خونم اینقدر بالا بود که نمی تونستم راه برم. خلاصه اینکه بیلی و خانمش و دخترش خیلی گرم ما رو پذیرفتن و جاروبرقی رو به اضافه ی دو تا چتر به ما تحویل دادن. همه ی زندگی اشون وسط خونه بود. اینقدر استرس و هیجان داشتم که نشد درست و حسابی ازشون خداحافظی کنم اما به هر حال ماموریت با موفقیت انجام شد. ظرف یک ساعت به اندازه ی یک روز کامل بدو بدو کردم. راسته که می گن آدم وقتی عجله داره بدتر سنگ و مانع سر راهش سبز میشه.

۱۷/۰۵/۱۶