آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

640

شنبه, ۲۰ می ۲۰۱۷، ۱۱:۴۵ ق.ظ

حالا که سرنوشت انتخابات مشخص شده و کم کم سر و صداها رو به خاموشی می ره، میشه ازش حرف زد.

دیروز برای ما تجربه ی خیلی جدید و کمی طاقت فرسایی بود. ساعت هفت و نیم خونه ی شقایق اینا جمع شدیم تا از اونجا راه بیفتیم. اگر اشتباه نکنم 15 نفری بودیم که با چهار تا ماشین زدیم به راه. الهام، دوست جدید ایرانی امون، با ماشین ما اومد. باید وسط راه هم دو نفر دیگه از بچه ها رو برمی داشتیم. تا راه افتادیم، روی گوشی هامون هشدار طوفان ظاهر شد و کمی بعدش آسمون تیره و تار و بعد هم بارونی شد. سیل می بارید و من فقط آرزو می کردم کار به جاهای باریک تر نکشه که خوشبختانه بیست دقیقه ای بارید و تمام شد. جاده ی تنسی به سمت کنتاکی بسیار سرسبز و زیباست. پر از درخت و جنگل و راهی که از کوه ها و تپه ها بالا و پایین می ره و همین موضوع مسیر رو برای آدم قابل تحمل می کنه. یه جاهایی بین راه، وسط کوه و جنگل، مه از بین درخت ها بلند می شد و پرواز می کرد! 

ساعت یک به وقت لگزینگتون رسیدیم. وارد هتل که شدیم دیدیم دم در یه کاغذ آ چهار چسبوند که روش نوشته محل رای گیری. چند نفر هم دم در وایساده بودن و حرف می زدن که از شکل نگاه کردنشون معلوم بود اونا هم اومدن واسه رای دادن. از ماشین که پیاده شدیم یه خانم محجبه رو دیدم که مثل ایرانی ها شال سرش گذشته بود. تا دیدمش لبخند زدم و بلند گفتم سلام! یه چیزی، یه چیز گرم و شادی، یک دفعه توی تمام تنم سرازیر شد. اینجا میشه فارسی حرف زد! این غریبه ها، دیگه غریبه نیستن! داخل هتل به سمت اتاق رای گیری علامت زده بودن. مثل حوزه های ایرانی بود اما خلوت. آقایون سلام و احوالپرسی کردن اما نه از جنس سلام و احوالپرسی ناظران انتخاباتی، از جنس غریبه هایی که توی خیابون یکدفعه به هم برمی خورن و بعد چند لحظه می فهمن با هم آشنان!!! دیدم اسمم رو به فارسی صدا می کنن، درست و خوانا و خوش صدا، دیدم آقایی با خط خوش اسمم رو نوشت، درست و خوش خط و خوانا بعد انگشت زدم و برگه رو گرفتم. صدای خنده و شوخی بلند بود. اتاق پر شده بود از صداهای آشنا، انگشت هایی که به نشان پیروزی رو به دوربین بلند می شدن و چهره های غریبه ای که لبخند می زدن. یادم نمیاد دوره ای بوده باشه که رای نداده باشم، اما این بار فرق می کرد. صدای ضربان قلبم رو می شنیدم، بلند و محکم. هی مرتب می گفتم بسم الله، انگشت می زدم می گفتم بسم الله، می نوشتم می گفتم بسم الله، به سمت صندوق می رفتم می گفتم بسم الله، تعرفه رو که انداختم توی صندوق هم گفتم بسم الله. شناسنامه های مهر خورده رو با شکلات بهمون برگردوندن و کلی از اومدنمون تشکر کردن.

حالا که رای رو داده بودیم، همگی توی راهرو پشت در تنها دستشویی لابی هتل که بین خانم ها و آقایون مشترک بود صف کشیده بودیم و هی عکس می گرفتیم و هی با ایرانی های دیگه ای که تک تک یا گروه گروه می اومدن خوش و بش می کردیم. معلوم شد بچه هایی که باعث و بانی صندوق شده بودن خودشون دانشجوهای دانشگاه کنتاکی بودن. صف بلند دستشویی که به پایان رسید، رفتیم یه رستوران مدیترانه ای همون نزدیکی ها و کباب بسیار خوشمزه ای خوردیم هر چند به قول یکی از بچه ها، بعد هزار و اندی که به یه کباب خوشمزه رسیدیم، اینقدر اضطراب داشتیم که بهمون نچسبید. بعد از ناهار یک گروه از بچه ها خداحافظی کردن و رفتن و ما هم به سمت خونه حرکت کردیم.

موقع رفتن، من مرتب بی بی سی رو چک می کردم و خبرها رو برای بقیه می خوندم. موقع برگشتن هر ربع ساعت هر منبع خبری رو که دم دست بود چک می کردم. هوا گرم شده بود و استرس امانمون رو بریده بود. هی اشک پرده می شد و جاده رو تار می کرد. یه جای که کمی از مسیر اصلی منحرف شده بودیم، یک دفعه به یک دشت گل رسیدیم؛ یه دشت پر از گل شقایق.

حدود 7 بعدازظهر به وقت نشویل دوباره جلوی خونه ی شقایق اینا بودیم. سردرد و خستگی امان من رو بریده بود. بچه ها می خواستم دور هم جمع شن تا با هم نتایج رو دنبال کنن اما من نمی تونستم. ماشین رو برداشتم و برگشتم خونه تا استراحت کنم. کمی بعد محمد برگشت و گفت بچه ها قراره بیان خونه اشکان جمع بشن. با اینکه حالم خوب نبود و اما ترجیح دادم برم پایین پیش بچه ها. به حرف و درد دل اینقدر نشستیم تا بالاخره آمار اولیه رو اعلام کردن. حدود 12 شب بود. ما خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. اینقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم خودم رو تا تخت برسونم اما می ترسیدم بخوابم! به محمد گفتم نکنه مثل اون بنده ی خدا بخوابیم و فردا بیدار شیم ببینیم یکی دیگه رئیس جمهور شده؟! اما ته دلم می دونستم اونایی که باید بیدار باشن، بیدارن؛ میشه رفت و کمی استراحت کرد. صبح که دیدم توی اینستا یکی از بچه ها پست گذاشته که صبح بخیر آقای رئیس جمهور، فهمیدم حدسم درست بوده!

اگر قرار باشه جشنی گرفته بشه، به نظرم  اون جشن برای پیروزی روحانی در انتخابات نیست، برای داشتن همچین ملتیه! چه نفس راحتی کشیدم از اینکه ما اینقدر بزرگ و بالغ شدیم که دیگه به این راحتی ها نمیشه گولمون زد. مردم ما اینقدر فهمیده شدن که از خودشون به خاطر منافع جمعی می گذرن و دیگه با وعده ی یارانه از خود بی خود نمی شن. درسته که سال 88 هزینه ی سنگینی دادیم و خیلی ها هنوز دارن هزینه ی اون روزها رو می دن اما در عوضش اون بهای سنگین امروز نتیجه داده. اون خون ها بیهوده به زمین ریخته نشدن. همه این حرفا به کنار، جماعت! مردم ما از مردم آمریکا عاقل ترن! ما توی این انتخابات از آمریکایی ها فهیم تر ظاهر شدیم. حالا دیگه با خیال راحت تر می تونم خفتشون بدم!!!

امروز نتایج رای لگزینتگون رو اعلام کردن: از مجموع 178 رای، روحانی174 و رئیسی 4 رای آورده. به هر حال این همه راه رو کوبیدن و رفتن، ارزشش رو داشته.

۱۷/۰۵/۲۰