آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

644

چهارشنبه, ۲۴ می ۲۰۱۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

دیروز برای تولد اشکان یه مهمونی سورپرایز گرفتیم! خیلی یکدفعه ای برنامه جور شد و بچه ها هم برخلاف همیشه تونستن برنامه اشون رو جور کنن و بیان. قرار بر این شد که من کیک بخرم و عدس پلو با مرغ و سوپ درست کنم، شقایق هم پیتزا و سالاد آماده کنه. مشکل اصلی این بود که چطور اشکان رو بکشونیم خونه ی ما؟! پوریا مسوولیت این بخش رو به عهده گرفت.

قرار بر این شد که بچه ها ساعت هفت شب خونه ی ما باشن. بازم برخلاف همیشه، همه سر وقت اومدن اما از اشکان و پوریا خبری نبود. هی ما زیر برنج و فر رو روشن کردیم و خاموش کردیم اما خبری از اینا نشد. پوریا زنگ زد و گفت اشکان گفته تا هفت و نیم دانشگاه کار داره، بعد آزاد میشه. خلاصه اینکه هی ما سر خودمون رو با چایی گرم کردیم و هی زیر غذاها رو کم و زیاد کردیم تا بالاخره صدای پوریا و اشکان از پایین اومد. کیک به دست منتظر شدیم اما خبری ازشون نبود. بدبختی این بود که یه شمع بیشتر نداشتیم و اونم داشت آب می شد. احمد بیچاره هم گوشی به دست یه جا وایساده بود تا اینا که وارد میشن فیلم بگیره. محمد رفت پایین تا بیاردشون بالا. بالاخره با هزار تا دنگ و فنگ اشکان اومد و سورپرایز شد! بعد از فوت کردن شمع نوبت به شام بود. وقتی یه عالمه آدم گشنه منتظر نشستن که تو شام بکشی و تو هم فقط دو تا دست، یه کمر شکسته و یه گاز چهار شعله و یه آشپزخونه ی قوطی کبریتی داری یعنی کارت دراومده! همیشه سخت ترین بخش مهمونی برای من کشیدن شام سر سفره است. با اینکه همیشه کس یا کسانی هستن که کمکم کنن اما از اونجایی که توی آشپزخونه ی ما فقط یک نفر جا میشه و نفر کمکی همیشه باید توی درگاهی وایسه که غذا رو سر میز ببره یا حداکثر ظرف رو برای من نگه داره تا غذا بکشم، به من خیلی سخت می گذره. دیشب هم همه دور میز جمع شده بودن و منتظر. پیتزاها روی میز بود و من می دونستم اگر بگم شروع کنید قبل از اینکه بقیه غذاها رو بکشم، همه خودشون رو با پیتزا سیر می کنن و بقیه غذاها می مونه. واسه همین مجبور شدم خیل عظیم گشنگان رو که به میز چشم دوخته بودن منتظر نگه دارم تا غذاها کشیده بشه و تقریبا همه اشون بیاد سر سفره. با اینکه خودم چندان از کیفیت عدس پلو راضی نبودم اما خوشبختانه بقیه دوست داشتن و به خیر گذشت.

سنت حسنه ی دیگه ای که ما توی مهمونی های بزرگ داریم استفاده از ظرف های یکبار مصرف، ترجیحا کاغذی، ست. من همیشه یه کیسه زباله ی بزرگ میذارم دم دست تا بعد از تموم شدن غذا، همه ی بازیافتی ها رو جمع کنم و ببرم بریزم توی سطل بازیافت. این کار یه کم بقیه رو معذب می کنه چون من مثل پلیس مرتب چک می کنم کسی ظرف یکبار مصرف رو توی سطل آشغال نندازه اما کم کم بقیه عادت کردن به اینکه وقتی من هستم و مهمونی هم هست، باید بازیافتی ها رو جدا کنن و تحویل من بدن. اینم واسه خودش دستاوردی محسوب می شه، دست کم در حد و اندازه ی من!


۱۷/۰۵/۲۴