آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

654

شنبه, ۳ ژوئن ۲۰۱۷، ۰۶:۵۷ ب.ظ

پیش از شروع باید اشاره کنم که ما حدود ساعت 1 رسیدیم خونه و نزدیک به سه ساعت خوابیدیم اما همچنان بی نهایت خسته و بی انرژی هستیم. به جز کیفیت متفاوت عروسی ایرانی ها و خارجی ها، ماهیت هر دو که خستگی سرسام آوره گویا یکی ست!

ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از استادان محمد، فیلیپ، که یهودی هم هست هفته ی پیش ما رو برای عروسی اش دعوت کرد. فیلیپ یه پسر ده ساله داره و این بار دومی ست که ازدواج می کنه. ما با اشتیاق این دعوت محبت آمیز رو پذیرفتیم به دو دلیل: اول اینکه حضور در مراسم ازدواج آدم هایی با ملیت ها و مذاهب متفاوت این شانس بزرگ رو به آدم می ده تا تجربه های تازه ای کسب کنه و به اندوخته های معنوی اش افزوده بشه. دلیل دوم هم اینکه، وقتی تو در کشوری غیر از کشور خودت زندگی می کنی، دعوت شدن به مراسم این چنینی، مراسمی که خانوادگی و خصوصی هستند، می تونه نشانه ای از این باشه که تو داری کم کم در این جامعه ی جدید پذیرفته می شی و کمتر غریبه به نظر می رسی. به هر حال ما دعوت رو قبول کردیم و این تازه اول ماجرا بود! سوال های زیادی به ذهنمون هجوم آوردن: برای کادوی عروسی باید چیکار کنیم؟ چی باید بپوشیم، مخصوصا که به مراسم ازدواج یهودی ها دعوت شده بودیم و... . توی دعوت نامه اومده بود که مراسم دعا صبح از ساعت 9 تا 11 و نیم خواهد بود، بعد ناهار و بعد هم بعدازظهر مهمونی خونه ی عروس و داماد. از اونجایی که ما روزه می گیریم، طبیعتا بخش ناهار حذف می شد و هیچ کدوم هم جوون و توانا مهمونی رفتن اونم بعدازظهر رو نداشتیم. پس تنها گزینه ی باقی مونده شرکت در مراسم دعای صبح بود که به نظر ما مهمترین و جالب ترین بخشش می اومد.

برای خرید کادوی عروس من از کارول مشورت گرفتم. کارول گفت اینجا رسم بر اینه که عروس و داماد فهرستی از چیزهایی که لازم دارن تهیه می کنن و می رن توی یکی از فروشگاه های مشهور که این لوازم رو داره ثبت نام می کنن. تو باید بری توی سایت اون فروشگاه، اسم عروس و داماد رو پیدا کنی و ببینی توی اون فهرست چه چیزهایی خریده شده و چه چیزهایی باقی مونده، از بین اونها یکی رو بخری و خود فروشگاه هدیه رو می فرسته دم خونه زوج خوشبخت! برام خیلی خیلی جالب و البته عجیب بود. به جای اینکه پدر و مادر زوج جهیزیه بخرن، اینطوری اقوام و دوستان می تونن با توجه به وسعشون کمکی هم به عروس و داماد کرده باشن. ما هم فروشگاه و فهرست رو پیدا کردیم. خوشبختانه اقلام سنگین مثل تخت خواب و دیگ و قابلمه خریده شده بود و چند تا چیز سر دستی کوچولو باقی مونده بود. خرید کردیم، پول کاغذ کادو و حمل و نقل رو هم دادیم و یه کارت تبریک هم نوشتیم و خلاص.

مسئله ی بعدی لباس بود. کارول از دوست یهودی اش پرسید که توی مراسم صبحگاهی در کنیسه چی باید پوشید. اون خانم هم جواب داد که یه لباس رسمی ساده که سفید یا سیاه نباشه و خیلی هم توی چشم نیاد چون عروسه که باید اون وسط بدرخشه! بماند که تا من تصمیم بگیرم چی بپوشم چه مناقشه ها و مناظره ها و مجادله ها بین ما در گرفت اما در نهایت یه کت تابستونی صورتی رنگ داشتم که اون رو با یه شلوار کرم پوشیدم و شال عروسی ام رو هم باهاش همراه کردم. خیلی زیاد در مورد لباس استرس داشتم. نه فقط به خاطر اینکه همیشه خانم ها فکرشون به خاطر این موضوع مشغول میشه، بیشتر به خاطر اینکه نمی خواستم شکل لباس پوشیدن من توهینی به مراسم اون ها باشه یا اینکه خیلی به چشم بیایم.

صبح ساعت هشت و نیم زدیم بیرون و اولش هم کمی گم شدیم اما نه اونجا بودیم. تصور ما از این مراسم تصویری مشابه اون چیزی بود که از عروسی مسیحی ها توی فیلم ها دیده بودیم اما همین که وارد شدیم فهمیدیم که اشتباه کرده بودیم! چون من به احترام شال سر گذاشته بودم تا در رو باز کردیم توجه ها جلب شد. آقایی اومد و سلام و احوالپرسی کرد و محمد که گفت به خاطر مراسم ازدواج اونجایی ام گرم تر استقبال کرد و ما رو به داخل راهنمایی کرد. همون دم در، مردها باید کیپا به سر می ذاشتن، همون کلاه نعلبکی شکل که یهودی ها سر می کنن. وارد که شدیم بخش زنانه و مردانه اش جدا بود، مردها وسط سالن، روی ردیف نیمکت ها می نشستن و زن ها دو گوشه ی سمت راست و چپ. جالب اینجا بود که به محض ورود متوجه می شدی این مردها هستن که به نوعی حجاب دارن نه زن ها! علاوه بر کیپا، همه یک شال بسیار بلند و پهن سفید رنگ که حاشیه هاش خط های موازی مشکلی داشت رو به شکل خاصی روی دوش انداخته بودن یا روی سرشون کشیده بودن. جالب تر اینکه بعضی از این شال ها، اون قسمتی که روی سر می کشیدن، گلدوزی شده بود یا نگین های درخشان تزیین شده بود. 

آقایون مشغول خوندن دعا بودن به زبان عبری. از عروس و داماد خبری نبود و ورود ما و غریبه بودنمون از همون لحظه ی اول به چشم اومد. محمد رفت توی ردیف مردها نشست و من تنها موندم. خانمی اومد کنار من و ازم پرسید من واسه چی اومدم و منم گفتم. گفت به نظرم اشتباه اومدین چون اینجا خبری از عروسی نیست. منم رفت ردیف کنار محمد و ازش پرسیدم ماجرا از چه قراره نکنه اشتباه اومدیم که گفت نه پرسیده و درسته. همون گفتگوی کوتاه چند کلمه ای من با اون خانم باعث شد که به یکی از مسوولان کنیسه خبر بده ما واسه چی اومدیم تا ما رو راهنمایی کنن. اون آقا هم اومد و گفت فیلیپ و یدیا هفته ی پیش عروسی کردن و امروز فقط مراسم دعاست و معلوم نیست اونا کی بیان. دو تا خانم اومدن سراغ من و با من سلام و احوالپرسی کردن. عروس و داماد رو می شناختن. یکی اشون کنار من نشست و شد دستیار من در مراسم طولانی ای که در پیش داشتیم. یه کتاب دعا اونجا بود و در کنارش تورات، به زبان عبری و انگلیسی. اول مشغول خوندن دعا بودن؛ یک آقای مسن با صوت دعا رو می خوند و بقیه هم زیر لب تکرار می کردن. جلوی محراب شماره صفحه ی دعا رو زده بودن که کسی که دیر میاد بتونه پیدا کنه. بعد که دعا تموم شد، کشویی توی محراب باز شد و تورات رو که به شکل طومار بود و توی جلد مخمل پیچیده بودن و تزیین کرده بودن، در آوردن و دور سالن چرخوندن و بعد گذاشتن روی میز وسط. توی همین فاصله فیلیپ هم از راه رسید و خیلی از دیدن ما تعجب کرد و خوشحال شد. فیلیپ به محمد گفته بود خوندن تورات و اینکه هر بخش یا صفحه اش در چه زمانی خونده بشه، تقسیم بندی شده؛ یعنی اینکه هر شنبه، بخش خاصی از تورات رو همه ی یهودی ها در همه جای دنیا می خونن که از پیش مشخص شده و تغییر هم نمی کنه. چند تا پسر جوان که بعد معلوم شد ایرانی هستند، تورات رو به حالت ترتیل قرائت کردن. بدی ماجرا به این بود که مرتب وسط دعا باید بلند می شدی و دوباره می نشستی. از اونجایی که همه ی این مراسم به زبون عبری بود خیلی خسته کننده شده بود. وسط خوندن تورات، رابای اتفاقات و خبرهای مهم رو اطلاع رسانی می کرد تا اینجوری خستگی مردم هم در بره. یه پسرک کوچولو بین همه آبنبات پخش کرد و خانم کناری به من توضیح داد که وقتش که بشه باید این آبنبات رو با احتیاط پرت کنیم! رابای اعلام کرد که تولد یکی از بچه هاست و براش آرزوی سلامتی کرد، بعد شروع کردن به زبون عبری تبریک گفتن و ما هم آبنبات ها رو به سمت وسط سالن که تورات قرار داشت پرت کردیم و دختر بچه ها و پسر بچه ها حمله کردن تا آبنبات جمع کنن. در واقع این طوری بچه ها رو هم در این مراسم شریک کردن. بعد از دوباره خوندن دعا و تورات، رابای خبر عروسی فیلیپ و یدیا رو داد و فیلیپ رفت چند سطری از تورات رو قرائت کرد و بعد دوباره آبنبات پرت کردیم و مردها دور تورات حلقه زدن و شروع کردن به چیزی رو به آواز خوندن و چرخیدن؛ حالتی مثل رقص. چند تا خانم هم توی قسمت ما دست یدیا رو گرفتن و کمی بالا و پایین پریدن تا این شادی رو جشن گرفته باشن. بعد از این شادی، دوباره دعا و تورات، بعد هم فیلیپ رفت بالای منبر و درباره ی مسئله ی ای در تورات حرف زد که به جرات می تونم بگم تنها قسمتی بود که ما از کل مراسم فهمیدیم دارن چی می گن! مراسم خیلی خیلی طولانی تر از اون چیزی بود که فکر می کردیم. این شور و حضورشون و صبری که بر خوندن دعا و این نشست و برخاستن های چندباره داشتن، واقعا منو شگفت زده کرد. یه جاهایی نزدیک آخر مراسم، دو تا دختر بچه دعا خوندن و بقیه جواب دادن، بعد پدر عروس رفت نان و شراب حاضر کرد که ما نفهمیدیم چرا. بچه ها توی قسمت مردانه با پدرهاشون نشسته بودن، حتی دختربچه ها البته اونایی که زیر سن بلوغ بودن. دعای آخر مراسم، یه جاییش پدرها دستشون رو روی سر بچه هاشون گذاشتن یا شالشون رو روی سر بچه هاشون کشیدن. و اینکه بالاخره بعد از دو ساعت و نیم مراسم تمام شد! من که داشتم از حال می رفتم. به محمد گفتم این مومنین که این طور در عبادت می کوشن و می جنبن به ناهار بعدش امید دارن، من و تو چی که نه تنها حالا حالاها از غذا هیچ خبری نیست بلکه تازه باید بریم خونه دعا و نماز خودمون رو شروع کنیم!!!

دو دیگه از استادای وندربیلت رو که یهودی بودن رو هم دیدیم که یکی اشون یکی از استادان قدیمی و مشهور مطالعات دین هم هست و کمی هم فارسی بلده. اومدن جلو و احوالپرسی کردن و گفتن یه دفعه که می تونستیم غذا بخوریم باید برگردیم و بهشون ملحق بشیم. همه بسیار مهربان و با آغوش گشوده با ما برخورد کردن. چه مردهایی که ردیف به ردیف با محمد دست دادن و خوش و بش کردن، چه خانم هایی که با من مهربان بودن و بهم خوش آمد گفتن. جالب اینکه یک خانواده ی ایرانی هم اونجا بودن که نشد من باهاشون صحبت کنم اما با محمد حرف زده بودن. اینجا گویا جمعیت یهودی های ایرانی رو به نام یزدیان می شناسن، نمی دونم چرا اما می شد از قیافه هاشون فهمیدی که یهودی ایرانی هستن.

فیلیپ خیلی خیلی از حضور ما تشکر و بخاطر اینکه مراسم ازدواج توی ماه رمضان هست و ما روزه ایم عذرخواهی کرد. حدود ساعت 12 خسته و له زدیم بیرون. تجربه ی واقعا منحصر به فردی بود که اگر ناهار هم بهش اضافه می شد مسلما خیلی بهتر می شد! به هر حال الان که من دارم این مطلب رو می نویسم ما هنوز یک ساعت و نیم تا افطار فاصله داریم اما دیگه جوونی برامون باقی نمونده. امیدوارم این چند ساعت باقی مونده رو هم طاقت بیاریم.