آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

666

پنجشنبه, ۱۵ ژوئن ۲۰۱۷، ۰۶:۲۰ ب.ظ

دردهایی توی زندگی هستن که نمیشه ازشون فرار کرد، غم هایی که فراموش نشدنی هستن، رنج هایی که تکرار می شن و زخم هایی که خوب نمی شن. روزهایی توی زندگی هست که چیزهایی که خوشحالت می کنه و بهت امید میده حتی این اندازه نیست که توی مشتت جا بشه و سایه هایی هر گوشه کمین کردن و منتظر یه فرصت مناسبن تا سربکشن و همه جا رو تاریک کنن. نه میشه از این روزها و دردها و ترس ها حرف زد و نه میشه اون ها رو با عزیزترین ها شریک شد. تنها کاری که میشه کرد، صبوریه؛ صبوری تا این تاریکی ها بگذرن، دست از سرت بردارن، گم و گور بشن هر چند می دونی دوباره برخواهند گشت. با وجود همه ی این لحظات سخت، نقطه های روشنی هم هستن که علی رغم کوچیک بودنشون قدرتشون از تاریکی هراسناک قلبت بیشتره. این نقطه های روشن آدم هایی هستن که نیازی نیست حرفی بزنی یا خودت رو توضیح بدی یا مراقب حال و رفتارت باشی در مقابلشون، این آدم ها روشنن، نورن، پنجره ان و تو رو هم روشن می کنن.

چند دقیقه پیش کارلا بهم پیام داد که مطلبی رو به ایتالیایی برای وبلاگی آماده کرده که توی اون نوشته از من و اتفاقاتی که بر من گذشته، نوشته. مطلب رو به ایتالیایی و انگلیسی برام فرستاده بود تا بخونم و اگر اجازه می دم، منتشرش کنن. من نخونده اجازه دادم چون به کارلا شک ندارم اما بعد از اینکه مطلب رو خوندم، فهمیدم چقدر خوش شانسم که با کسی مثل کارلا در زندگی ام ملاقات کردم.

اسم مقاله بود روح های خویشاوند! کارلا نوشته بود که سفر به آمریکا و ملاقات با آدم های متفاوت دنیاش رو بزرگ تر کرده و مهربانی رو در قلبش گسترش داده و گاهی باعث شده به این فکر کنه که چقدر در این دنیا کوچیک و ناچیزه و هر لحظه ممکنه با چه اتفاقاتی مواجه بشه. بعد از من نوشته بود، اینکه چقدر روح هامون به هم نزدیکه، چقدر علایق مشترک داریم، چقدر احساسات و حرفهای مختلف داریم که با هم به اشتراک بذاریم و بعد ماجرای اون چند روز کذایی رو تعریف کرده بود. در نهایت کارلا نتیجه گرفته بود که چقدر توی اون چند روز احساس حقیر و ضعیف بودن می کرده و به این فکر می کرده که چی می شد اگر من جای آزاده بودم؟ چی می شد اگر یکی از عزیزانم به جای آزاده بود؟ و اینکه همدردی و دلسوزی، اینکه ما خودم رو به جای دیگران بذاریم، چقدر کمک می کنه به اینکه نسبت به هم مهربونتر باشیم و یادمون نره که هر آدمی می تونه از نظر روحی خویشاوند ما باشه. روح های خویشاوند!

گریه کردم، گریه می کنم. اعتراف می کنم که هنوز، با گذشت نزدیک به 5 ماه، نمی تونم از اون روزها حرف بزنم و برام غیرممکنه از اون روزها بنویسم. حتی یک بار وقتی تصمیم به نوشتن گرفتم و متنی رو که می خواستم بنویسم توی ذهنم مرور کردم، فقط یادآوری اون لحظات، کاری با من کرد که دو روز جسمی و روحی مریض بودم و نمی تونستم تکون بخورم. اما اینکه کسی، آدمی که در ظاهر با تو خیلی فاصله داره و متفاوته، صدای خاموش تو رو بشنوه و روحش تا این اندازه به روح تو نزدیک باشه، از اون نقطه های کوچیک نورانی ست که سنگین ترین تاریکی ها رو هم روشن می کنه. من باور دارم که یکی از خوش شانس ترین آدم های روی کره ی زمینم چون زندگی این فرصت رو بهم داده تا با روح های بزرگی مثل کارلا ملاقات کنم. خدا می دونه که چقدر رفتنش بهم سخت خواهد گذشت.

یه روز از اون روزها و دردها و ترس ها خواهم نوشت. یه روز همه ی توان و شجاعتم رو جمع می کنم و می نویسم و خودم رو برای همیشه از شرشون خلاص می کنم. هیچ غمی رو نمیشه تا ابد حمل کرد. تا اون موقع به یاری همه ی روح های بزرگی که توی زندگی ام شناختم و خواهم شناخت، احتیاج دارم.

«همتم» بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم... .

۱۷/۰۶/۱۵