آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

675

چهارشنبه, ۲۶ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

امروز میشه 5 روز که ساکن خونه ی جدید هستیم. اسباب کشی به خوبی و خوشی گذشت. ضرب المثلی هست که میگه چشم می ترسه و دست کار می کنه. فکر و خیال اسباب کشی از خودش سخت تره. البته اشاره به این نکته ضروریه که اگر کمک دوستان نبود بعید می دونم کار به این آسونی ها برگزار می شد.

محمد صبح روز شنبه رفت و یه وانت اجاره کرد و بعد هم وسایل رو کم کم بار زدن. توی اسباب کشیه که آدم تازه می فهمه چقدر وسیله داشته و باورش نمی شه این همه وسیله رو توی یه آپارتمان یه خوابه جا داده بوده! تقریبا ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که همه ی وسایل توی خونه ی جدید بارگذاری شدن و بچه ها خسته و له برگشتن خونه هاشون. ما هم هر چی سعی کردیم کمی استراحت کنیم نشد و تقریبا از حدود چهار بلند شدیم به جمع و جور کردن و مرتب کردن. خوبی کار اونجا بود که من قبلا خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم و خیلی از وسایل رو از جمله وسایل آشپزخونه رو آورده بودن و جا داده بودم واسه همین فقط باید خرده ریزها و البته خیل عظیم کتاب ها رو سر و سامون می دادیم. بسته بندی وسایلمون یک هفته طول کشید و در آوردن و دوباره چیدنشون کمتر از نصف روز! حدود نه و نیم شب بود که همه چی از کارتن ها دراومده و سر جاش رفته بود. حتی محمد تخت رو هم دوباره سر هم کرده بود. از اونجایی که اینترنت نداشتیم مجبور شدیم شب بریم زودتر بخوابیم اما مشکل از اونجایی شروع شد که همین که دراز کشیدم و چشمم گرم شد، از شدت خفگی از خواب پریدم. بلند شدم و همینطور بی هوا توی خونه قدم زدم. به اتاق که برگشتم فهمیدم بوی موندگی و بوی گربه توی اتاق منو از خواب بیدار کرده! خلاصه اینکه شب اول توی این خونه به خستگی زیاد و بی خوابی گذشت. یکشنبه مبلا و میزها رو سر و سامون دادیم و کم کم شکلش رو برگردوندیم به حالت عادی. بعد هم رفتیم و اینترنت خریدیم که قرار شد دوشنبه بیان و وصل کنن. آدم این جور مواقع ست که متوجه میشه چقدر اینترنت نقش تعیین کننده ای در زندگی اش بازی می کنه.

این چند روز خرد خرد و یواش یواش با خونه آشنا شدم. هنوز تمیزکاری و مرتب کردنش اون اندازه که من می خوام به انجام نرسیده اما دیگه به جایی برای زندگی تبدیل شده. خیلی بزرگه. من بچه ی زندگی آپارتمانی هستم و فقط شش سال اول زندگی ام رو توی ساختمونی که میشه بهش گفت یه خونه ی بزرگ و واقعی زندگی کردم. راستش همیشه زندگی آپارتمانی رو ترجیح دادم به چند دلیل: اول اینکه مسوولیت کمتری متوجه شخص آدمه. تو پول شارژ رو پرداخت می کنه و مسوول ساختمون به خیلی از موارد رسیدگی می کنه و در نهایت اگر هم مشکلی پیش بیاد با خیلیای دیگه درش شریکی که حل کردنش رو سرعت می بخشه. دوم اینکه من از خونه هایی که سوراخ سنبه دارن می ترسم. اینکه هر دری رو باز می کنی پشتش یه در دیگه است و هر گوشه ای یه درز و کشو داره منو به وحشت می ندازه چون دیگه نمی دونم همزمان توی همه ی این جاها که خونه ی من هستن چه خبره! این خونه خیلی سوراخ سنبه داره. هنوز جاهایی رو پیدا می کنم و چیزهایی رو می بینم که قبلا ندیده بودم اما کم کم داره چم و خمش دستم میاد. کلا کاری با طبقه ی بالا نداریم البته فعلا. هنوز هم فرصت کشف حیاط رو پیدا نکردم که مهمترین دلیلش گرما و هزاران پشه ی خون خواری ست که آزادانه بیرون می چرخن. خیلی کار برای انجام دادن هست. یه خونه واقعا به نگهداری و توجه نیاز داره؛ هر چی بزرگتر باشه این نیاز هم بیشتر میشه. در نهایت اما باید بگم الحمدلله ما مستقر شدیم و فردا هم اگه خدا بخواد میریم و کلید اون یکی خونه رو پس می دیم. امیدوارم روزهای خوبی در این خونه ی جدید در انتظارمون باشه.

۱۷/۰۷/۲۶