آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

677

شنبه, ۲۹ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۵۵ ق.ظ
کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آموزش باشم. خیلی استقبال کرده بودن و گفتن اتفاقا الان وقتیه که اپلیکیشن داوطلبان روی سایت باز شده و من باید برم اونجا و رسما درخواستم رو ارسال کنم. منم این کار رو کردم و بلافاصله ایمیل پذیرفته شدن به عنوان داوطلب در موزه رو دریافت کردم! امروز صبح همه ی داوطلبان جدید توی موزه جمع شدن برای آموزش قبل از شروع کار و شیفت بندی.
نه و نیم برنامه شروع می شد. خوشبختانه این خونه ی جدید به همه جا خیلی نزدیکتره و فقط ده دقیقه رانندگی تا موزه بود. هوا هم برعکس هفته ی گذشته خیلی عالی بود. وقتی که رسیدیم اول کلی دردسر کشیدم تا پارکینگ موزه رو پیدا کردم. بعدش هم مثله خنگا از گیت خروجی وارد شدم که همین باعث شد نتونم اون کاغذی که موقع ورود به پارکینگ می گیری رو بگیرم و کلی هول شدم. راه برگشتی نبود. من توی پارکینگ بودم و راهی برای خارج شدن هم نبود. به هر حال رفتم پارک کردم و رفتم داخل. دم در به نگهبان گفتم چی شده و جواب داد موقع خارج شدن اون دکمه ی راهنمایی رو بزن، بهت می گن چیکار کنی.
یه خانم مسن اما بسیار خوش اخلاق منتظر بود تا منو راهنمایی کنه. خودش رو معرفی کرد و راه رو بهم نشون داد. من اولین نفر بودم و ساعت تازه نه بود. بهم یه کیف و چند تا فرم و دفترچه دادن که باید پر می کردم. صبحانه هم آماده روی میز بود. کم کم بقیه هم رسیدن. برخلاف تصورم نه تنها همه پیر نبودن بلکه بینشون همسن و سال های من و حتی نوجوون ها هم بودن. باز هم برخلاف تصور من و دلگرمی های کارول، متاسفانه توی بخش آموزش نیفتاده بودم و منو گذاشته بودن بخش بازدیدکننده ها. معلوم شد در نهایت کارم اینه که در بهترین حالت به بازدید کننده ها رو راهنمایی کنم و بهشون خوش آمد بگم. خیلی حالم گرفته شد. من داوطلب شده بودم تا با آدمای جدید آشنا بشم و کارای جدید یاد بگیرم نه اینکه پشت یه میز یه گوشه بشینم و منتظر بشم کسی از در داخل بیاد. اولش فکر کردم چون خارجی ام قبولم نکردن بعد دیدم یه پسر هندی واسه بخش آموزش پذیرفته شده. مسوول هماهنگی داوطلبا، رونی، گفت اگر توی بخشی افتادید که الویت اولتون نبوده علتش اینه که ما افراد رو براساس روزهای آزادی که می تونن توی موزه باشن و اینکه کی زودتر اپلیکیشن رو پر کرده و درخواست داده توی بخش های مختلف قرار دادیم. بنابراین کسی که زودتر از شما فرم رو پر کرده و برخلاف شما روز مورد نظر ما خالی بوده، کار رو گرفته اما شما در الویت دومتون براساس توانایی هاتون قرار داده شدید. ما باید فعلا 32 ساعت توی موزه کار کنیم، که میشه حدود چهار ماه، ماهی حداکثر دو شیفت چهار ساعته. بعد از این چهار ماه، گویا میشه به بخش های دیگه خودت رو منتقل کنی. رونی توضیحات کلی در مورد شیوه کار موزه و انتظارات از ما و بعد هم نحوه ی چک کردن شیفت و... داد و رفتیم توی موزه یه دور زدیم و با بخش هایی که باهاش سر و کار داریم آشنا شدیم. شیفت من از 22 آگوست شروع میشه؛ دومین و چهارمین سه شنبه ی ماه.
آدم های بسیار خوبی به نظر می رسیدن. هر چند خیلی توی ذوقم خورد اما به هر حال باید از یه جایی شروع کنم. این کار کمترین حسنش اینه که منو با آدم های جدید آشنا می کنه و بهم فرصت کسب تجربه های جدید رو می ده. کی می دونه بعدش قراره چی بشه و روزگار چه برنامه هایی در سر داره؟!
نگار اینا روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت می کنن و فردا قراره وسایلشون رو بار بزنن. ما هم طبیعتا داریم می ریم کمک. سه شنبه هم شقایق اینا اسباب کشی دارن. نمی دونم این ماجراهای اسباب کشی قراره کی تموم بشه اما من که کم کم دارم از پا می افتم.
۱۷/۰۷/۲۹