آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

686

چهارشنبه, ۵ جولای ۲۰۱۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ
ما قاعدتا باید الان توی خونه ی جدید می بودیم اما از اونجایی که صاحب خونه ی محترم گفت اگر تا آخر قرارداد نمونیم پول پیش خونه رو پس نمی ده، مجبور شدیم تا آخر جولای هم اینجا بمونیم و از اول آگوست بریم خونه ی جدید. خداییش هم ریچارد واقعا با ما همکاری کرد و رضایت داد دو ماه خونه اش خالی بمونه و ما از اول آگوست که میریم اون ور اجاره رو پرداخت کنیم.
از اونجایی که هنوز در هفته ی اول جولای به سر می بریم، تصمیم گرفتم امروز خودم تنها برم اون ور و یه نگاه درست و حسابی به خونه بندازم ببینم چیا لازم داره و چقدر می تونم وسایل رو جابجا و جمع و جور کنم و جا برای وسایل خودمون باز کنم.
امروز از صبح مثل سیل بارون می بارید. محمد رو ظهر گذاشتم دانشگاه و رفتم خونه ی ریچارد. وارد پارکینگ که می شدم دیدم توی این خونه ی جدید هم یه همسایه ی سنجاب داریم که توی حیاط داشت می گشت و ناهار می خورد. اول که هر کاری کردم نتونستم در خونه رو باز کنم. به محمد زنگ زدم و جای کلید یدکی رو بهم گفت تا از در جلوی خونه برم داخل. چیزی که در مورد این خونه دوست دارم نورگیر و روشن بودن خونه است. از جاهای تاریک و سایه دار بدم میاد. یه چرخی زدم و رفتم سراغ کشوها. اینقدر وسیله توی این خونه هست که آدم نمی دونه باهاشون چیکار کنه. تا جایی که می شد سعی کردم وسایل رو جمع کنم و مثلا از سه تا کشو تقلیلشون بدم به یکی بلکه کمی جا باز بشه. در نهایت کار زیادی نتونستم انجام بدم و کار اصلی که تمیز کاری ست می افته همون هفته ی آخر. همه جای خونه پر از موی گربه است! باید یه جاروی سرتاسری و اساسی بکشیم. دفعه ی دیگه باید با محمد دو تایی بریم تا بشقاب ها و لیوان ها رو بسته بندی کنیم و بذاریم انباری تا جا واسه ظرفای خودمون باز بشه و منم دیگه مسوولیتی در قبال لوازم شکستنی نداشته باشم. 
یکی از جالب ترین قسمت های جابجایی امروز سر و کله زدن با کتاب ها و مرتب کردن اونا بود. ریچارد کتاب های خیلی متنوعی داره از جمله رمان که منو بسیار خوشحال می کنن. جالبتر اینکه یه مجموعه کامل از کتاب های اورهان پاموک داره. من کارهای پاموک رو دوست ندارم اما مدتها بود که دلم می خواست دو کتابش رو بخونم: موزه ی معصومیت و استانبول. هر دو کتاب اونجا بود که موزه ی معصومیت رو با خودم آوردم خونه تا بخونم.
اینکه ما مجبور نیستیم در یک روز اسباب کشی کنیم خیلی خوبه اما همین کشدار شدن ماجرا و نه اینجا بودن و نه اونجا، خودش داره کم کم خسته کننده می شه. نه دیگه حوصله دارم خونه ی الانمون رو مرتب و جمع و جور کنم و نه خونه ی جدید رو! این یه تجربه ی ثابت شده است که هر چقدر هم که زمان داشته باشی آخرش همه ی کارا می مونه واسه روزای آخر. من که بی صبرانه منتظر اون روزهام.
فردا بعد از دو هفته قراره برم کلاس زبان. دو هفته پیش که کارول مهمون داشت و کنسل کرد، هفته ی پیش هم من مهمون داشتم و نرفتم. این هفته دیگه باید برم سر کلاس. همین الان در عین خواب آلودگی مشقام رو نوشتم. هوای نشویل این روزا اینقدر خیس و گرم و چسبنده است که فقط باید بمونی خونه و بخوابی اما چه می شد کرد که باید زندگی هم کرد!
۱۷/۰۷/۰۵