آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

687

پنجشنبه, ۶ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

قرار ما با کارول پنج شنبه ها توی یکی از دبیرستان های منطقه است. امروز صبح که رسیدم و پارک کردم دیدم کارول دست از پا درازتر از در مدرسه اومد بیرون. معلوم شد این هفته کلا مرکز آموزش زبان به خارجی زبان ها بسته بوده و کسی به ما خبر نداده! از اونجایی که هر دو این راه رو اومده بودیم تصمیم گرفتیم بریم توی کتابخونه ی پارک که دقیقا جلوی مدرسه است بشینیم. کتابخونه خوشبختانه همون راس 10 که قرار بود کلاس ما شروع بشه، باز شد. به هر حال کتابخونه مکانی ست برای مطالعه و باید سکوت درش رعایت بشه اما معمولا اینجا فقط توی اتاق مطالعه است که باید کلا ساکت باشی و توی محیط خود کتابخونه اون قانون سفت و سخت حاکم نیست. به ناچار رفتیم و روی مبل های وسط سالن نشستیم و تا اونجایی که امکان داشت آروم با هم شروع به صحبت کردیم.

وقتی کارول شنید که کمی کسلم و معمولا هر روز هفته رو خونه ام خیلی جدی گفت باید خودم رو مشغول به کاری کنم چون این رویه خطرناکه! کارول سال ها به شکل داوطلب توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل کار می کرده. گفتم بدم نمیاد منم کار داوطلبانه رو توی موزه امتحان کنم. خیلی استقبال کرد. گفت با یکی از دوستانش در موزه صحبت می کنه و خبرش رو بهم می ده. بعدش هم بهم گفت اخیرا با خانم مدیر موسسه زبان، جولی، داشتن در مورد کلاس و پیشرفت ها و دستاوردها حرف می زدن و جولی گفته اگر آزاده امسال می اومد و برای شرکت در کلاس ثبت نام می کرد، احتمالا اصلا نمی پذیرفتیمش چون سطح زبانش خیلی بالاتر از آموزش های ماست! خیلی تعجب کردم و بی نهایت هم خوشحال شدم. کارول هم تاکید کرد که سطح زبان من به اون اندازه از تسلط رسیده که حتی بتونم به سطوح پایین تر انگلیسی درس بدم و پیشنهاد داد که اگر من موافقم و مشکلی ندارم شاید به چند تا کلیسا من رو به عنوان معلم زبان انگلیسی معرفی کنه! واقعا برام خوشحال کننده است که می بینم و می شنوم دیگران از پیشرفت زبانم حرف می زنن هر چند من خودم اصلا احساسش نمی کنم.

با کارول درباره ی کتاب و فیلم حرف زدیم و قرار شد تا هفته ی دیگه ماجرای موزه رو پیگیری کنه و خبرم بده. بعد از کلاس هم من رفتم سراغ خریدهای هفتگی. رسیدم خونه فکرش رو نمی کردم قراره این پنج شنبه با بقیه ی پنج شنبه ها فرق کنه. خیلی ناگهانی و تا این لحظه غیر واضح، خبر مرگ آشنایی به گوشم رسید که شوکه ام کرده. چند ماه قبل سر موضوعی که تا امروز برام روشن نیست  و این طور که پیداست دیگه هرگز هم قرار نیست روشن بشه که دقیقا ماجرا چی بود، با این دوست بحثمون شد و من اینقدر دلخور و عصبانی شدم که حتی آخرین پیامش رو هم جواب ندادم و احساس کردم کاری که کرده اینقدر بد بوده که شایسته ی گرفتن یه جواب از طرف من هم نیست. هیچ وقت به خواب هم نمی دیدم مرگ این طور نزدیک و در کمینش باشه! هنوز علت مرگش رو نمی دونم و راستش نمی تونم باور کنم که واقعا رفته باشه. هر چند ما با هم صمیمی نبودیم و به سختی میشه گفت حتی دوست بودیم اما آشنایی دیرینه ای با هم داشتیم و همین آشنایی کافیه که فکر کنم شاید اینم یکی از بازیاشه! شاید می خواد ببینه عکس العمل بقیه چیه اگه خبر مرگش منتشر بشه؟! فکر اون پیام بی جواب لحظه ای رهام نمی کنه. اینکه رشته ای ناتموم مونده و دیگه هرگز این فرصت پیش نخواهد اومد که دوباره به هم بیاد باعث میشه یه چیز گرم و دردناکی توی سینه ام جابجا بشه. کاش این ماجرا بازی باشه. اگه همه اش دروغ باشه قول می دم اولین کاری که می کنم اینه که بهش پیام بدم و بگم دیگه دلخور نیستم، که دیگه اون ماجرا برام اهمیت نداره، که چقدر خوشحالم که زنده است...

۱۷/۰۷/۰۶