آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

690

يكشنبه, ۹ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

از اون شبی که شام خونه ی کیانوش دعوت بودیم و با آشپزی و سفره آرایی اش متعجبمون کرد، چالشی به راه افتاد از این قرار که آقایون هم یک شب بدون گرفتن کمک از خانم هاشون یا کس دیگه ای، همه رو شام دعوت کنن تا ببینیم آشپزی اشون در چه حده و چند مرد حلاجن!؟

شنبه ی هفته ی پیش نوبت پوریا بود. همبرگر خونگی و چیکن استراگانف درست کرده بود. با اینکه من اصولا زیاد همبرگر خور نیستم اما واقعا همبرگر خوشمزه ای بود مخصوصا که پوریا اون سس مشهور همبر رو که متشکل از خیارشور رنده شده و مایونز بود رو هم درست کرده بود. چیکن استراگانفش هم که دیگه جای خود داشت.

این هفته محمد داوطلب شده بود. اول هم قرار بود شنبه باشه اما چون یه کم درس و مشقش این روزا زیاده تصمیم گرفت بذارتش یکشنبه. البته قابل ذکره که دیروز صبح هم ما برای صبحانه با گروه دیگه ای از دوستان ایرانی امون بیرون بودیم که اتفاقا تقریبا همگی اشون به تازگی از تعطیلات تابستانی در ایران برگشتن و در کنار عسل و شیره و نونی که از ایران آورده بودن ما رو در خاطراتشون شریک کردن.

به هر حال، امروز نوبت محمد بود که تصمیم گرفته بود خورشت بامیه و کباب شامی درست کنه. یکی از قوانین مسابقه می گه که در روز مورد نظر همسر شخص مسابقه دهنده نباید منزل باشه و باید به خانه ی یکی از مهمانان منتقل بشه تا از صحت و سلامت مسابقه اطمینان حاصل بشه! هفته پیش شقایق از ظهر خونه ما بود و امروز هم محمد منو برد گذاشت خونه ی اونا و خودش برگشت تا غذاها رو آماده کنه.

من و شقایق هم سر خودمون رو با تفریحات همیشگی که شامل غیبت کردن و فیلم دیدن میشه، گرم کردیم. فیلم 50 کیلو آلبالو رو دیدیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید و فقط تلف کردن وقت بود. بیچاره شقایق که قبلا دو بار این فیلم رو دیده بود و امروز بار سومش بود. برای اینکه تا ساعت شش عصر از گشنگی نمیریم، یه نودل خوشمزه هم برام درست کرد که بسیار چسبید. خلاصه اینکه ما راس شش اینجا بودیم و محمد هم توی آشپزخونه سرگرم پختن و آماده کردن. خدایی اش ساعت سه بعدازظهر خورشت و کبابش حاضر بود اما آماده کردن بقیه ی مخلفات وقتش رو گرفته بود. حدود هفت غذا حاضر شد. خیلی باسلیقه سفره رو چید هر چند یه کم هول بود و هی بعضی چیزا رو یادش می رفت سر سفره بیاره اما در نهایت همه چیز عالی و بسیار خوشمزه بود. الان هم که مهمونا رفتن داره توی آشپزخونه ظرفا رو می شوره و تمیزکاری می کنه که دیگه از فردا صبح علی الطلوع بره سراغ درس و مشق چون تا دو هفته ی دیگه باید دو تا مقاله تحویل بده.

تجربه ی این چالش منو متوجه نکته ای در مورد خودم کرد که تا حالا ازش غافل بودم. من در همه ی زندگی آدم بسیار بسیار بدغذایی بودم؛ شکمو و بد غذا. همیشه مامانم و اطرافیانم از دستم در عذاب بودن که چی رو می خورم و چی رو نمی خورم. توی این دو سالی که سر خونه و زندگی خودمم اون مشکل بد غذایی بیش از 80 درصد برطرف شده و من دیگه اصلا اون ادا و اطوار سابق رو در خودم نمی بینم. امشب که مسوولیت غذا درست کردن توی خونه ی خودم با من نبود متوجه شدم علت از بین رفتن عادت های بد غذایی ام و بی میلی ام به غذا در عین اشتها اینه که من دو ساله که خودم واسه خودم آشپزی می کنم! توی این دو سال خیلی راحت چیزهایی رو که دوست نداشتم از برنامه غذایی حذف کردم یا روش استفاده ازشون رو تغییر دادم واسه همینه که دیگه با غذا خوردن مشکلی ندارم. یه مثال ساده اش اینه که همه می دونن من از پیاز متنفرم! می دونم خیلی عجیب و غیرمعموله اما من حالم از پیاز بهم می خوره. اون ماه های اول ازدواجمون هم همیشه محمد برام پیاز رنده می کرد تا من باهاش غذا درست کنم و همیشه هم از بوی پیاز در رنج و عذاب بودم اما کم کم شروع کردم به جای پیاز خام از پیاز سرخ شده ی آماده استفاده کردن که خیلی راحت و در بسته بندی از مغازه می خریدمش و الان تقریبا یک سالی میشه که حتی به جای اون پیاز سرخ کرده از پودر پیاز استفاده می کنم. پودر پیاز دقیقا همون کاربرد پیاز خام رو داره با این تفاوت که نه عذاب پوست کندن و خرد کردن رو تحمل می کنی و نه اینکه توی غذا پیداست و اتفاقا به غلظت خورشت هم اضافه می کنه. به همین راحتی من تونستم مشکل اساسی ام رو با آشپزی و بسیاری از غذاها حل کنم و بیشتر از قبل از خوردن لذت ببرم. اینکه آماده کردن غذا تحت کنترل منه و می تونم اونطوری که دوست دارم آماده اش کنم باعث شده تا عادت های بد غذایی ام تا حد زیادی کمرنگ یا برطرف بشن. از یه جنبه ممکنه این طور به نظر برسه که من بیماری کنترلگری دارم که البته پر بیراه هم نیست اما میشه گفت تا زمانی که این بیماری به کسی آسیبی نزده و بلکه زندگی من رو هم راحت تر کرده، میشه ازش چشم پوشی کرد.

۱۷/۰۷/۰۹