آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

692

يكشنبه, ۱۳ آگوست ۲۰۱۷، ۱۰:۵۸ ب.ظ
تصویر این ده روزی که گذشته اینقدر در ذهن من بهم ریخته است که به سختی می تونم مرتبش کنم تا ازش بنویسم. اینقدر اتفاقای مختلف مهم و بی اهمیت افتاده و اینقدر به بدو بدو گذشته که توی ذهنم مثل یک دیوار سرتاسر خط خطی نقش بسته.
اول از همه اینکه با احتساب امروز، ما الان دو سال و دو روزه که به خاک آمریکا وارد شدیم! باورش برام خیلی سخته که به این زودی دو سال گذشته. چرا؟ چون از نظر منطقی نمیشه این همه اتفاق فقط توی یک سال اخیر افتاده باشه!!! در عین حالی که این دو سال زود گذشته، خیلی هم کشدار و نفس بر گذشته. خستگی دقیقه به دقیقه اش رو روی شونه هام احساس می کنم.
کارلا و لوریس پنج شنبه نشویل رو به مقصد بوستون ترک کردن و الان اونجا مشغول جاگیر شدن هستن. دوشنبه ی گذشته بچه ها رو برای صرف عصرانه خونه دعوت کردم. جمع امون هر روز داره کوچیک و کوچیک تر میشه. این بار فقط کارلا و ایو و ارسولا بودن که کارلا هم رفت. فکر کردن به رفتنش خیلی سخت بود و واقعا هم سخت گذشت اما این خاصیته روزگاره که آدمیزاد کم کم به همه چیز عادت می کنه. نشویل بدون کارلا دیگه نشویل سابق نیست اما هنوز شهریه پر از آدم های دوست داشتنی و فرصت های دوستی.
توی همین هفته بالاخره از موزه ی هنرهای معاصر برام ایمیل اومد که بک گراند چک رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و الان به شکل رسمی یکی از داوطلبان موزه به حساب میام. کمی نگران بودم که نکنه  شرایط مساعد پیش نره اما الحمدلله بخیر گذشت. فکر اینکه بالاخره قراره یه کار جدید روی شروع کنم، واقعا حالم رو بهتر می کنه.
توی همین هفته، ایمیل سرنوشت ساز دیگه ای هم دریافت کردم. یکشنبه ی پیش از دفتر مجله بهم ایمیل دادن و مقاله ام رو برای اصلاحات برگردوندن. یک هفته وقت داشتم که فرمایشات استادان محترم رو در مقاله اعمال کنم و برگردونم. اعتراف می کنم که خیلی سخت و استرس زا بود. اوایل حتی نمی تونستم لپ تاپم رو باز کنم و پشت میز بشینم. چنان اضطراب و بی قراری ای همه ی وجودم رو می گرفت که می خواستم با بالاترین سرعت ممکن فرار کنم. اما کم کم آرامش برگشت، گیرم با همه ی اون خاطرات وحشتناک و دردناک. مقاله و نامه ی جواب به سردبیر رو دیشب ایمیل کردم. راستش اصلا انتظار نداشتم این کار اینقدر سریع پیش بره. درست وقتی که دلت می خواد دنیا یه کم معطل کنه که تو دوباره سر پا بشی، پاش رو میذاره روی گاز. خدا نکنه وقتی که بخوای همه چی سریع تر انجام بشه! عجیب ترین چیزی که توی این یک هفته فرصت تعیین شده تجربه کردم، حس خودم نسبت به سرانجام این مقاله بود. نمی دونستم واقعا می خوام پذیرش بگیره یا نه؟! در نهایت به این نتیجه رسیدم که انگار دارم به سمت یه سیاهچاله حرکت می کنم. سیاهچاله ای که همه چیز رو در خودش می بلعه و هر روز نزدیک و نزدیک تر و بزرگ و بزرگ تر میشه. عجیبه که آدم در عین ناامیدی می تونه این همه احمقانه امیدوار باشه.
کمتر از ده روز دیگه اشکان و پوریا امتحان جامع دارن. یادم میاد چند سال پیش که خودم در این شرایط بودم، و بماند که چه شرایط گندی بود، شب امتحان توی فیس بوک نوشتم که فردا قراره آخرین امتحان زندگی ام رو بدم! اون موقع نمی دونستم روزگار قراره امتحانایی رو پیش روم بذاره که امتحان جامع انگشت کوچیکش هم نیست. به هر حال از اونجایی که تقریبا هر روز پوریا میاد نشویل که بره کتابخونه ی دانشگاه درس بخونه، شقایق هم میاد پیش من که از صبح تا شب اونجا و توی اون خونه تنها نباشه. من کارای روزانه ام رو می کنم و در ضمنش حرف می زنیم. خوبه که هر دو هم صحبت داریم و تنها نیستیم. امیدوارم امتحان بچه ها هم به خیر و خوشی بگذره و خلاص بشن.
در کنار همه ی این فکر و خیال ها و استرس ها، پروژه ی دکتر رفتن و پرونده ی پزشکی تشکیل دادن هم همچنان در جریانه. کلینیکی که این بار منو ویزیت می کنه توی فرانکلینه که نیم ساعت رانندگی هم به بقیه ی انتظارها اضافه شده. الان که دارم می نویسم تازه می فهمم چرا این ده روز اینقدر تصویر آشفته ای در ذهن من داره؛ این همه استرس و رفت و آمد و فکر و خیال، چطور ممکنه شکل دیگه ای تصویر بشن؟! امیدوارم هفته ای که در پیشه با خودش آرامش و راحتی بیشتری همراه داشته باشه.
۱۷/۰۸/۱۳