آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

696

شنبه, ۱۵ جولای ۲۰۱۷، ۱۰:۳۹ ب.ظ

بالاخره شمارش معکوس شروع شد! ایشالا آخر هفته ی آینده اسباب کشی خواهیم کرد. هفته ی پیش یه روز با شقایق رفتیم اون خونه و تا جایی که می شد بسته بندی و جمع کردیم. حالا مونده فقط یه تمیز کاری سرِ دستی و بعد هم کم کم بردن وسایل. اما توی این فاصله اتفاقات هیجان انگیز دیگه ای هم واسه ما افتاد که نوشتن ازشون دست کم دل من رو آروم می کنه.

چهارشنبه که با شقایق رفته بودیم اون خونه، موقع برگشتن هر کاری می کردم نمی تونستم از پارکینگ خونه بیام بیرون. پارکینگ خونه های حیاط دار اینجا اینطوریه که یه راهروی کوچیک کنار خونه است که می ره به سمت حیاطی پشت خونه که باید اونجا پارک کنی. خیلی از خونه ها همون پارکینگ پشتی رو هم ندارن و همون راه باریکه ی بین دو خونه میشه پارکینگ مشترک. از اونجایی که ماشین ریچارد هم توی پارکینگ پشت خونه پارکه، وقتی ما ماشینمون رو کنارش پارک می کنیم امکان سر و ته کردن ماشین خیلی کمتر میشه و گاهی هم غیرممکنه واسه همین باید دنده عقب همه ی این راه رو بیای بیرون. از یه ساعتی به بعد در شبانه روز هم همسایه ها توی اون راهروی مشترک پارک کردن که همین باعث میشه دنده عقب گرفتن مشکل تر بشه. اون روز چون ما حدود هفت داشتیم از خونه می زدیم بیرون، ماشین همسایه ها پارک بود و من هم هر کاری می کردم و هر چقدر ماشین رو جلو و عقب می بردم نمی تونستم سر و ته اش کنم که از ماشین رو از سر بیارم بیرون. هر چی هم دنده عقب می گرفتم از یه جایی به بعد گیر می کردم به لبه ی باغچه ها یا می ترسیدم بگیرم به ماشین همسایه ها و خلاصه اینکه بدجور اسیر شده بودم. خلاصه شقایق پیاده شد و به هر بدبختی ای بود به من فرمون داد تا بیام بیرون و بعد هم خیابون رو بست تا من بتونم وارد خیابون بشم و بریم! وقتی رسیدیم خونه اشون تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم که دیدم ای داد غافل که لاستیک عقب ماشین پنچره! اولش فکر کردم بخاطر اینکه کلی به در و دیوار مالیدم پنچرش کردم بعد دیدم اتفاقا این اون لاستیکه که اصلا امروز هیچ جوره درگیر نشده بوده. همه ی خاطرات وحشتناک پنچری ماشین و اتفاقاتی که پارسال همین موقع ها برامون افتاده بود، یکدفعه زنده شد. خوشبختانه این دفعه تنها نبودیم، جایی گیر نکرده بودیم و لوازم پنچرگیری هم همراهمون بود. پوریا به محمد کمک کرد تا تایر یدک رو ببندن و متوجه شدن یه میخ بزرگ رفته توی تایر. یادم اومد چند روزه که احساس می کردم لاستیک کم باد شده و هر بار چک کردنش رو انداخته بودیم یه وقت دیگه. دو ماشینه اومدیم خونه ی ما. صبح روز بعد محمد رفت لاستیک فروشی نزدیک خونه تا تایر رو عوض کنه. کاشف به عمل اومد که دفعه ی قبل که لاستیک هامون رو عوض کرده بود با بیست یا سی دلار اضافه لاستیک ها رو بیمه کرده بود که اگه اتفاقی مشابه پنچری با میخ پیش اومد و لاستیک قابل تعمیر بود بدون پرداخت هزینه تعمیرش کنن! این شد که لاستیک ماشین بدون هزینه تعمیر و به جای اولش بازگشت. اما ماجراهای ماشین ما به همینجا ختم نمیشه.

اینجا سالی یک بار باید پلاک ماشین رو تمدید کنی. این طوری هم مجبوری ماشین رو ببری معاینه ی فنی و هم اینکه سالی یک بار اطلاعاتت چک می شه و یه جورایی نظارت غیرمحسوس روی راننده ها و ماشین ها اعمال می شه. از اونجایی که ما پارسال جولای ماشین رو به نام کرده بودیم الانا دیگه وقتش بود که بریم و پلاک رو عوض کنیم. از اونجایی که ماشین ما قدیمی ست حتما باید می بردیم معاینه فنی. محمد دوشنبه برده بودش و گفته بودن چون چراغ چک ماشین روشنه مجوز نمی دن. هر چی محمد گفته بود بابا تعمیرگاه تایید کرده که این چراغه که خرابه نه موتور، زیر بار نرفته بودن. این شد که محمد جمعه صبح از تعمیرگاه وقت گرفته بود که ببره تکلیف اون چراغ لعنتی رو مشخص کنه. ساعت ده و نیم صبح از تعمیرگاه زنگ زد که بیچاره ها تونسته بودن چراغ رو خاموش کنن هر چند آخرش هم نفهمیده بودن مرگش چیه و البته پولی هم نگرفته بودن. داشت می رفت سمت معاینه فنی. حدود یک ساعت بعد زنگ زد که بعد کلی توی صف وایسادن طرف بهش گفته آفرین که تعمیرش کردی اما قانون می گه بعد از تعمیر اختلال باید صد مایل رانندگی کنی تا مطمئن بشیم ماشین ایرادی نداره و الکی دستکاری اش نکردین! صد مایل!؟ به محمد گفتم ولش کن و بیا خونه. توی هفته به هر حال اینقدر رانندگی می کنیم تا چوب خط پر بشه. قبول نکرد. گفت من دیگه نمی تونم وقت بذارم و این همه راه برم و بیام. همین امروز باید تکلیفش روشن بشه. گفت اگه حوصله داری میام دنبالت با هم بریم چرخ بزنیم. راستش حوصله نداشتم و هوا هم خیلی گرم و چسبناک بود اما دلم سوخت. خلاصه اینکه در نهایت حدود سه ساعت توی شهر چرخ چرخ کردیم تا بالاخره به صد مایل مورد نظر رسیدیم و رفتیم معاینه فنی. ساعت یه ربع به چهار بود و تا پنج بیشتر باز نبودن. خوشبختانه اگر ماشین مشکلی نداشته باشه اونا کارشون رو خیلی سریع انجام می دن. کلش توی ده دقیقه انجام شد و برگه رو بهمون دادن. یه اداره رانندگی نزدیک معاینه فنی بود. با اینکه امید نداشتیم کارمون رو این آخر وقتی راه بندازن اما سریع رفتیم و دیدیم از ما خوشحال ترا خیلیان که توی صف جلوی ما هستن و بعد از ما هم هنوز دارن میان. حدود بیست دقیقه توی صف وایسادیم و بعد ظرف ده دقیقه برچسب جدید رو صادر کردن و خلاص! محمد ساعت نه و نیم صبح از خونه زده بود بیرون و دوازده و نیم ظهر اومده بود دم خونه دنبال من؛ پنج و نیم بعدازظهر رسیدیم خونه در حالی که له بودیم اما کارا انجام شده بود! فعلا ماجراهای ماشین ما به نظر می رسه تموم شده باشه. امیدوارم هفته ی آینده نهایت همکاری رو با ما بکنه چون خیلی بهش نیاز داریم.


پی نوشت: در ضمن این ماجراهای ماشینی یاد دو صحنه از دو سریال تلویزیونی محبوبم افتادم. گیر کردنم توی پارکینگ منو یاد اون قسمتی از فرندز انداخت که راس مثلا ماشین رویاهاش رو خریده بود و گوشه ی خیابون پارک کرده بود اما دو تا ماشین چنان از جلو و عقب بهش چسبونده بودن که نمی تونست در بیاد. اونجایی که جویی داره بهش فرمون میده که بیاد بیرون دقیقا مثل وقتیه که شقایق داشت به من فرمون می داد و من در عین حالی که عصبی شده بودم یاد این صحنه ی فیلم افتاده بودم و توی ماشین بلند بلند می خندیدم.

ماجرای دوم منو یاد بیگ بنگ تئوری می ندازه که شلدون بارها و بارها به پنی می گه چراغ چک ماشینش روشنه اما پنی محل نمی ده تا اینکه موتور ماشین می سوزه! اینکه در عین بدبختی و درموندگی احساس کنی قهرمان یکی از سریال های کمدی هستی کمی از فشار موقعیت کم می کنه.

۱۷/۰۷/۱۵