آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

697

يكشنبه, ۱۶ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۳۴ ب.ظ

ما در کل خیلی وسیله و خرت و پرت نداریم اما حالا که داریم به خونه ای نقل مکان می کنیم که خودش پر از وسایله، همین چهارتا تیکه وسیله هم خیلی به چشم می یاد و نمی دونیم باهاشون چیکار کنیم. در همین راستا (!) تصمیم گرفتم کتابخونه امون رو بفروشم. کتابخونه ی ما خیلی هم کتابخونه نیست. چند تا قفسه است که به سختی کنار هم چسبونده شده اما در کمال تعجب خیلی خوب و محکم ایستاده و این دو سال حجم نامنظم کتابای ما رو تحمل کرده. از اونجایی که نقل و انتقال و تغییر مکان یه حرکت کاملا معمولی در آمریکا به شمار می یاد، سایت های زیادی هم هستن که کمک می کنن این جور مواقع بتونی وسایلت رو بفروشی یا وسایل دیگران رو بخری. این سایت ها ایالت به ایالت و شهر به شهر دسته بندی می شن و حتی می تونی توی یه منطقه ی خاص دنبال وسایل مورد نظرت بگردی. به هر حال سایت دنگ و فنگ خاص خودش رو داره اما میشه از اپلیکیشن هایی با همین کاربری اما کاربرد راحت تر هم استفاده کرد. 

من سه عکس از سه زاویه متفاوت از کتابخونه امون گرفتم و توی یکی از این اپلیکیشن ها بارگذاری کردم. قیمت رو هم زدم 5 دلار چون محمد معتقد بود کسی واسه بیشتر از این به خودش زحمت نمی ده این قراضه رو برداره. بلافاصله یه نفر بهم پیام داد که می خواد بخردش. توی همین فاصله که در مورد جزئیات بحث می کردیم، مالا بهم پیام داد که یکی از دوستانش می خواد کتابخونه رو برداره. از اونجایی که گفتگوی من با خریدار ناشناس روی پیامگیر هم اپلیکیشن بود و وقتی بهش گفته بودم کدوم منطقه زندگی میکنیم دیگه خبری ازش نشده بود، با خوشحالی به مالا گفتم که به دوستش بگه ما شنبه صبح منتظرشیم بیاد و کتابخونه رو برداره. بلافاصله هم روی اپلیکیشن اعلام کردم که کتابخونه فروش رفته. خوشحال از اینکه به این زودی و راحتی از کتابخونه رو فروختم داشتم زندگی ام رو می کردم که حدود ساعت یک نصف شب دیدم مالا پیام داده می شه کتابخونه رو توی ماشین جا داد؟! شصتم خبردار شد که گند زدم! با سابقه ای که از مالا سراغ داشتم باید حدس می زدم که نباید بهش واسه کارهای مهم اطمینان کرد. پیام دادم که نه، جا نمیشه مگه اینکه درای ماشین رو از دو طرف باز بذارین! طبیعتا با نگرانی خوابیدم و صبح دیدم پیام داده شرمنده، من فکر اینجاش رو نکرده بودم! اگه می تونین وقتی دارین واسه بردن وسایلتون وانت می گیرین بذارینش توی وانت و بیارین دم خونه ی ما پیاده اش کنین یا صبر کنین دو هفته دیگه که دوستمون قصد اسباب کشی داره و وانت اجاره می کنه میاد و ازتون می گیرتش! از شدت عصبانی ات نمی دونستم چیکار کنم؟! جواب دادم چطور ممکنه فکر حمل و نقلش رو نکرده باشی؟! من اگه جا واسه کتابخونه توی وانت داشتم با خودم می بردمش و نیازی نبود بفروشمش. مخلص کلام اینکه بعد از کلی جر و بحث مالا عذرخواهی کرد و تمام. من موندم و اعصاب خرد و کتابخونه.

البته من ناامید نشدم. دوباره اطلاعات کتابخونه رو روی اپلیکیشن بارگذاری کردم اینبار با قیمت 7 دلار و توی یکی از سایت های مشهور خرید و فروش هم با قیمت ده دلار گذاشتمش. در کمال تعجب چند نفری پیام دادن که یکی اشون حتی واسه امروز ظهر حدود ساعت 1 یا 2 قرار گذاشت بیاد و کتابخونه رو ببره. صبح بلند شدم و کتابخونه رو خالی کردم و گذاشتیمش وسط خونه که تا اومد بدیم ببره اما هر چی صبر کردیم خبری ازش نشد. حدود 5 پیام داد که وانتم وسط راه خراب شده و با جرثقیل تازه رسوندمش خونه. نمی رسم امروز بیام و می افته واسه فردا. اگه می تونی تا فردا صبر کنی که هیچ اگر نه که از نظر من ایرادی نداره. من چند تا خریدار پشت دستم داشتم که پیام داده بودن و اظهار تمایل کرده بودن که مذاکره کنن که جواب هیچکدوم رو نداده بودم، بهش گفتم اگه کتابخونه فروش نرفت خبرت می دم. به بقیه پیام دادم اگر طالبن زودتر خبرم کنن که تا این لحظه خبری از هیچکدومشون نشده. نمی دونم اما احساس می کنم انگار این کتابخونه ی ما طلسم شده که تا مرحله آخر واسه فروشش پیش می ریم و در نهایت معامله سر نمی گیره. امیدوارم ظرف همین هفته بالاخره بتونم واقعا بفروشمش والا مجبوره این همه راه رو با ما بیاد و بعد هم بره توی انباری.

۱۷/۰۷/۱۶
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل