آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

700

دوشنبه, ۲۱ آگوست ۲۰۱۷، ۱۱:۰۳ ب.ظ

امروز برای دومین بار در زندگی ام خورشید گرفتگی کامل رو دیدم! یادمه اولین بار یازده دوازده سالم بود که خورشید گرفت. یادمه از پشت فیلم سونوگرافی یه بار بهش نگاه کردم و شکل تاریکی هوا رو هم یادمه اما نه چیزی بیشتر. این چند وقت که همه جا حرف کسوف بود و شنیده ها خبر از این می داد که همه ی هتل ها توی نشویل پر شدن و سیل جمعیت به این طرف سرازیره، همه ازم می پرسیدن برنامه ات برای دیدن کسوف چیه و من خیلی عادی می گفتم: هیچی! بار اولم نیست. اما امروز وقتی اتفاق افتاد فهمیدم مهم نیست چند بار در زندگی ات دیده باشیش، هر بار بار اول خواهد بود.

شقایق امروز از صبح خونه ی ما بود و محمد و پوریا دانشگاه بودن. فردا اولین امتحان از مجموع امتحانات جامع پوریا ست واسه همین بچه ها اومدن شب رو اینجا بمونن که فردا مجبور نشن توی جاده با استرس رانندگی کنن. خلاصه اینکه از صبح با شقایق زدیم به فاز شیرینی پزی: اول رولت درست کردیم اما چون خامه اش خیلی زیاد بود مجبور شدیم کیک شکلاتی هم درست کنیم و بهش خامه اضافه کنیم بلکه از هدر رفتن خامه های عزیز جلوگیری بشه. کارمون که تموم شد من رفتم حموم. ساعت حدود یک بود. شقایق گفت کسوف کامل حدود یک و نیمه، زود بیا که بریم ببینیم. من که از حموم پریدم بیرون شقایق رفته بود توی حیاط جلویی. هوا هم داشت کم کم تاریک می شد. سریع لباس پوشیدم و موهای خیسم رو همینطور شونه کردم و رفتم بیرون. دیدم شقایق با خانم همسایه امون، گرم، مشغول اختلاط کردنه! منو که دیدن معلوم شد که خانم همسایه شقایق رو با من اشتباه گرفته. خلاصه اینکه شری عینک داشت، چیزی که ما نداشتیم، و بهمون اجازه داد با عینکش به خورشید نگاه کنیم. ماشاالله چونه ی خیلی خیلی گرمی داشت و یک دقیقه از حرف زدن غافل نمی شد. شری سایه های روی زمین رو بهمون نشون داد؛ صدها سایه ی هلالی شکل که تصویر ماه روی خورشید بودن! خیابون به طرز عجیبی ساکت بود. هیچ ماشینی رد نمی شد. هر چی هوا تاریک و تاریک تر می شد، صدای پرنده ها و حشره هایی که شب ها در میان بیشتر و بیشتر می شد. بیچاره ها حسابی قاطی کرده بودن. بعد اون لحظه ی طلایی تاریک رسید. خورشید کاملا پوشیده شد. تعجب کردم که اینقدر خوب شکل تاریکی هوا رو یادم مونده بود. با اینکه خورشید کاملا پشت ماه بود اما هوا کاملا تاریک نبود، مثله دم دمای غروب تاریک بود نه تاریک آخر شب. حال عجیبی بود، خیلی عجیب. اول اینکه تازه می فهمیدی خورشید چقدر قدرتمنده که با وجود اینکه در نقابه اما کوچک ترین گدازه اش اینطور همه جا رو روشن می کنه. دوم فکر اینکه اگه خورشید از اون پشت در نیاد، چی میشه، آدم رو میخکوب می کرد. حتی تصور اینکه مثلا مردمان هزار سال پیش در چنین وضعیتی چه حالی بهشون دست می داده هم ترسناک و در عین حال خنده داره. کل کسوف کامل دو دقیقه طول کشید. به محض اینکه ماه کمی حرکت کرد، همون نقطه ی کوچیکی که از خورشید پیدا شد، همه جا رو روشن کرد و صداهای طبیعت به همون سرعتی که بیدار شده بودن، دوباره خاموش شدن البته به جز صدای خانم همسایه!!! لحظه ای از حرف زدن نمی ایستاد. خیلی خانم مهربان و خونگرمی بود. ما رو دعوت کرد توی بالکنش بشینیم و برامون آب آورد. غذاش روی اجاق بود. از هر دری حرف می زد و ما حتی فرصت نمی کردیم درمقابل حرفاش عکس العمل نشون بدیم. شوهر و بچه هاش رفته بودن پارک خورشید گرفتگی رو ببینن. هوا بیرون هی گرم و گرم تر می شد. من که داشتم دنبال راه فرار می گشتم بهش گفتم غذاش رو اجاق نسوزه که گفت زیرش رو خاموش کرده. بعد تعارف کرد بریم تو. رفتیم. یه خونه ی بزرگ و شلوغ با دیوارهایی به رنگ قرمز روشن. همه جا پر از عکس و نقاشی بود. شروع کرد یکی یکی در مورد نقاشی ها برامون حرف زدن که من یادم اومد در خونه رو باز گذاشتم. اجازه گرفتم که برم در رو ببندم که دیدم بچه هاش دارن میان توی خونه و اگه ببینن یه غریبه داره در خونه رو باز می کنه خدا می دونه چه فکری پیش خودشون خواهند کرد و چه واکنشی نشون خواهند داد. سریع برگشتم توی اتاق و به شری گفتم بچه هاش دارن بر می گردن. همون موقع سر رسیدن و از تعجب دیدن من شاخشون در اومده بود. سریع خودم رو معرفی کردم و معلوم شد اونا هم به گرمی و پر سر و صدایی مادرشون هستن. خلاصه اینکه این خانواده ایرانیان زیادی رو می شناختن و عاشق سوپر مارکت های ایرانی نشویل بودن. شری بلند شد که بره واسه ما نوشیدنی بیاره که من گفتم اگه اجازه بدید ما مرخص بشیم. کلی تشکر کردیم و زدیم بیرون. اینم یه چشمه ی دیگه از مهمون نوازی جنوبی ها بود که در همسایگی ما خودش رو نشون داد.

پوریا و محمد حدود 8 اومدن خونه و شام مفصلی که تدارک دیده بودم و شیرینی مفصلی که پخته بودیم رو خوردیم و حالا هم بچه ها رفتن که بخوابن و من هم کم کم دارم از هوش می رم. فردا برای من روز مهمیه. چرا؟ چون اولین روز کاری ام در موزه خواهد بود. کم کم دارم استرس می گیرم اما خوشحالم که اینقدر خسته ام که نمی تونم زیاد بهش فکر کنم. کاش فردا روز خوب و درخشانی باشه. مدتهاست چشم به راه همچین روزی ام.