آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

707

دوشنبه, ۲۸ آگوست ۲۰۱۷، ۱۰:۴۳ ب.ظ
امروز تجربه ی جدیدی رو پشت سر گذاشتم که میشه بهش گفت: life changing! توی جاده و در بزرگراه رانندگی کردم! از وقتی که بچه ها رفتن مورفیسبرو، یه چند باری توی شهر، توی بزرگراه رانندگی کرده بودم اما هنوز جرات نداشتم خارج از شهر رانندگی کنم. امروز باید واسه قراری ساعت سه بعدازظهر فرانکلین می بودم. با رانندگی در بزرگراه تقریبا بیست دقیقه فاصله است و اگه بخوای از غیر بزرگراه بری میشه حدود 45 دقیقه. قصد داشتم از توی شهر برم که معلوم شد محمد اون ساعت کلاس نداره. خواهش کردم منو برسونه. گفت باهام میاد اما باید خودم بشینم پشت ماشین و از بزرگراه برم! یه کم مخالفت کردم اما چیزی نگفتم. امروز از صبح بارونی بود. واقعا توی هوای بارونی توی جاده رانندگی کردن خطرناکه چون سرعت بالای ماشینا اینقدر آب به این ور و اون ور می پاشه که دیگه از یه جایی به بعد اصلا چیزی دیده نمیشه، حتی چراغ ماشین ها. با دودلی ظهر رفتم دانشگاه دنبال محمد اما هر چی اصرار کردم بشینه، قبول نکرد. با اینکه می ترسیدم اما راستش زیادم بدم نمی اومد این کار رو بکنم. فقط چون محمد باهام بود یه کم ترسم بیشتر بود که نکنه خدای ناکرده اتفاقی واسه جفتمون بیفته. خوشبختانه بارون قطع شد و جاده واقعا اونقدری که انتظار داشتم شلوغ نبود واسه همین لاین عوض کردن خیلی سخت نبود. خیلی ترسیدم و اولش حسابی استرس داشتم اما موقع برگشتن می تونم بگم دیگه دستم اومده بود باید چیکار کنم. این تجربه برام خیلی ارزش داره. چرا؟ چون راه های بیشتری رو برام باز می کنه و امکانات بیشتری رو برام فراهم می کنه. حالا تنهایی و با صرف وقت کمتر می تونم جاهایی رو برم که قبلا نمی تونستم. خوشحالم که با اصرار محمد بالاخره بهش تن دادم.
۱۷/۰۸/۲۸